این صفحه به نشانی http://ghkeshani.com/ منتقل شد.


این سایت به آدرس

http://ghkeshani.com/

منتقل شد و بقیه مطالب را می توانید در این آدرس بیابید.

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

آغوش درمانی چیست؟


 

آغوش درمانی چیست؟

 FreeHugs             need hug                 


آیا تا به‌حال عبارت «فلسفه‌ی زندگی» به گوشتان خورده؟ این نوع فلسفه با فلسفه‌ی نظری و انتزاعی چه فرقی دارد؟
فلسفه‌‌ی زندگی یا هنر زندگی یا راه زندگی، آن بخش از فلسفه است که سوالاتی مطرح می‌کند که برای همه ممکنه مطرح شن.
ممکن است براتون مهم نباشه که ماهیت، مقدم بر وجود است یا برعکس، یا این‌که راه‌های شناخت و معرفت چند تا هستند.

اما این سوال برایتان حتما پیش می‌آید که ما برای چی داریم این همه تقلا می‌کنیم؟ که چی بشه؟ آیا این دنیا صاحب دارد یا نه؟ مرگ چیه؟ زندگی چیست؟ چرا زندگی باید کرد؟ چطور باید زندگی کرد؟
این سوالات، همون سوالاتیه که فلسفه‌ی زندگی مطرح می‌کنه. بعلاوه، این فلسفه به ما یاد می‌ده که به چیزای بی‌پایه باور نداشته‌باشیم. از هر چیزی و در هر موردی، جرات پرسشگری داشته باشیم. به ما یاد می‌ده که با «دیگری»، گفتگوی موثر و واقعی و بامعنی و بالابرنده داشته باشیم، گفتگویی که فورا به قهر نکشه و به نفرت ختم نشه.

می‌بینیم که رابطه‌ی مستقیمی بین این فلسفه و بحث‌هایی به اسم «مهارت‌های زندگی» و «بهداشت روانی» وجود داره. می‌بینیم که این نوع فلسفه، خیلی خیلی به ما نزدیکه و ممکنه که هر کدوم ماها به این معنا یه پا فیلسوف باشیم یا سوالاتی فیلسوفانه به این معنا داشته باشیم.
مهارت‌های زندگی، که یکی از بخش‌های فلسفه‌ی زندگی می‌تونن باشن، در حرفه‌ی مشاوره و دانش «بهداشت روانی» به‌‌خوبی مطرح می‌شن. در نوشته‌های فیلسوفان و حکیمان قدیم و جدید هم مطرح بوده‌اند.

یکی از این مهارت‌ها، داشتن رابطه‌های بامعنا و عاطفه و مهرورزی، مخصوصا از نوع فراگیر اوونه. این مهارت، با سرعتی که دنیای جدید در همه جا راه انداخته، داره فراموش می‌شه. آدما دیگه وقت تامل کردن ندارن. تامل (یعنی درنگ‌کردن، یعنی دقت‌کردن در یک امر، ژرف‌اندیشی، غور، مراقبه، مکاشفه) داره کم کم فراموش می‌شه. می‌گن حداکثر تمرکز بشر امروزی به 10 ثانیه کاهش پیدا کرده. حالا! در ازای این غفلت و بی اعتنایی، قراره که چی گیر آدم بیاد، خدا عالمه!
باید سبک سنگین کرد که چی از دست می‌دیم و چی گیرمون میاد.

آغوش درمانی، یه مهارتی یه که ادعا شده می‌تونه بعضی درد‌ها و رنج‌های بشری رو درمون کنه. پس حق داریم در موردش کنجکاو بشیم.
شما هم روش تامل کنید و ببینید که آیا این ادعا می‌تونه بامعنی و قابل اعتنا باشه و اگر بود، آزمایش‌‌اش کنید و نتیجه رو در همین جا  یعنی در وبلاگ عدم خشونت به آدرس
www.adamekhoshoonat.wordpress.com
به اطلاع دیگران برسونید. شاید که با این کار شما، آماری بدست بیاد از کارکردی بودن یا ناکارکردی بودن این ادعای کم ضرر (البته، اگر درمان‌های رسمی ای رو دارید دنبال می‌کنید، بدونید که این ادعا اصلا و ابدا، در حال حاضر، نباید جانشین اوون درمان‌ها بشه، مگر به مسئولیت خودتون.).

                                                      متن پی دی اف «آغوش درمانی»

ayurvedatherapyindublin

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | ۱ دیدگاه

دارندگی در بسندگی است (مصرف‌کنندگان جهان متحد شوید!)


th
ساده زیستی‌، جایگزینی است برای مذهب مصرف که دعوت عام «سرمایه داری ی ناب یا مختلط یا تعدیل شده» است، تا چرخش همواره بچرخد. این تویی که با نخریدن و مصرف کمتر، عملا به جنگ سرمایه داریِ مخرب شور و معنای انسانی و نابودکننده‌ی زیست کره می روی. سرمایه داری ای که تو را فقط مصرف کننده می بیند و بس.
پس حالا که شعار محترم و ارزشمند زنده‌یاد کارل مارکس عملا کار نکرده، بد نیست به جای «کارگران جهان! متحد شوید!»، همراه با جین گودال بگوییم: «مصرف کنندگان جهان! متحد شوید!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اما پرسشی که کتاب «دارندگی در بسندگی است» در می‌افکند، پرسشی عمومی، وجودی و هم‌زمان اقتصادی در باره‌ی همه‌ی زندگی است: چگونه کارکنیم، مصرف کنیم و در عین حال به رویاهایمان هر چه بیشتر نزدیک‌تر بمانیم؟

مخاطب این کتاب، همگان‌اند، بویژه جوانان. جوانانی که در آستانه‌ی انتخاب چگونه زیستن خود هستند. اما مسائلی که متن حاضر مطرح می کند، تنها به انتخاب شغل و زیست فردی محدود نمی‌شود، بلکه فرهنگ سرمایه‌داری و مصرف‌زدگی‌ای را نشانه می‌گیرد که همه‌ی زیست ساکنان کره زمین را تحت تاثیر قرار داده‌است، تاثیری که اگر هر چه زودتر چاره نشود، همگان، از انسان گرفته تا حیوان و گیاه را به ورطه‌ی نابودی خواهد کشاند.
basandegi

در کنار نقد این دو فرهنگ ِ پیوسته به‌هم، کتاب به رشد انسان مستقل فردیت‌یافتهی وظیفه‌شناس، و وجدان و اخلاق و جان آزاد او نیز می‌پردازد. نویسنده‌ی کتاب بیشتر امیدوار بوده که پرسش‌‌هایی در برابر خواننده بگذارد تا نقطه‌ی شروع بحث‌های بیشتری در مورد چگونه زیستن بشر بر روی این کره ی خاکی باشند. خواننده‌‌ی کتاب می‌تواند در حدّ وسع و موقعیت خود، پاسخ هایی به این پرسش ها بدهد و امکان حضور این گفتمان را در ذهن خود و اطرافیان خود فراهم سازد.

لینک پی دی اف کتاب:
کتاب دارندگی در بسندگی است

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 2 دیدگاه

پل فضایی اتوبان مدرس و قلعه گنج (باید جوادیه بر پل بنا شود! پل، این شانه‌های ما‍!)


خواننده‌ی گرامی، با دادن یک ایمیل، مشترک این وبلاگ شوید(دکمه‌ی دنبال کردن در پایین ستون سمت چپ)

 

آیا دلتان می‌خواهد فقط مصرف‌کننده باشید، یا در جریان تولید اندیشه‌ و فرهنگ، شما هم نقشی کوچک یا بزرگ داشته باشید؟ پس لطفا پس از خواندن‌ نوشته، نظرتان را در بخش دیدگاه در زیر مقاله اضافه کنید. با این کار شما هم سهمی در تولید فکر و فرهنگ خواهید داشت.

 سلام دوستان

دوست نازنینی عکس‌هایی از مراسم گشایش یکی از زیباترین و بلندآوازه ترین پل‌های عابر پیاده‌ی ایران (و یا طبق معمول سنواتی، خاورمیانه و یا حتی جهان) برایم فرستاده بود. این پل در کنار پارک طالقانی تقاطع اتوبان مدرس و اتوبان حقانی ساخته شده، سه طبقه است و دو پارک بزرگ را به هم پیوند می‌زند.

بازی نور و فولاد و طراحی و مهندسی و رنگ و درخت و قدرت دوربین در این  عکس‌ها حرف اول را می‌زنند تا بار دیگر قلهّ‌ي یکی از «ترین»‌های دیگری را که انسان ایرانی توانسته فتح کند، به نمایش بگذارند، «ترین‌»ی که به مدد اجازه‌ی بالاترین اولیای محترم امور توانسته ساخته شود و لاغیر؛ اولیاء محترمی که هر از چندی ممکن است از زیر این پل ردّ شوند.

تغاری بشکند، ماستی بریزد، جهان گردد به کام کاسه‌لیسان!

اینک افتخار دیگری برای شهردار محترم، برای مسلمانان سراسر جهان، برای شیعیان جهان، برای امّ‌القرای جهان اسلام، برای پیشانی نظام محترم، یعنی شهر تهران، برای مردم ایران، برای شهرداری، برای مجریان، برای کارفرمایان، برای پیمانکاران عمده، برای پیمانکاران جزء، برای مشاوران، برای ناظران، برای ممیزان، برای ماموران خرید، برای فروشندگان عمده‌ی مصالح ساختمانی، و برای همه‌ی کسانی که در برپاکردن این پل، یاعلی گفتند و عشق را آغازیدند.

اینک برگ زرین دیگری در کتاب توانمندی‌های ایرانی‌ی صدها سال سرکوفته‌شده نقش می‌خورد و تاریخ باز هم شهادت می‌دهد که هوش و ابتکار و خلاقیت و اراده‌ی ایرانی را اگر آزاد بگذاریم، بارها و بارها می‌تواند تخت جمشیدها و نقش جهان‌ها را دوباره و بهتر بسازد، منتها این دشمنان‌اند که نمی‌گذارند.

×××××××××××××

بله، چندی پیش، ای میلی از دوستی برایم رسید که خبر از گشایش یک پل عابر سه‌طبقه در بزرگراه مدرس تهران داده‌بود. این پل دو پارک بسیار بزرگ  و مجهز طالقانی و «آب و آتش» را در دوطرف اتوبان، به هم وصل می‌کند. عکس‌های خیلی آنتیکی هم در خبر بود که با نمایش نورپردازی‌ی حساب‌شده، ما رو لحظاتی به خارج! می‌بردند؛ طوری که آدم احساس غرور می‌کرد و برای لحظاتی خودشو هم‌قدّ «خارجیا» می‌دید.

1

http://realiran.org/irans-largest-pedestrian-bridge-inaugurates-tehran/

سایتی که خبر رو کار کرده بود اسمش، REAL IRAN بود، یعنی «بیایید ایران واقعی رو در این سایت ببینید. ایران اونی نیست که در رسانه‌های شما خارجیا می‌گن. ایران اینیه که ما نشونتون می‌دیم.» روشن بود که این سایت مال یه نهاد محترم دولتی بود که داشت برای ایران، تبلیغ مثبت می‌کرد.

برگردم به سال های دهه‌ی 1980:

در یه مجله‌ی ژاپنی، به نام آینه‌ی ژاپن، که امضای وزارت خارجه‌ی ژاپن رو با خودش داشت و طبعا محل تبلیغ منافع دولت یا دولت-ملت ژاپن بود، مقاله‌‌ای خواندم به این مضمون:

«فحشای دخترکان دبیرستانی در ژاپن»

برای این که داستان را بهتر بفهمیم، به این لینک نگاه کنید:

http://en.wikipedia.org/wiki/Enjo_k%C5%8Dsai

بله! مجله‌ی تبلیغاتی‌ی وزارت خارجه‌ی ژاپن،‌ به زبان انگلیسی و برای غیر خودی‌ها از مشکلی به‌شدت خوار و خفیف کننده (و به‌زبان ما، مشکلی بی‌ناموسی) در میان فرزندان خود این ملت، «ضد تبلیغ» می‌کرد، یعنی به‌جای جارو کردن کثافات به زیر فرش‌، و پنهان کردن آن ازدید غریبه‌گان، با دست خودش، گوشه‌ای از عفونت‌ها و زخم‌های ملت خودی را به وسط فرش مهمان‌خانه می‌آوَرْدْ تا غریبه هم با چشم خود ببیند و لمس‌اش کند.

Ghaleh Ganj

حالا برگردیم به داستان دیگری:

در همین مهرماه 1393، در سفری عبوری که از منطقه‌‌ی بشاگرد و کهنوج در جنوب شرقی کرمان و شمال جاسک در جاده‌ی  اصلی به طرف جیرفت داشتم، در قلعه گنج (یا به‌کنایه‌ی تند یکی از ساکنین این شهرک: قلعه رنج) با روستاهایی به شکل بالا برخوردم.

این عکس شرحی هم دارد:

تاریخ گرفتن عکس، 12 مهر 1393 است.

در پیش‌زمینه‌، 8 تا بز بی‌زبان را می‌بینید که مشغول ریشه‌کنی‌ی چیزی هستند که از نظر آنان خوردنی است ولی برای ما قابل دیدن نیست. پشت سر ایشان، مرد میان‌سالی با سر و وضعی موقر و مرتب روی زمین نشسته و صبورانه، مثلا چوپانی می‌کند (در عکس اُریجینال، کاملا واضح است). در پس‌زمینه، اصل و کل روستا و مایملک آن را می‌بینید. هر خانه‌ای دو دهنه‌ی بتون‌آرمه زیربنا دارد، لابد جمعا 24 متر. یکی برای خواب و خورد و خوراک و مهمان، و دیگری هم لابد برای آشپزخانه و سرویس بهداشتی (البته من بعید می‌دانم این روستا، با این سر و وضع، به منبع آب لوله‌کشی هم وصل باشد).

روستا تیر برق دارد. جدول بندی و کوچه و خیابان‌‌کشی ندارد. پارک ندارد، وسایل ورزشی‌‌ی مخصوص پارک‌های تهران را ندارد. علف ندارد، دور و بر خود درخت و باغ و کشت ندارد (این را خود عکاس دیده‌است، عکس هم از نخلستانش گرفته، که در زیر می‌بینید.). روستا گاو و گوسفند ندارد. حضرت عباسی شما بگید، اگر گاو هم داشته باشن باید کجا جاش بدن؟ قوطی کبریت‌هایی که کسر شان انسان‌اند، آیا می‌توانند گاو‌ شیرده را هم در خود جا بدهند؟ تازه علف‌اش کو، تا به گاو بدن؟

دو عکس از نخل‌های این روستا:

NAKHL

نخل‌های بی‌سر، حتما آب نخورده اند!

NAKHL 2

این‌ها نخل‌هایی هستند که در قلعه گنج (یا جایی که آب خوردنش با تانکر می آید)                                            خشک شده‌اند، فکر می‌کنید باغبان‌اش الان چه می کند؟

 

این روستا فعلا پل عابر پیاده‌ی سه‌طبقه با سازه‌ای فضایی و نورپردازی‌ای فرانسوی ندارد که افتخارآفرین و پرشکوه و آبرومندانه (برای توو پووز زدن به خارجی‌ها) باشد. پلی که میان دو پارک باشکوه و بزرگ روستا ارتباطی بی‌خود و بی‌جهت و زائد برقرار کند، چرا که هنوز پارک ندارد. شاید بعدها این پل را برایش بسازند و بعد هم پارک‌ها را تا یک اولیاء محترم امور بیاید و افتتاح‌شان کند.

روستا در نزدیکی‌ی جایی به اسم «قلعه گنج» در نزدیکی‌ی کهنوج جیرفت در جنوب استان کرمان است. منطقه در نزدیکی‌ی اقلیم جازموریان و غرب بلوچستان است و بالای بشاگرد مشهور. جایی که می‌بینید، کنار جاده‌ی اصلی است. شنیده‌ایم روستاها یا سکونتگاه‌هایی در پایان جاده‌ها وجود دارد که بیش‌تر از چند ساعت جاده‌ی خاکی و چندین ساعت پیاده روی از قلعه گنج و سایر مراکز بخش این‌جا فاصله دارند.

از قراین پیداست این قوطی کبریت‌ها هم پس از 35 سال جار زدن فقر و فاقه و فلاکت این مردم، بر پشت‌بام رسانه‌های تبلیغاتی‌ی مستضعف-پناه ساخته‌شده است، آن‌هم به لطف عملکرد بی‌حساب-‌کتاب و تفریغ‌ناپذیر و بی‌حساب‌کشی‌ی دولتی که 8 لا پهنا صورت حساب و صورت وضعیت می‌دهد. یعنی روستا احتمالا قبلا وجود نداشته و به تازگی تجمیع شده یا وجود داشته و کپرنشین بوده است.

شنیده بودیم این روستائیان کپرنشین بوده‌اند. حالا در عکس می‌بینید صاحب خانه‌هایی شده‌اند با دو دهنه اتاق. روشن است که در این خانه‌ها جایی برای انبار تولیدات روستایی و طویله‌ی دام و مرغ و خروس نمی‌تواند باقی مانده باشد. لابد یک اتاق است و یک آشپزخانه و به احتمال کم، حمام و توالت.

این منطقه، در عین کم‌آبی‌ی شدید، بارش‌هایش به‌صورت باران‌های موسمی‌ی اقیانوس هند دارد. در سال‌های گذشته، بزرگترین مشکل این منطقه و ساحل دریای عمان، قطع شدن جاده‌های اصلی و فرعی، در اثر آب‌شستگی بوده‌است. طغیان های رود فصلی‌ی گابریک در جنوب این منطقه بسیار مشهور است.

طبیعی است که این روستاها (اگر مجاز باشیم واژه‌ی روستا را در موردشان به‌کار ببریم.)، اگر در دشت صافی باشند ( که اتفاقا هستند)، حتما دچار آب گرفتگی می‌شوند و چون نه کوچه و خیابان‌بندی دارند و نه جدول‌بندی، کاملا در محاصره‌ی آب باران‌های موسمی‌ی اقیانوس هند می‌مانند.

یک خبر جالب هم در تاریخ 28 دی‌ماه 1393 از رادیو در مورد قلعه گنج پخش شد:

بنا به تصویب دولت، حدود 20 شهر در سراسر ایران در چهارچوب یک پروژه‌ی توانمندسازی‌ی ملی، قرار است که همه ی تلاش ضربتی استانداران را جذب کنند تا توسعه پیدا کنند. اولین شهر و منطقه ی فقر زده، همین قلعه گنج تعیین شده. باید دید بعد از چند سال پس از اعلام این خبر، چه تحولات مبارکی در این منطقه رخ می‌دهد.

از سوی دیگر، در 21 آذر 1391 خبری در این لینک آمده:
http://bashagardnews.blogfa.com/category/1/%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF

که حکایت می‌کند از تخصیص 9 کامیون تانکر آب برای آب رسانی به روستا های بشاگرد در استان هرمزگان، که درکنار همین قلعه گنج است. به همت و لطف استاندار، هشت کامیون دیگر به این 9 تا اضافه شده و مجموعا 17 کامیون، در تاریخ بالا مشغول آب رسانی به روستاهای بشاگرد بوده‌اند. به نظر باور کردنی نیست. در یک شهرستان، روستاها که معمولا باید همه‌ی آب‌ها از آن‌ها سرچشمه بگیرند، آب خوردن ندارند و اقدامات زیربنایی هم،  برای تامین امنیت آبی‌شان انجام نشده است.

AAB -BI

استحصال آب از چاه، در شهرستان بشاگرد               

حالا آیا می‌شود یک ضرب و تقسیمی برای این دو پروژه انجام داد؟

  • پروژه‌ی بسیج مردم برای جدول‌بندی و شن‌ریزی کوچه‌های روستایی و آبخیزداری و آبخوان‌داری‌ در این منطقه (یعنی کمک به انبارش آب‌های سطحی‌ی چند دقیقه‌ای‌ در اثر بارش‌های وحشتناک موسمی،‌ که همه‌اش به‌صورت سیلاب به دریای عمان و هامون جازموریان می‌ریزد، و سر راه خود، خان‌ومان روستایی را تهدید‌ می‌کند بدون این‌که از این لطف طبیعت هیچ استفاده‌‌ای بشود).
  • پروژه‌ی زیباترین و عظیم‌ترین و فنی‌ترین پلِ بی‌دلیل و بی‌مصرف ارتباطی‌ی دو پارک بزرگ و مجهز در دوطرف یک اتوبان پر دود و پررفتآمد در تهرانی که قطعا امکاناتش از روستای عکس ما، قدری بیشتر است. البته که ساخت این پل،‌‌‌ حتماً توان‌مندی‌های دست‌اندرکاران بسیار زیرک وهوشمند پیشنهاددهنده، توجیه‌کننده، طراحی، اجرا، نظارت، مشاور را به «آقاهاشون» اثبات می‌کند و البته سهم ما هم که چیزی از این پروژه به جیب نرسانده‌ایم، احساس غروره که بهمون دست می‌ده و به خودمون می‌گیم این خارجیا اون قدر هم که می‌گن، مالی نیستن‌ها…، مهندسان جوان خود ما، مثل دانشمندان جوان‌مان، کارای با عظمت‌تری از دست‌شون برمیاد. واقعا باید بیان و ببینن ایرانی‌ها توو این تهرون، چه کرده‌ان، افتتاح اتوبان دوطبقه، تونل نیایش، مترو پشت‌بند مترو، اتوبان پشت اتوبان!
  • آقای جک استراو (وزیر خارجه‌ی پیشین انگلیس) در گزارش سفر خود از ایران (بخوانید گزارش سفر عبوری ایشان از اتوبان‌های خالی‌ از ترافیک‌شده‌ی حاشیه و بالای شهر تهران به کمک سامانه‌ی کورشو- دورشو) در ژانویه 2014 می‌نویسد: «سر راه فرودگاه به هتل‌مان در مرکز تهران، از دیدن ساخت و ساز‌های زیربنایی که در عرض 9 سال پیش تا حالا انجام شده بود، جا خوردم، چون بیش از حدّ بود. اتوبان‌های بیشتر، و خطوط متروی بیشتر که همه زیر‌ساختی‌اند. تهران با وجود تحریم‌ها، این‌روزها بیشتر شبیه مادرید و آتن است و خود را شبیه آن‌ها حس می‌کند تا این‌که شبیه بمبئی و قاهره باشد. در پنج سفر پیشین‌ام به تهران به‌عنوان وزیر خارجه، ملاکی برای خودم اختراع کرده بودم که راحتی و آسایش مردم را از عقب‌رفتن روسری‌ها اندازه بگیرم. این بار این مشاهده‌ی علمی‌ی من می‌گفت مردم خیلی بیشتر از قبل در آسایش‌اند.»

پس خدا رو شکر که آقای جک استراو هم، پیشرفت و تغییر و آسایش را به خوبی حسّ  و گزارش کرده‌اند.

  • تا زمانی که اولیاء محترم امور و عامه‌ی مردم، با شیفتگی‌ی آسیب‌مندانه‌ای به دنبال جنون «ترین» ها باشند، دنیای جهان سومی‌ها بهتر از این‌ها نمی‌شه. شهوت داشتن بزرگترین سدّ، طولانی‌ترین پل، عظیم‌ترین تونل، بلندترین ساختمان، گران‌ترین ماشین، مجلل‌ترین خانه، شیک‌ترین مبلمان، بزرگترین سینمای خانگی، بزرگترین استخر، پرخرج‌ترین‌عروسی یا عزا یا سینه‌زنی، بزرگترین سینما، با شکوه‌ترین معبد،‌ بلندترین مناره و گنبد، و صدها «ترین» دیگر، از ابتدای تاریخِ ظهور قدرت‌های اجتماعی، سیاسی و نظامی، از برج بابل آشوری‌ها و پیش از آن تاکنون، انسان‌ها، سیاستمردان و سیاست پیشه‌گان را فریفته است. این شهوت، به‌جز کندن هزینه‌های گزاف از جیب و جان و روان و رفاه همه‌ی مردم، مخصوصا مردم پیرامونی (و به‌خصوص کارگران و روستاییان، زنان و کودکان)، چیز دیگری نمی‌تواند ارضایش کند. به این ترتیب است که مهندس جوان ما، به‌جای این که در بشاگردها و میناب‌ها و خواف‌ها و مراوه تپه‌ها و سوران و سیب و زابلی‌ها و گناوه‌ها، سرگرم ابداع و ابتکار طرح‌های نو ، ساده  و ارزان برای اشتغال و بهداشت و بهزیستی‌ی مردمی باشد که واقعا به آن طرح‌ها نیاز فوری‌ی معیشتی، فرهنگی، بهداشتی و روانی دارند، ‌چندین سال  در اتوبان مدرس و اتوبان صدر و اتوبان امام علی تهران، مشغول شاهکارسازی‌‌های خود است. شاهکارهایی که اتفاقا «ابر و باد و مه و خورشید و فلک» و شهردار و بزرگتر از شهردار و بزرگ‌تر از بزرگتر از شهردارها هم دست به دست هم می‌دهند و در کار هستند تا مهندسان جوان  از طریق بودجه‌های آسان‌گیر و بدون تفریغ و حساب کشی‌ی ما، «نانی به کف آرند و به غفلت نخورند و البته که پیشانی‌ی امّ القرا و دارالاسلام (-تهران) را هم زینت بخشند.»

گوارای وجودتان باد این شاهکارهای‌تان!

  • آدم خوش‌فکری می‌گفت: «هنر اولیاء امور کشوری مثل فرانسه (مثلاً) در این است که بیایند و همه‌‌ی مواهب قابل تکرار شهر پاریس را در روستاهای دور دست لیون و لیل و مارسی در اختیار مردم همان‌جاها تامین کنند. وگرنه کاری ندارد که در پاریس، همه‌ی سهمیه‌های بودجه‌های ملی را خرج ساختن ده‌ها پروژه‌ی حیثیتی‌-نمایشی مثل برج ایفل و امثال آن کنی.

به‌این ترتیب، روستایی‌ی مرز نشین فرانسوی، نه چشم حسرتش به پاریس فرانسه دوخته می‌شود و نه به کلن آلمان. سرجای خود می‌ماند و با دلخوشی‌ای که کم از پاریس‌نشین‌ها ندارد، به کار و زندگی‌ی خود متمرکز و سرگرم می‌شود، عشق می‌کند با کارش و عمله‌ی مهاجر نمی‌شود.

  • ماندلا می‌گفت (نقل به مضمون): میزان پیشرفت و رفاه مردم یک کشور را از زیبایی‌ی اتوبان‌های ورودی‌ی پایتخت و شهرهای بزرگ آن کشور اندازه نباید گرفت. این کار را با نگاه کردن به میزان رفاه بیغوله‌ها و کم‌تعداد بودن حلبی‌آبادها و زاغه‌نشینانش اندازه می‌گیرند و به ساکنان زندان‌هایش نگاه‌ می‌کنند که باید جنایت‌کاران و دزدان واقعی باشند، نه روشنفکران و نه خواهندگان آزادی و نه اهل قلم.

درسته! بیشتر ماها در زندگی، زیر علم‌هایی سینه می‌زنیم که بساط‌شون رو کسانی راه می‌اندازند که خود ما در کلام، همیشه زیر باران انتقاد و شکوه و شکایت خصمانه‌ی خود می‌گیریم‌شان. همین‌ کسان وقتی ارکسترشون رو راه میندازند، از اوون دور دورها هم که شده، خودمونو به‌سرعت وسط معرکه‌شون می‌رسونیم و حسابی به سازشون می‌رقصیم.

راستی، آیا اندکی یک‌پارچگی‌ی شخصیتی لازم نداریم، اندکی صداقت، اندکی یک‌رنگی، اندکی انطباق همزمان احساس و ادراک و اندیشه و زبان و کردار با یکدیگر؟

بهتر نیست همه یا بیشتر ماها، همت‌مون رو صرف آجر پزی به سبک 2000 سال پیش  در همین ده ها هزار روستایی کنیم که هنوز که هنوزه از هزاران امکان شهری محرومند. بهتر نیست، دست از بزک دوزک کردن این پیشانی‌ی دارالاسلام (بلد کبیره‌ی تهران) برای اهالی دارالکفر و کفار برداریم و به هزاران سوراخ وامانده‌ی خودمان در سرتاسر این خاک و در سرتاسر این گیتی برسیم و کمی و فقط کمی، به توزیع منصفانه تر رفاه انباشته‌تر یا رفاه متورم سرطانی در زیر آسمان آبی کمک کنیم.

بهتر نیست، کمی دورتر از دماغ خود را هم ببینیم؟

حالا یه مورد دیگه با هم ببینیم. این هم قابل تامله. راوی‌‌‌ی اول این داستان آدمی است بسیار معتمد و جزء اولیاء محترم امور:

http://www.talar.fanafzar.net/t2557.html

این دو لینک را هم اگر ببینید، نکات جالبی دستگیرتان خواهد شد:

edalatkhahi.ir/archives/14314

و

http://memarinews.com/vdca0mnu.49ney15kk4.html

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 4 دیدگاه

محمد بهمن بیگی، شورش‌گران ایل قشقایی و مردم


خواننده‌ی گرامی، با دادن یک ایمیل، می‌توانید مشترک این وبلاگ شوید (دکمه‌ی دنبال کردن در پایین ستون سمت چپ)

 

آیا دلتان می‌خواهد فقط مصرف‌کننده باشید، یا مایلید که در جریان تولید اندیشه‌ و فرهنگ، شما هم نقشی کوچک یا بزرگ داشته باشید؟ پس لطفا پس از خواندن‌ نوشته، نظرتان را در بخش دیدگاه در زیر مقاله اضافه کنید. با این کار، شما هم سهمی در تولید فکر و فرهنگ خواهید داشت. با توجه به این‌ مزیت که، نظردهنده در اینترنت، بر خلاف نظر شفاهی، قدری بیشتر به پیامد سخن خود می‌اندیشد.

 

bahmanbeigi           shokat

 

به تازگی، کتاب گفتگوی نسبتا صریح و جستجوگرانه‌ی آقای حمید شوکت (گزارش‌گر) با آقای ایرج کشکولی (این‌جا و این‌جا) را پس از چند سال تاخیر خواندم. گفتگو در مورد تجربیات این فعال دانشجویی‌ی پیشا-بهمن 57 و شورش‌گرِ همان سال‌ها و سال‌های بعد در میان ایل قشقایی و بعد‌ها در کردستان بود. ایشان خود اهل ایل هستند و با آقایان ناصر و خسرو و بهمن قشقایی و عطا کشکولی همزمان و در بعضی موارد همراه و متحد بوده‌است.

50 سال پیش، کودکی بودم 7-6 ساله. از زبان بزرگترها اسم‌هایی را می‌شنیدم که کمی با عزت و احترام و البته در میان پچ‌پچه‌ها از آنان یاد می‌شد. ناصر، خسرو و بهمن قشقایی از همین جمع بودند. راستش، این بزرگترها اصلا ربطی به قشر روشن‌فکر و اهل کتاب و مطالعه نداشتند و همگی آدم‌های کوچه و بازار بودند.

سال1354 رفتم به مدرسه‌عالی‌پارس. مثلا دانشجو شدم. یکی از واحدهای درسی‌مان آموزش و پرورش عشایری بود. در آن جا بود که ما با نام محمد بهمن بیگی (این‌جا و این‌جا) آشنا شدیم. او مبتکر مدارس و کلاس‌های سیاّری بود که همراه با ایل قشقایی در کوچ‌ها شرکت داشت و به این‌ترتیب آموزش ابتدایی برای کودکان عشایر سراسر ایران و بخصوص دختران عشایر، در نتیجه‌ی تلاش‌های او رایج شد.

در همین چند روز گذشته، با سایتی روبرو شدم که بهمن بیگی را به آمریکایی بودن متهم و دیگری را قهرمان خطاب می‌کرد. می‌پذیریم که این نظر، قابل تامل است. باید ادلّه را دید و شنید و با احتیاط قضاوت کرد؛ می‌گویم با احتیاط، چون این مقوله جزء تاریخ است. تازه، جزء تاریخ معاصر هم هست. پس خیلی محتمل است که سخن‌ها به‌شدت به حبّ و بغض،‌ آلوده باشد. امّا پرسشی سترگ و تاریخی و ملی در این میان مطرح می‌شود که:

آیا بهمن بیگی،‌ کارش در جهت منافع عشایر بود، یا کار کسان دیگری مانند خسرو و ناصر و بهمن قشقایی و عطا و ایرج کشکولی؟ یا ترکیبی (اگر که ممکن باشد) از کار هر دو می‌توانست منافع مردم را بیشتر تامین کند؟

50 سال پس از قیام  جوان 20 ساله‌ای به‌نام بهمن قشقایی که با آرزو و آرمان دست به سلاح برده بود و با تعداد انگشت‌شماری همراه، می‌خواست با ارتش شاه بجنگد، این پرسش پیش می‌آید که کدام‌یک واقع‌گراتر و موفق‌تر بودند. کدام‌یک از درد و رنج مردم کم کردند، کدام یک توانستند اصلاح کوچک یا بزرگی در فرهنگ و مناسبات قدرت نسل‌های بعدی‌ی عشایر بوجود بیارند؟ کدام‌یک توانستند حقیقت نسبی و یا عقیده‌ای را که حقیقت می‌پنداشتند، بهتر و بیشتر، به گوش و چشم و دل مردم‌شان برسانند.

من، بدون این‌که بخواهم قضاوت خود را بر پاسخ خواننده به این پرسش بار کنم، نکته‌ای را به این چند کلمه اضافه می‌کنم و آن احساسی است که درجریان و پس از خواندن کتاب مصاحبه با آقای کشکولی به من دست داد.

احساس من، ترکیبی از تاسّف و تحسّر و مغبون شدن بود. به‌نظرم می‌آمد مبارزه به خاطر مبارزه، به همه‌ی ماجرا تبدیل شده‌است. نمی‌دانم، شاید برداشتی نادرست بوده باشد. اما پیشنهاد من به علاقه‌مندان این است که این کتاب و مدارک جنبی‌ی دیگر را حتما بخوانند و بعد به دوستان‌شان و راقم کمترین این نوشته و مخاطبین خود، استدلال خود را ارائه کنند. چه این‌که کار بهمن بیگی یا کشکولی یا هر دو را درست بدانند یا نادرست. در هر صورت فکر می‌کنم وجود این پرسش، و ماندن آن در فهرست پرسش‌های اساسی مردم و سواددارانش، بی‌فایده نخواهد ماند. به‌نظر، این هم یکی از پرنکته‌ترین پرسش‌های ملی‌ی ما ایرانیان می‌تواند باشد.

من به‌عنوان یک پرسش‌گر انتظار دارم که باقی‌ماندگان دست‌اندرکار این رویداد‌های بزرگ اجتماعی، خود به سخن درآیند و پیش از هر کس و هر نهاد دیگری، این مقایسه‌ها را پیش از آن‌که دیر شود انجام دهند. نظر خود کنش‌گران، بیش از اندازه مغتنم است. بسیار بیشتر از مایی که کنار گود بوده‌ایم و یا اصلا نزدیک گود هم نبوده‌ایم.

باید منتظر ماند و دید که این ملت، آیا آمادگی‌ی بازنگری و کندوکاو در رفتار خود را پیدا کرده است یا هنوز هم از آن واهمه دارد؟

 

 

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | برچسب‌خورده با , , , , , , | دیدگاهی بنویسید

باز هم از شاملو ، شعاعیان و آذر یزدی بگوییم


مقاله‌ی وارده از:

 سعید باریکانی

15 خرداد 1392

 

 

خواننده‌ی گرامی، با دادن یک ایمیل، مشترک این وبلاگ شوید(دکمه‌ی دنبال کردن در پایین ستون سمت چپ)

 

آیا دلتان می‌خواهد فقط مصرف‌کننده باشید، یا در جریان تولید اندیشه‌ و فرهنگ، شما هم نقشی کوچک یا بزرگ داشته باشید؟ پس لطفا پس از خواندن‌ نوشته، نظرتان را در بخش دیدگاه در زیر مقاله اضافه کنید. با این کار شما هم سهمی در تولید فکر و فرهنگ خواهید داشت.

 

 

خواندن نوشته‌‌‌ای به نام «احمد شاملو، مهدی آذریزدی، مصطفی شعاعیان«، در وبلاگ عدم‌خشونت، نکاتی را در ذهنم برانگیخت که سعی می‌کنم آن‌ها را با دیگران هم مطرح‌ کنم. آن نوشته، این سه چهره‌ی ایران معاصر را به شکلی مختصر معرفی و از دیدگاه اخلاقی مقایسه کرده بود. 

امّا پیش از شروع بحث راجع به شاملو و دیگران، ذکر این نکته ضروری است که نگارنده با اشعار احمد شاملو زندگی کرده و دوران نوجوانی و جوانی خود را  در دهه های شصت  و هفتاد با شعر های  شاملو تاب آورده است.

shamloo3

احمد شاملو از سنت چپ تاثیر پذیرفته است و طبیعی است که موضع او هم مانند سقراط بر اساس سلب و نفی باشد. البته او هم همانند اکثر معتقدین  به تفکر  چپ در ایران تا بن وجود مذهبی است و به نحوی کمیک، کاریکاتوری ازبلشویک‌های روسی یا (با تخفیف) نمونه‌ی عاشورایی‌ی چپ‌گرایان (ِذاتاً کاتولیکِ) رادیکال در فرانسه، اسپانیا و ایتالیا است. نمونه‌های بارز این ادعا در جایْ جایِ  شعرهای شاملو پیداست، مثلاً، «انسان دشواری وظیفه است» و یا «انسان زاده شدن، تجسد وظیفه بود.»

وظیفه‌گرایی (تکلیف‌گرایی‌ی مذهبی، از نوع شیعی) و علاقه به انقلاب و درانداختن طرح نو (امر به معروف از نوع عاشورایی‌ی آن) بدون مراجعه به نظراتِ «خلایق یاوه(گو)» و احساسِ (هذیانیِ) قرارداشتن خود در مرکز عالم، از سوی او، نمونه‌های به اندازه کافی قانع‌کننده‌ای هستند از توضیح نحوه‌ی سلوک شاعر محبوب مان. اگر سقراط معتقد به سلب بود لااقل خود را در مرکز جهان نمی‌دید و اگر حسین در عاشورا بود موضع او از نوع لااله الالله بود، هم سلبی، و هم ایجایی در کنار آن. اما شاملو با خودش هم قهر بود. کلاً مخالف همه چیز و همه کس بود. آدمی سرکش که همیشه در نوجوانی و سرکشی‌های آن منجمد شده‌بود. کسی که به قول روان‌کاوان، مشکل اودیپی‌ی روانش او را  با همه درگیر کرده‌بود. آدم تلخی بود و به همین دلیل، ما همه، دوستش داریم، چون جامعه‌ی ایرانی، دچار مشکل اودیپی است. ما در او خودمان را می یابیم. بالاخره یکی حرف ما رعایای توو‌سری خورده را فریاد می‌زند، آن هم به فخیم‌ترین و شاعرانه‌ترین کلام و بیان.

شاملو تاثیرپذیرفته ازچپ‌های اروپایی بود  که چه قبل  از مسیحیت و چه وقتی به مسیحِ «زاده‌ی زن» ایمان آوردند، سلبی فکر می‌کردند، (بالاخره زن، تنی مجوف و خالی از بودن است، او سلبی است)، توجه کنید که این تاثیر در مورد کاتولیکها شدید‌تر است علاوه بر آن، شاملو موضعی ناشی از نفی (و البته  در ذات خود، تایید) نسبت به مذهب داشت. او مانند بقیه‌ی ایرانی‌ها هیچ ارتباط تاریخی‌ای با یونان، و چپ سر تا پا یونان‌زده‌ی اروپایی نداشت. شورش مورد علاقه‌ی او از نوع سیاهکل (‌کربلای  چپ‌های ایرانی‌ی آن دوران) بود، امّا بدون علم و کتلِ روز عاشورا، که  تا روز آخر هم بر همین منش باقی ماند ( فی الواقع بخش عمده ی مجموعه ی اشعارش را مراثی شکل می دهند ). پیام وصیت او در نگفتن تهلیل بر جنازه‌اش هم، اگر صحتّ داشته باشد،  ادامه‌ی داستان برای مرده‌ی اوست. در حقیقت، ذهن او ترکیب بد‌خیمی بود از قیمه‌ی نذری که روی آن، آش‌رشته هم ریخته باشند و به حدّ کافی، آن را در مخلوط‌کن‌های فرنگی با تکهّ‌های لازانیا به‌هم زده باشند. چیزی که نوع موفق‌تر امروزی‌ی آن، پیتزای قرمه‌سبزی است.

درباره‌ی مصطفی شعاعیان نکاتی از شخصیت او را که [در این نوشته] برجسته‌شده مورد مداقه قرار می دهم. اول این‌که او احتمالاً یک مارکسیست پیشا-لنینی بوده و این‌که برای پذیرشِ چیزی، نیازی به یقین از طریق دیدن آیه از این و آن مرجع نمی‌دیده است.

shoaeeyan2

در مورد اول جای بسی خوشبختی است که در دورانی که رکود فکر و اندیشه در ایران  حاکم بوده، و همزمان، هژمونی‌ی شدید «خلق کبیر روس» (به تعبیر لنین) جریان داشت، آدمی هم  وجود داشته که هم به عدالت اجتماعی باورمند بوده و هم به زیر بار هژمونی‌ی خردکننده‌ی برادر بزرگتر نرفته‌بود. روس‌ها همزمان، با  دعوا‌های استالین و تروتسکی‌، هم‌چنان مانند زمان تزار‌ها به دنبال «فضای حیاتی» برای خود بودند و به فرهنگ جماعات (از نظر خودشان) نیمه وحشی‌ی مناطقی مثل ایران، به طرز وحشیانه‌ای حمله می‌کردند. این رفتار، البته به دلیل ضعف کمونیست‌های روسی در داخل، ضرورت بیشتری نیز یافته بود. حتی چپ فرانسه هم در آن روزگار با فرار به جلو، به‌دنبال به‌هم‌ریختن جهان سوم بود، چرا که پیشاپیش می‌دید قافیه را در اروپا خواهند باخت. این ضعف‌، در جریانات دهه‌ی هفتاد میلادی و داستان‌های بعد از آن بهتر قابل مشاهده است. کار به جایی رسیده بود که دانشجویان چپ به دفتر مارکسیست‌های مکتب فرانکفورت هم حمله می‌کردند.  این از نظرِ عقلا، به معنی‌ی پایان کار برای یک دوره بود. شاید به همین دلیل، اروپایی‌ها و به‌خصوص فرانسوی‌ها به دنبال به‌هم‌ریختن کشور‌های حاشیه‌ی ذیل خود (یعنی متن) بودند. در این شرایط، ظاهراً شعاعیان آدمی بوده که مستقل فکر می‌کرده. این که برای پذیرش حرف، نیازی به آوردن آیه نمی‌دیده، مکمل این نظر است که ظاهراً او از مغز و چشم خود بیشتر از گوشش استفاده میکرده است.

من از سواد نظری شعاعیان چیزی نمیدانم، امّا همین که خواستار این می‌شود که همان ملاکی برای قضاوت در مورد هم‌رزمان خود به‌کار گرفته‌شود که در مورد کار خلاف دادستان نظامی‌ی شاه (تیمسار فرسیو) به‌کار گرفته شده بود، نشان از درک عمیق او از اخلاق و نیز حقوق هر بشری است. چیزی که در آن روزگار، عملا از سوی  هر دو طرف ماجرا، زیر پا گذاشته می‌شد. چنان‌که بعدها هم همین روال از سوی آینده‌گان تکرار شد، یعنی یک بام و دو هوا، استاندارد دو‌گانه، برای خود چیزی پسندیدن که در مورد دشمن‌ات ناپسند بدانی‌اش. معترض شوی که چرا گز نکرده، رفیق ما را محکوم به اعدام کرده، امّا خودمان، دیگری را به همان صورت، محاکمه نکرده، محکوم کنیم. این همان قاعده‌ی طلایی‌ی اخلاق است که زیر پا گذاشته می‌شود و همیشه هم توجیه‌اش از جیب هر یک از طرفین یک ماجرای خونین، بیرون می‌آید.» مثالی می‌زنم تا موضوع روشن‌تر شود: در نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد و دهه‌ی هشتاد شمسی، بازار علایق عرفانی و جوکیانه‌ی وطنی و خارجی داغ شده‌بود –البته این از مشخصات جوامع بسته است که وقتی نتوانی خودت را بیرون بروز دهی، لاجرم به درون خودت پناه می آوری. یکی از نکاتی که در کلاس‌های صوفی‌گری‌ی جدید آموزش می‌دادند این بود که برای شروع مراقبه به چیزی فکر نکن‌، حتیّ به این که به چیزی نباید فکر کنی هم، فکر نکن.

مسئله درست در بخش دوم نهفته است. شعاعیان به دنبال عدالت است و فراموش نمی کند که در این جا نباید برای اجرای عدالت خود را به جای عدالت قرار داد. یعنی برای عادل بودن، نباید این ظلم را مرتکب شوی که خود را به جای معیار و ملاک عدالت بگذاری.

مثلا در لیبرالیزم همه آزادند، به‌جز کسانی که با لیبرالیزم سر سازش ندارند. این نکته‌ای است که حکومت‌های استبدادی هم، در آن با لیبرالیزم مشابهت دارند.  منظور من دفاع از افرادی مثل  فاشیست‌ها نیست، بلکه مسئله، بیان یک وضعیت پارادُکسیکال غیرقابل توضیح است.

ذکر این نکته ضروری است که نگارنده اعتقادی به نسبی‌گرایی نداشته و ندارد، و طرح مقولاتی مثل «صراط‌های مستقیم» را تلاشی برای پاک‌کردن صورت مسئله می‌داند. برشت می‌گفت سوسیالیسم توزیع فقر است به تساوی (نقل به مضمون از ترجمه‌ی امید مهرگان، مقالات فلسفی، والتر بنیامین). زیرا  توزیع‌کردن  ثروت، که اساساً با مالکیت معنا دارد، بی‌معنی است. وقتی مالکیت حذف شود، این فقر است که توزیع می‌شود و نه ثروت. به همین شیوه،  وقتی همه می‌توانند حقّ (از هر نوعی) داشته باشند، اساساً حقی متصور نیست، و عملاً این باطل است که توزیع می‌شود. حقانیتِ حق به تمایزش از باطل است. در جهان فیزیک، شما همیشه با دو-دویی‌هایی از این دست روبرو هستید. در واقع برای یک انسان واقع‌بین و رآلیست تصور قرارداشتن یک نقطه‌ی مادی در دو مختصات متفاوت از فضا-زمان –در مقیاس‌های قابل درک برای انسان– غیرقابل قبول است.  تصور «صراط‌های مستقیم» البته  کار خلاقانه‌ای است، امّا در جهان واقع، نمی‌توان به گروه القاعده هم حق داد. پاسخ‌ها به اِشکال فوق، پیشاپیش قابل تصور است، امّا بهتر است رو راست باشیم؛ آیا این پاسخ های قبلاً هم شنیده شده، می‌توانند در جهان واقعیت کاربرد عملی‌ی «صراط‌‌های مستقیم» را توضیح دهند.

azar2

امّا آذر یزدی‌ ، مردی که بر خلاف عقیده‌ی خودش‌، کتاب به او نیاز داشت و نه او به کتاب: همه‌ی صمیمیت شخصیت‌اش در این بود که کاریکاتور کسی نباشد. او یک یزدی‌ی نُرم  و استانداردِ زمان خودش باقی ماند. فکر می‌کنم تا به‌حال سه بار مجموعه کتاب‌هایش را با بچه هایم خوانده‌ام. با این حال که آدم مذهبی‌ی بی‌آزاری به‌نظر می‌رسد، امّا به شدّت از ترویج توهمات مورد علاقه‌ی بعضی از آدم‌ها در کتاب‌هایش پرهیز کرده و حتّی در یکی از آن‌ها توضیح می‌دهد که  گرد‌آوری و باز‌نویسی‌ی این کتاب، با توجه به کنترل خرافات آن انجام‌شده.. آذر یزدی نمونه‌ی آدم‌های خیرخواه مذهبی‌ی  زمان خودش بود. کسی که فیلم بازی نمی‌کند و آدم خوبی است. در حقیقت، کتاب‌های آذر یزدی، سرشار از فهمی است که به بزرگ‌تر‌ها و کوچک‌ترها؛ محبت، عقلانیت و عاقبت‌اندیشی را توصیه می‌کند.

خدای هر سه‌شان را رحمت کناد.

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 2 دیدگاه

خطرناک‌ترین و درنده‌ترین موجود این کره‌ی خاکی


سخت گیری و تعصب، خامی است!

intolerance               mind closed

توجه: «نابردباری» و «بی‌تحملی»،                     ببخشید! تا اطلاع ثانوی، مخ تعطیل است!  

 تحمل نمی‌شود.

آیا می‌دانید خطرناک ترین و درنده‌ترین موجود زنده‌ی دنیا چیست؟

اگر می‌دانید، بد نیست این فایل را هم ببینید، شاید که هم نظر باشید،

اگر هم که نمی‌دانید، باز هم بد نیست بدانید، چون ممکنه شما رو هم به‌فکر بیاندازه:

لطفا کلیک کنید: ا­­­­­یـــن‌جــــا رو.

https://dl.dropboxusercontent.com/u/32319997/dangerous%20animal.jpg

یاد خاطره‌ای می‌افتم:

سال 1354 بود، 39 سال پیش‌تر، رژیم شاه. من مثلا داشتم تووی مدرسه‌عالی‌ی پارس، درس می‌خوندم، مثلاً!

استاد بسیار محترم و جوانی داشتیم به نام آقای «داریوش سرمدی». زنده‌گی خودش و همسر محترم آلمانی‌اش که ایشان هم درس می‌دادند، در همین کالج خلاصه شده‌بود. آقای سرمدی، به معنای امروزی‌ و جهانی‌ی کلمه، لیبرال (دموکرات و آزادی‌خواه)، کمی منتقد دستگاه و کمی هم غیردینی نشان می‌داد. در واقع از دین و ایمان سنتی‌ی ایرانیان مایه‌ای نمی‌گذاشت. و این برای مثلا اهل فضلی که منِ بنیادگرای شدیدا متدین و متعصب باشم، بنیادگرایی با تمایلات خلقی و اعتراضی به دستگاه، سخت گران می‌آمد. برای من و هم‌تیپ‌هایم روشن بود که او مذهبی نیست و به امثال ماها هم دور نمی‌دهد. اما مثلا با بچه‌های چپ (کمونیست) و سکولار خوب تا می‌کند.

کلاسی باهاشون داشتیم که در اون، صحبت از انسان و بشر می‌شد (شاید تاریخ تمدن بود). منِ خامِ سخت‌گیر و متعصب، شاکی شدم از این که چرا مفهوم «اشرف مخلوقات» بودن آدم رو کنار گذاشته و حتیّ به طعنه یاد می‌کنه ازش. ناراحت شدم و یه حدیث و آیه ای از جایی براشون فاکت آوردم که دیگه زبون‌شون رو ببندم و ساکت‌شون کنم. ایشون هم بعد از رو شدن این فصل‌الخطاب، برگشت و با نگاهی بی‌میل به من گفت که خبُ این هم یه نظریه، ولی این‌جا کلاس تعلیمات دینی نیست که این بحث رو تووش بکنیم.

خلاصه یادم مونده نگاه ناخشنودشون رو، و مخمصه‌ای که منِ جوجه مسلمان برای ایشون، ترتیب داده بودم تا اثبات کنم که تو بی‌دینی و دین رسمی‌ای رو که همه باید تایید کنند، داری زیر پا می‌گذاری (این هم نوعی رانت‌خواری‌ی اسلامی‌ از نوع حاکم اوون، حتی‌ در اوون حکومتی بود که در بین ما، به دشمنی با اسلام و دین شهره شده‌بود.)

امروزه دارم معنی‌ی اون شکّ بالغانه و انسانی‌ی ایشون و یقین کودکانه‌ی خودم رو بهتر می‌فهمم، وقتی که روایت‌هایی رو می‌بینم و می‌خونم که امثال این عکس‌‌ها راوی‌ی اونا هستند. معنی‌ی ناخشنودی‌ی اون موقع ایشون رو از حرکات یه‌ عده بچهْ بنیادگرای رگ گردن قوی رو که مدت‌هاست که خیلی خوب فهمیده ام!

و ای‌کاش که این درک، همون موقع به سراغ من و امثال من اومده بود. شاید که روزگارمون این‌طور نمی‌شد. شاید که کمی و فقط کمی بهتر ازین‌ها می‌شد!

باشد که ازین پس رستگار شویم، رستگار شدنی!

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 2 دیدگاه

چین 44 میلیون زن گم‌شده دارد[1]


 متن پی دی اف همین نوشته

 گزارشات خبری‌ی رسمی، زمزمه‌ی هشداری ضعیف، امّا روشن و آشکاری با خود داشتند. خبرگزاری‌‌ی دولتی‌ی چین در اکتبر 2002 گزارش کرد آخرین سرشماری‌ی ملی نشان می‌دهد که پدیده‌ی بسیار نگران‌کننده‌ای در زمینه‌ی نسبت جنسیتی در بزرگ‌ترین ملت جهان رخ داده‌است. در سال 2000، در برابر هر 100 نوزاد دختر، 116.8 نوزاد پسر به‌دنیا آمده‌است. اوضاع، در مقایسه با دو سرشماری‌‌ی پیشین بدتر است. به‌گفته‌ی نشریه‌ی ستاره‌ی شانگهای، اگر این شکاف باز هم بزرگ‌تر شود، در حدود 50 میلیون مرد چینی ممکن است خود را در پیداکردن همسر مناسب ناتوان ببینند. طبیعی است که پیامد این وضع مشکلاتی را برای خانواده‌ها، و خدمات اقتصادی‌واجتماعی بوجود خواهدآورد. حتی کارشناسی پیش‌بینی کرد آمار «زن ربایی» بالا بگیرد، چرا که این مردانِ ناامید در پی‌ی یافتن عروس خواهند رفت.

عکس           عکس

این نابرابری نتیجه‌ی ترسناک ترجیح نوزاد پسر است که در چین، هند و سایر بخش‌های جنوب و شرق آسیا رایج است[2]. والدینی که مضطربند نوزادشان دختر باشد، ممکن است به سراغ اسکن جنین بروند تا جنسیت کودک را مشخص کنند، و اگر معلوم شود دختر است، به‌دنبال سقط جنین او باشند. خیلی از دختران در اولین روزها یا هفته‌های زندگی‌شان به‌قتل می‌رسند و والدین برای حقهّ زدن به پلیس و ماموران بهداشت راهی پیدا می‌کنند تا مرگ نوزاد را رویدادی طبیعی نمایش دهند. اگر دختر آن‌قدر خوش‌بخت باشد که از دوران کودکی جان سالم به‌در ببرد، ممکن است تولدش هرگز ثبت نشود –که به‌ زندگی در حاشیه منجر می‌شود، یعنی از آموزش، مراقبت بهداشتی و حتی دریافت غذای کافی برای خوردن محروم می‌شود.

 

عکس     عکس

آیا از آینده‌ی نامعلوم                         هر کار که آفتاب با گل می‌کند، دختران هم با بشریت 

و ناامن‌اش هیچ خبری دارد؟               می‌کنند…  پس چرا این‌همه بی‌رحمی؟  

                                               حتی پیشتر از دیدن اولین آفتاب زنده‌گی؟!

   هر چند‌که سرعت زایش در هند، چین و تایوان پشت‌سرهم در حال سقوط است و هم‌اکنون در حال نزدیک‌شدن به آمار‌های جهان غرب است، امّا تعصب دیرپا علیه نوزادان دختر هنوز ناپدید نشده‌است. فراهمی‌ی گسترده و فزاینده‌ی فنّاوری‌ی‌ اولتراسونیک، کار انتخاب جنسیت را برای والدین راحت کرده تا هر‌چه زودتر از شرّ نوزاد دختر راحت شوند. دکتر وی. پارامش‌وارا، یکی از روسای پیشین انجمن پزشکی‌ی هند برآورد کرد که هرساله 2 میلیون سقط جنین گزینشی در هند انجام‌ می‌گیرد. از طرفی، یک پِژوهش یونیسف که در دسامبر 2006 منتشر شد می‌گفت در هند، روزانه 7000 دخترِ کمتر به‌دنیا می‌آیند. چین و هند در تلاشی برای جلوگیری از این گرایش، سقطجنین گزینشی را ممنوع کرده‌اند. پزشکانی که در هر دو کشور برطبق روال عادی از زنان حامله اسکن می‌گیرند، مجاز نیستند جنسیت جنین را برای‌شان فاش کنند. امّا بعضی از درمان‌گاه‌ها همیشه‌این مقررات را رعایت نمی‌کنند. نشریه‌ی ستاره‌ی شانگهای گزارش کرد که اسکن‌های اولتراسون غیرمجاز را می‌توان با 60 تا 120 دلار انجام داد، در حالی که پزشکان در هند، راه‌های دیگری برای رساندن نتیجه‌ی اسکن پیدا خواهد کرد: دادن آب نباتی به‌رنگ صورتی، یعنی جنین دختر است؛ و به رنگ آبی، یعنی پسر.

عکس         عکس

در هند، هم‌چنان‌که شگردهای کالبد‌شکافی پیچیده‌تر می‌شوند، پدرمادرها به راه‌های رعب‌آور و ترسناک‌تری برای کشتن دختران‌شان رو می‌آورند. «رادها وِنکاته‌سار» در روزنامه‌ی هندو، بعضی از شگردهایی را شرح می‌دهد که مادران ناحیه‌ی «سالمِ» ایالت تامیل نادو برایش روایت کرده اند.

عکس      female-infanticide-gr                      می‌آیند تا بمیرند،                                آفتابه-لگنِ آماده برای خوشامد‌گویی به 

اگر که دختر باشند.                             نوزاد دختر.

یکی از این روش‌های نوین، دادن سوپ جوجه‌ی داغِ پُر از ادویه و تند به نوزاد است. [به گفته‌ی یک زن] «اونا چند ساعتی از درد به خود می‌پیچند، جیغ می‌زنند و بعد می‌میرند.» وقتی کنش‌گران «سازمان‌های مردم نهاد (سمن‌ها)» یا همان سازمان های غیر دولتی‌ی سابق، بوی نوزادکشی می‌شنوند و به سراغ قضیه می‌آیند، روستاییان فورا مدعی می‌شوند که «نوزاد از نفخ درد می‌کشید و باید به او سوپ جوجه داده می‌شد.» روش بی‌رحمانه‌ی دیگری برای حذف نوزاد که به روستاهای «سالم» راه پیداکرده، این است که به نوزاد بیش از حدّ می‌خوراند و او را در پارچه‌ای خیس محکم می‌بندند. این نوزادان بعد از یک ساعت تقلّای نفس‌بُر، می‌میرند. امّا آخرین شگرد خفه‌کردن نوزاد، با گذاشتن او در زیر پنکه‌ی ایستاده و با سرعت آخر، پلیس را گیج کرده‌است، طوری که در سال گذشته فقط توانسته 5 مورد نوزاد-دختر-کشی را در منطقه‌ی «سالم» گزارش کند.

 

عکس         عکس

      زیبایی‌ی مورد انتظار جماعت از زنان!                                 زن و کار سبُک روزانه!

برای نوزاد دختری که توانسته‌باشد اولین هفته‌هایش را سالم بماند، هنوز هم ممکن است خطرات موذیانه‌ی دیگری در پیشِ‌رو باشد. پسران ممکن است در بیشتر موارد در مراقبت‌های بهداشتی به‌دختران ترجیح داشته‌باشند. پژوهشی در هند نشان داد که در مرگ‌های ناشی از بیماری‌های غیرقابل پیشگیری و شدید، شکافی در میان جنسیت‌ها وجود ندارد، امّا دختران 2 برابربیشتر از پسران احتمال دارد که از اسهال –که درمان پذیر است– بمیرند.  پسرها ممکن است برای لباس‌‌شان پول بیش‌تری خرج شود، و با خوراک مقوّی‌تری تغذیه شوند. بخت‌ِ بقای آنان از همان اول زندگی بیشتر است. دختربچه، زندگی‌ی سختی در پیشِ‌رو دارد.

 

عکس                     عکس

                                                                                   50 میلیون زنِ گم‌‌شده در هند   

در چین سیاست مشهور «تک فرزند» به‌این معنی است که بسیاری از زایش‌ها گزارش نمی‌شوند. خانواده‌های بزرگ‌تر، به‌ویژه در مناطق روستایی دارند رایج‌تر می‌شوند. به نظر می‌آید دولت چین در حال سست کردن رهیافت شدیدا سرکوب‌گرانه‌اش در مورد تنظیم خانواده است و هنگامی که زنان برای کار به سراسر کشور حرکت می‌کنند، پایش و نظارت بر حاملگی‌ها دشوارتر می‌شود. جمعیت‌شناسان چینی می‌گویند بازرسی‌های اتفاقی‌ی دفتر آمار دولتی در برخی روستاها تا 40 درصد زیرْ-شمارش را نشان داده‌است. سخت است که بشود گفت چه نسبتی ازاین کودکانِ «نادیده»، دخترند. امّا کمیسیون تنظیم خانواده می‌گوید که برخی خانوار‌های روستایی بزرگترند چون حداقل، تکْ پسری می‌خواهند.

عکس                  عکس

  دخترک و همه‌ی دنیایش:                                      کشتار جنسیتی.  بر سر 100 میلیون 

مادری که او هم روزگاری                                              دختر نوزاد چه آمده؟

دخترکی نوزاد بیش نبوده.

امّا بر سر این کودکان ثبت نشده چه می‌آید؟ در چشم قانون، این‌ها اصلاً وجود ندارند. این کودکان نخواهند توانست به مدرسه بروند یا مراقبت بهداشتی‌ی دولتی دریافت کنند. فرصت‌های‌شان در زندگی از این مسئله به‌شدت آسیب خواهد‌خورد.

دولت‌ها برای دادن فرصتی به‌این دختران نوزاد، لازم است قاطعانه با نوزادکشی‌ی دختران درگیر شوند. امّا آن‌چه که ممکن است دشوارتر باشد، درگیرشدن با رویه‌های عمیقاً نهادینه‌شده‌ی اجتماعی است که به مردم اجازه می‌دهد فکر کنند کشتن نوزادان دختر کاری است درست. مشکل در این‌جاست که نوزادکشی –هم از پسران و هم از دختران– تاریخی دارد دراز و خونبار. جمع‌بندی‌ی «انجمن پیشگیری از نوزادکشی» این است که: «نوزادکشی در هر قاره‌ای و از سوی جوامعی با هرمیزان از پیچیدگیِ فرهنگی به‌کار گرفته شده‌است… این رویه تقریبا در هر جماعت بشری از دوران طلایی یونان گرفته تا امپراتوری پر شکوه پارسی رایج و شایع بوده‌است.[3] » در دورانی که غذا نایاب بود، یک راه کنترل اثراتِ گرسنگی، محدود کردن تعداد کودکانی بود که بخت زنده‌ماندن تا بزرگ‌‌سالی را پیدا می‌‌کردند.

عکس    عکس

                        خوشامد‌گویی                                                       خوشامد‌گویی

در شرق و جنوب آسیا، کم نیستند ضرب‌المثل‌هایی که ترجیح و تقدم پسران را به‌زبان می‌‌آورند. «دختر مثل آبه که از خانه بیرون پاشیده‌می‌شه و برنمی‌گرده.»ٰ، یا «هجده پریدخت، کم از یک پسر گوژپشت.»

در جوامع پدرسالار، این موضوع که مسئولیت نگهداری‌‌ی والدین ناتوان به عهده‌ی چه کسی باشد، فوق‌العاده مهم است. در این جوامع نقش دختر اساساً در لحظه‌ی ازدواج پایان می‌پذیرد، در حالی که وظیفه‌ی پسر تا آخر عمر ادامه می‌یابد. نتیجه‌این‌که در جوامعی که نهادهای رفاه اجتماعی برای  سالمندان ضعیف باشند، این وظیفه، ارزش بسیار زیادی پیدا می‌کند. به‌گفته‌ی مونیکا داس گوپتا، جمعیت‌شناس بانکِ جهانی، زنِ رشد‌یافته می‌تواند مفید باشد… می‌تواند در مزارع کار کند و مادر خوبی باشد، امّا این واقعیت که زمانی تحصیل‌کرده‌ و در جایی کار می‌کرده، ارزش‌اش را برای والدینش تغییر نمی‌دهد، والدینی که هیچ سودی از همه‌ی این‌ها نمی برند.» امّا در جوامعی كه دختر‌ها و پسر‌های خانوار، هر دو، در كار مراقبت از والدین پیر مشاركت دارند، نسبت‌های جنسیتی همان اولویت‌ها را برای پسر‌ها نشان نمی‌دهند.

پسرها علاوه بر ایفای نقش نان‌آوران خوب، کسانی‌اندکه حامل نام خانوارند و زمین‌های آبا و اجدادی را به ارث می‌برند، و در بعضی ادیان تنها کسانی‌اند که می‌توانند آداب و مناسک ویژه‌ی «گذار از بلوغ» را به نیابت از والدین‌شان انجام دهند. به همین خاطر فشار زیادی به زنان وارد می‌شود تا پسر بزایند. زن اگر پسرزا باشد، مقام و ارزشش جماعت بالا می‌رود، و پایین می‌رود اگر دخترزا باشد.[4]

در هند، والدین دختران از زمانی می‌ترسند که دختران‌شان به سنّ ازدواج می‌رسند و گرفتار سنتّ‌های جهیزیه می‌شوند. در اغلب جماعات هند، خانواده‌ی داماد، نوعی هدیه از خانواده‌ی عروس می‌خواهند –پول نقد، فلزات گران‌بها، زمین یا سایراموالِ با ارزش. گاهی اوقات، خواسته‌ها پس از ازدواج هم تمامی ندارند، و والدین ممکن است حس کنند باید به‌این خواسته‌ها تسلیم شوند تا امنیت دخترشان را تامین وتضمین کنند. و اینک مدرکی قطعی: اداره‌ی ملی‌ی پلیس آگاهی‌ی هند باور دارد که خشونت مرتبط با جهیزیه روزانه جان 16 نفر را می‌گیرد. سازمان‌های کمک‌رسان معتقدند جهیزیه مستقیما با پدیده‌ی نوزاد-دخترکشی پیوند دارد. نویسنده‌ای گزارش می‌کند تابلوهای بزرگی را در ایالت‌هاریانای هند دیده‌است که نوشته‌بودند: «انتخابت را بکن –همین الآن چند صد تا خرج کن [یعنی برای سقط جنین دخترت] و چند صد هزار روپیه  را صرفه‌جویی کن [یعنی بعدها جهیزیه نده].»‌

اگر این تعصب در برابر فرزندِ دختر صرفا مسئله‌ای بود ناشی از سنت، خودش به اندازه‌ی کافی بد می‌بود –ولی همین‌که واقعیت وحشت‌ناک این سنت‌ها عریان شوند، آن‌وقت است که تغییردادن‌شان ناشدنی نخواهد بود و این جریان می‌تواند در نهایت چاره‌ای بیابد. امّا ناخوشایندی‌ی قضیه در آن‌جاست که به‌نظر می‌رسد ریشه‌ی مشکلِ «زنان گمشده»، در اقتصاد جاریِ جامعه است. کودکان مونث خرج دارند، و وقتی‌که‌این اموال جان‌دار ازدواج می‌کنند، بخشی از خانواده‌ی تازه‌ی شوهرشان می‌شوند. این است آن واقعیت ساده، امّا ترس‌ناک.

female foeticide              POSTCARD

 نسبت زنان به هزار مرد:                    هالوکاست پنهان: 200 میلیون زن ناپدید‌شده                                                     

وضع خراب‌تر در یک‌صد سال        زنان قربانی‌ی خشونت‌جنسی: از یک ونیم تا سه میلیون کشته

نشانههایی وجود دارد که اوضاع در حال تغییر است. بسیاری از جوامع کشاورزی، شهری‌تر می‌شوند، و این یعنی ایجاد تغییر و تاثیری بر روی این سنّت‌ها –و نیز بر روی پیامد‌های خونین این سنّت‌ها. در کره‌ی جنوبی، نسبت جنسیتی در حال حرکت به سمت برابری است: در حالی‌که در سال 1990، نسبت پسر 117 در برابر 100 دختر بوده، در 1999 به 110 پسر کاهش یافته‌است. نسل‌های جوان‌تر، از نظر اقتصادی، از خانواده‌های‌شان استقلال بیش‌تری پیدا می‌کنند، و به همین خاطر تلقّی نان‌آوریِ پسران و بارِ زحمت بودنِ دختران کم‌کم در حال محوشدن است.

امّا باید توجه داشت که در جوامعِ «کشاورز تر»، ممکن است اقناع والدین در مورد ارزش فرزند دختر سخت‌تر باشد. ارقام سرشماری در چین و هند، توجه عموم را به نابرابری‌ی فزاینده‌ی میان جنسیت‌ها جلب‌کرده است، و هر دو دولت، سقط جنین‌های گزینشی را ممنوع کرده‌اند. سازمان‌های کمک‌رسان و گروه‌های زنان کنش‌گر، سرزده به سراغ درمان‌گاه‌های خصوصی می‌روند و به دولت فشار می‌آورند تا آنانی را که قانون را زیر پا می‌گذارند، توقیف کنند. امّا ممکن است یک «نسل بی‌عروس» طول بکشد تا کلید یک تغییر گسترده‌ی اجتماعی زده شود.

××××××××××××

تو هم می‌توانی آستینی بالا بزنی:

می‌توانی در قبال پدیده‌ی دردناک ترجیح پسر به دختر، قدم مثبتی برداری. حتما از «یک دستِ»  تو هم صدایی درمی‌آید:

www.equalitynow.org : برابری همین حالا: حقوق بشری زنان در سراسر جهان را پشتیبانی و ترویج می‌كند.

www.endabuse.org: صندوق پیشگیری از خشونت خانگی:گروهی بین المللی كه تلاش می‌كنند از خشونت در خانه و در جوامع‌ پیش‌گیری كند. تارنمای شان منبع درجه‌یک پژوهش در خشونت خانگی است.

 

www.now.org: سازمان ملی برای زنان: گروهی آمریكایی كه از طریق پایان‌بخشی به تبعیض، تامین كنترل زایش و حقوق تولید مثل و پایان بخشی به خشونت بر ضد زنان؛ مروّج حقوق برابر برای زنان است.

 

www.infanticide.org: انجمن پیش‌گیری از نوزادكشی: در پی آموزش دادن به مردم در زمینه تاریخچه و وضعیت كنونی اقدام به نوزادكشی است .

 

عکس          عکس

چشمانی باز هم از این امیدوارتر                           حذف زیبایی‌ی این تامل و تعمق از هستی؟!

و خندان‌‌تر می‌خواهی؟!

[1] – این رقم مربوط به سال 2007 است. این نوشته، یکی از 50 مقاله‌ی کتابی است به نام «50 واقعیتی که باید را باید دگرگون کنند» که از این آدرس  یا در همین وبلاگ عدم خشونت می‌توانید آن را دانلود کنید (م) :

https://dl.dropboxusercontent.com/u/32319997/50FACTS.pdf

http://www.adamekhoshoonat.wordpress.com

[2] – به‌عنوان یک نمونه‌ی نسبتاً ملایم‌تر این ترجیح، والدین سنتی‌ی افغان، واژه‌ی «بچه» را مترادف با پسر می‌بینند. دختر، «بچه» نیست، بلکه «سیا‌سر» یا سیاه‌سر است.

[3] – قابل توجه ما ایرانیان، مخصوصاً ایران‌پرستان. جالب است که بر‌خلاف گفته‌های مشهور در میان ایرانیان، فقط این اعراب مشهور به جاهلیت نبودند که نوزاد دختر را از سر فقر و نداری، می‌کشتند، بلکه سایر اقوام هم این خدمت را به‌جامعه‌ی بشری می‌کردند. (م.)

[4] – به‌گفته‌ی یک شاهد عینی‌ی بومی، بعضی خواهران روستایی‌ی لر، برای پسرزا شدن یا دخترزا شدن به یکی از دو امام‌زاده‌ی مهم لرستان رو می‌کنند،‌ که یکی‌شان، «شامحمد» مشهور است. یعنی یکی از آنان محل توسل زنان پسرخواه است و دیگری برای معدود زنان دخترخواه. (م.)

در حاشیه | منتشرشده در بدست | 3 دیدگاه

احمد شاملو، مهدی آذریزدی، مصطفی شعاعیان!


 

 

خواننده‌ی گرامی، با دادن یک ایمیل، این وبلاگ را مشترک شوید (دکمه‌ی دنبال کردن در پایین ستون سمت چپ)

 

آیا دلتان می‌خواهد فقط مصرف‌کننده باشید، یا در جریان تولید اندیشه‌ و فرهنگ، شما هم نقشی کوچک یا بزرگ داشته باشید؟ پس لطفا پس از خواندن‌ نوشته، نظرتان را در بخش دیدگاه در زیر مقاله اضافه کنید. با این کار شما هم سهمی در تولید فکر و فرهنگ خواهید داشت.

 

 

لابد تعجب می‌کنید!

این سه‌نفرچه ربطی با هم می‌توانند داشته‌باشند که اسم‌شان کنار هم نشسته است؟

شعاعیان، نظریه‌پرداز کمونیست‌ و چریک مسلح دوران پهلوی بوده‌است.

آذریزدی آدمی بوده داستان‌نویس و ظاهرا غیرسیاسی. انتخاب‌های او در زمینه‌ی داستان کودکان هم، از بازنویسی‌ی متون کهن غیر دینی و دینی‌ی فارسی جلوتر نرفته است.

شاملو، شاعر، نویسنده و هنرمند آفرینش‌گر شورشی‌ی مغرور بوده.

پس این سه‌تن، چه نسبتی با هم می‌توانند داشته‌باشند؟

بگذار تا مقدمه‌ای دیگر بگویم:

××××××××

سال 1378 کتابی از آقای مجید محمدی، استاد جامعه‌شناسی در ایران چاپ شد به نام «جامعه‌ مدنی ایرانی». این کتاب عالی بخش‌های مختلفی داشت. یکی از آن‌ها به زبان رایج روشنفکر ایرانی اختصاص داشت. چهار باسواد نامدار را انتخاب کرده‌بود: آقایان صادق هدایت، جلال آل احمد، علی شریعتی، و عبدالکریم سروش.

عکس              عکس

عکس  عکس

فراوان‌ترین واژه‌گان کاربردی‌ی این چهار بزرگ‌وار را ردیف کرده بود (الان کتاب در دسترس من نیست که آن‌ واژه‌ها را بیاورم). کلام هر چهار تن لبریز بود از کلمات ستیزه‌جویانه و حذف‌کننده و عصبی. یکی از یکی تندتر. وقتی مقایسه می‌کردی، دشوار بود که بتوانی بر حسب شدت خشونت و حذف، آنان را نمره بدهی. سروش به گونه‌ای فخیم و با واژه‌گان حافظ و مولوی،‌ به جنگ دوست و دشمن می‌رفت و هدایت با کلماتی اشراف‌مآبانه از مخاطبین عوام خود یاد می‌کرد. جلال با بددهنی‌اش، از سویی و شریعتی هم با فحش‌های روشنفکرانه، اما دشمنانه‌ و جوک‌هایش از سویی دیگر. مجید محمدی خوش‌بختانه همه‌ی این‌ها را ردیف کرده بود. و حتی در پایان، بخشی از سخنرانی‌ی مکتوب بانوی بزرگ‌وار شیرین عبادی را در همایشی در سوئد آورده‌بود. وقتی آن‌را می‌خواندی، فکر می‌کردی برادرمان چه‌گوارای بزرگ دارد بیانیه می‌دهد، غافل از آن که گوینده، حقوق‌دانی بود که قاعدتاً باید از ماده‌های قانونی، و منصفانه یا غیرمنصفانه‌بودن‌شان حرف بزند و سالن همایش را با کوه‌های سی‌یرا ماییسترای کشور کوبا اشتباه نگیرد.

×××××××××

یک ماه پیش کتابی منسوب به آقای مصطفی شعاعیان، از کتابخانه‌ی عمومی‌ی محل‌مان گرفتم: کتاب «هشت‌نامه به چریک‌های فدایی خلق». بعضی نامه‌ها به آقای حمید اشرف رهبر بی‌چون و چرای دورانی از این سازمان نوشته‌شده‌بودند. تکان‌دهنده بودند. پیش از انقلاب، کتاب شوروی و نهضت جنگل او را خوانده‌بودم. کمی هم از او می‌دانستم. امّا نه تا این حدّ زیر پوستی! حدیثِ نفس بود و بثّ‌ُالشَکویٰ و درددلی ناخواسته. کتابی بود نادره!

بلافاصله، کتاب دیگری از همان کتابخانه دیدم و سریع خواندم: «عاشق کتاب و بخاری کاغذی» نوشته‌ی مهدی آذر یزدی. او را از سال‌های پیش از بهمن 1357 می‌شناختم و البته که با حال و هوای آن روزگار، خیلی جدّی‌اش نمی‌گرفتم. به‌عنوان مسئول کتاب‌خوانی‌ی مسجد، کتاب‌های‌اش را به‌کودکان معرفی می‌کردم، امّا خیری در آن‌ نمی‌دیدم، جز ایجاد عادت به مطالعه و روان‌خوانی. چون او اصلا برای من و مای جوان، قابل قیاس با صمد خدابیامرز و سایر رفقا نبود. با خودم می‌گفتم نویسنده‌ی کهنه فکری است که کتاب‌هایی خنثی می‌نویسد. کتاب‌هایی که معلوم هم نیست خواننده‌ی کم‌سن‌وسال‌اش را به کجا می‌رساند. مسیر صمد امّا برای‌مان روشن بود: مسلسل پشت ویترین، و دنیای تازه‌ی ماهی‌سیاه که طرح اش را باید با طغیانی یک‌باره درانداخت!

این کتاب شرح عشق‌ورزی آذر یزدی با تنها عشق‌اش، کتاب است و نوشته‌ای کوتاه هم دارد در شرح تاریخی و شجاعانه‌ی بخاری‌ی اختراعی‌ی خودش، که درکمال قناعت و ساده‌گی ، از دو پیت حلبی ساخته‌شده‌بود و با سوخت روزنامه‌باطله کار می‌کرد.

××××××××××××

بعد از خواندن این دو کتاب مستطاب، یک‌باره به فکر افتادم که این دو چهره را در کنار آقای احمد شاملو بگذارم و قدری به خصوصیات اخلاقی‌ی این سه انسان بزرگ فقید خیره شوم.

مصطفی شعاعیان کمونیست بود. ادبیات فارسی و طبعا نهج‌البلاغه را هم خوب خوانده بود. در جاهایی از کتابِ نامه‌ها اشاراتی به شعر حافظ برای وصف حال دارد، از تعابیر نهج‌البلاغه و علی، به‌تصریح و بی‌تصریح استفاده می‌کند. امّا نکته‌ی مهم، فروتنی‌ی او در جستجوی حقیقتی است که فکر می‌کند راه‌گشاست. پنجره‌‌ی ذهن‌اش به‌راستی و نه به‌تعارف،  باز است به هواهای تازه. بسیار درویش مسلک و ریاضت‌کش است و در عین‌حال یکی از معدود نظریه‌پردازان مستقل کمونیستِ پیشا-لنینی است که حتیّ مارکس هم برایش نمی‌توانسته مقام پیامبری داشته‌باشد. به‌قول خودش از نوع آسمانی آنان نبُریده که به زمینی‌اش وابسته شود: «من برای پذیرش و رّدِ چیزی نیازی به آیه ندارم.» امّا با همه‌ی این احوال کوهی است از تعهد و احساس بدهی‌ی زاینده، به آفتاب و به زمین و به آب و به درخت. به‌دنبال وصل است، نه فصل. رعایت اخلاق در تمام کلمات کتاب موج می‌زند. با زبانی سخن می‌گوید که معمولا در مناسبات قدرت، فراموش می‌شود: زبان صداقت و تعهد فردی و جمعی و پای‌بندی به اصول اخلاقی‌ی پیش‌پاافتاده‌ی متعارفی که همه‌گان ممکن است زیر پا بگذارند. ممکن است دورتر ها را ندیده‌باشد،‌ امّا تهمت و اتهام و بدگویی در کلامش نمی‌ بینی.

alahmadshoaeeyan            shoaeeyan2

                شعاعیان با آل‌احمد در اسالم

در جایی می‌گوید: «ما سرتیپ فرسیو را به‌این خاطر اعدام کرده‌ایم که محاکمه‌ی غیرمنصفانه کرده. حال اگر خودمان هم مثل او رفتار کنیم، پس فرق ما و او در چیست؟»

شاید یکی از مناسب‌ترین توصیف‌ها درباره مصطفی شعاعیان همان باشد که او خود در بهمن 1354 (در 16 بهمن زخمی شد و سیانور خورد و درگذشت.)، به نقل از برتولت برشت نوشت:

من با بسیاری گفت‌وگو کرده‌ام

و عقاید بسیاری را به دقت گوش داده‌ام

و از بسیاری درباره خیلی از آن عقاید شنیده‌ام که :

این عقیده یقین محض است!

ولی به هنگام بازگشت، جز آنچه گفته بودند، می‌گفتند و درباره عقیده تازه نیز می‌گفتند:

این، یقین محض است!

آنگاه با خود گفتم: از میان همه یقین‌ها

یقین‌تر از همه، شک است!

××××××××××

مهدی‌ آذر یزدی، آدم ساده‌دلی است که مثل جبار باغچه‌بان صاحب نداشته و بی‌مدرسه شروع کرده. سواد را خودآموخته است. بعد‌ها نمونه‌خوان و ویراستار می‌شود، با خود‌آموزی و تجربه‌‌ی میدانی. بعد برای بچه‌ها کتاب می‌نویسد. ساده حرف می‌زند و خیلی هم ساده می‌نویسد، حتی تا آخر عمر. چندین جلد ادبیات کهن فارسی را به‌زبان امروزی، برای بچه‌ها می‌نویسد (از سال 1335)، پیشگامیْ پیش از مرحوم صمد بهرنگی، و شاید همزمان با فضل‌الله صبحی. اگر امروزه کودکان ایران بخواهند با بخشی از فرهنگ و فکر ایرانی در دوران قدیم آشنا بشوند، مرجع خیلی مطمئنی دارند که از ورای سد تاریخ و زبان دشوار، شیرفهم‌شان کند.

در تمام این دوران با درویشی‌ و قناعت واقعی سر می‌کند، و فروتنی در پیش می‌گیرد، بدون بحث و جدل. همیشه اوست که پذیرای احتمالات جدیدی است که ممکن است قضاوت پیشین‌اش را به‌هم بریزد. بد هیچ‌کس را نمی‌گوید، حتّی بد آنان که به‌او بدی کردند.

عکس     عکس

لطفاً به سماور و قابلمه‌ی کنار کتاب‌ها توجه داشته‌باشید

تا آخر عمر 88 ساله‌اش، خود را آن‌چنان بدهکار مردم می‌بیند که می‌گوید: «من باید برای بچه‌ها بنویسم، امّا اگه بنویسم و چاپ نشه و جلوش گرفته بشه، بهتره که به عشقم برسم، یعنی خوندن کتاب، که حدّاقل خودم لذت ببرم.»

کارگران فکری،‌معمولا چشم دیدن همتایان خود را ندارند. امّا او از همتای خودش جبار باغچه‌بان به‌خوبی یاد می‌کند. داستانی را با تحسین از او شاهد است که در مقابل تطمیع و  وسوسه و اصرار یک ناشر، حاضر نمی‌شود قرار اخلاقی‌اش را با ناشر پیشین خود زیر پا بگذارد.

عکس

در جایی نقد و مقایسه‌ای دقیق و تایید‌آمیز از کارهای خود می‌خواند و اشک در چشمان‌اش حلقه می‌زند. امّا صادقانه و فورا به خواننده می‌گوید: «(از خواننده‌ی عزیزی که می‌تواند این حال را حمل برخودپسندی کند، می‌پرسم: نه واقعاً، این‌جا که غریبه‌ای در میان نیست، اگر تو بودی و این ارزیابی‌ی دقیق را می‌خواندی خوشحال نمی‌شدی؟)»

صادقانه از همان بخاری‌ی کاغذ سوزی صحبت می‌کند که در پی‌ی سرمای استخوان‌سوزی در یزد، از سوارکردن دو پیت حلبی ساخته‌است و کاغذ روزنامه می‌سوزاند.

او بدون این‌که اهل حرف‌های سنگین و رنگین و عمیق ذن- بودیسم و مدرسه‌های گوناگون فلسفی باشد، و یا فارغ از این‌که شعرهای سهراب را خوانده‌باشد یا نه، مصداق عینی این کلام سپهری هم بود:

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت!

                                

                                                        عکس

آذریزدی، آن‌گونه که از نامه‌ها و گفت‌و‌گوهای با دوستان و آشنایانش می‌شناسیم، با چهره‌ای که به ویژه پس از درگذشت‌اش در محافل رسمی از وی ترسیم می‌شود، فاصله‌ی بسیار دارد. او را بیشتر، از تبار دانایان لاادری و رندان عالم‌سوزی می‌یابیم که به‌کار دنیا و مردم زمانه و باورها و دل‌بستگی‌هاشان با شوخ‌چشمی و استهزاء می‌نگرند…

درویش بود و بی‌تعلق، و در زند‌ه‌گی راحت‌گیر و بی‌نیاز. انسانی بی‌ادعا و خود‌آموخته که هرگز معلم و استادی ندید و آن‌چه را که می‌دانست و می‌خواست بداند در کتاب‌ها می‌جست و می‌یافت. همانا خوی یزدیان قدیم را داشت که با زحمت و مرارت بسیار، از دل کویر باریکه آبی بیرون می‌کشند، با آن ثمری به‌ظاهر ناچیز به‌بار می‌آورند و به‌همان قانع و راضی‌اند. (به‌نقل از مجید رهبانی)

××××××××××××××××

احمد شاملو، هنرمند همه‌فن حریف، ملک‌الشعرای دوران، مترجم، نویسنده و واژه‌شناس پرکار و صاحب‌سبکی است که در همه‌ی عمر خود را شورشی تعریف می‌کند. در این نکته شکیّ نیست. او شورشی بود و شورشی ماند، امّا مانند خیلی از غول‌های فکری معاصرمان،‌ مغرور و تک‌گو هم بود. به هم‌گویی باوری نداشت. حرف‌هایی می‌زد که نادر و کم‌نظیر بودند،‌ امّا فقط می‌زد و گوشی برای شنیدن نداشت. هر مخالفتی را با ناسزا و فحش و تهمتی حیثیتی (و بیشتر سیاسی و از جنس ضدیت با خلق و انسان) پاسخ می‌داد. دامنه‌ی این پرخاش‌گری و ستیزه‌جویی‌ی رفتاری،‌ حتّی به عرصه‌ی اختلاف فنی در زمینه‌ی نقطه‌گذاری و شیوه‌‌ی خط و زبان نوشتار هم می‌توانست برسد (ن. ک. مقدمه‌ی او بر ترجمه‌ی دن آرام). در زمینه‌های مفهوم شعر و هنر و تاریخ ادبیات ایران هم، نظرش در مورد مخالفین حرف‌هایش در مورد حافظ و شاه‌نامه و موسیقی‌ی سنتی، بسیار تندتر و ‌ستیزه‌جو‌یانه‌تر بود.

عکس

در ادامه‌ی همین راستا، از عشق به‌انسان و عشق انسانی سخن می‌گوید، امّا عشقی خالی از شفقت فراگیر نسبت به همه‌گان. دنیای او هنوز هم با دریای خونِ میان خلق و ضدخلق تعریف می‌شود. نمی‌تواند در کنار هر ابراز عشق و دوستی‌ای، نفرت را کنار بزند. این نفرت هم در کلام و کارهایش، و هم در رفتار شخصی و فرهنگی‌اش به‌شدت دیده می‌شود. در واقع او در این زمینه، هم‌گام با همان «یاوه، یاوه، یاوه  خلائق» عوام‌الناسی است که در شعرهای‌ زیبا، قوی، و جانانه‌اش همیشه از دست‌شان شاکی است.

××××××××××××××××××××

حالا که کمی به خصوصیات روحی‌ی این سه بزرگ‌وار نزدیک شدیم، معلوم می‌شود که این سه‌تن، در نقطه یا نقاطی با هم تلاقی مثبت یا منفی دارند. یعنی به هم شبیه‌اند یا با هم اختلاف دارند. به‌نظر شما چه شباهت‌هایی با هم دارند و چه فرق‌هایی؟

با توجه به این شباهت‌ها یا فرق‌های احتمالی، کدام‌یک از این سه،‌ برای رشد اجتماعی، اخلاقی، فرهنگی‌ی ملت ما اهمیت و ضرورت بیشتری دارند، و می‌توانند بخشی از الگوی‌ی فرهنگ و تربیتِ فرهنگی‌ی ما را بسازند؟

تیپی مانند مصطفی شعاعیان، یا

مهدی‌ آذر یزدی و یا

احمد شاملو، یا

ترکیبی از دو تاشان یا هر سه‌شان؟

شما چه‌نظری دارید؟

لطفا دیگران را از نظرتان بی‌خبر نگذارید.

غلامعلی کشانی،7-2-1393، www.adamekhoshoonat.wordpress.com ، keshanigh@gmail.com

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 11 دیدگاه

نقدرفتار ملی، تا کجا و به‌چه منظوری؟


امروز سه شنبه (2/2/1393) قرار است بعضی از اعضای محترم کوچ سرفینگ (این‌جا و این‌جا) در همایش کوچکی به بازخوانی و بحث بر روی بخش اول کتاب «جامعه‌شناسی‌ خودمانی» نوشته‌ی آقای حسن نراقی بنشینند.

فرصتی مغتنم است برای من و ما.

دیشب با یکی از جوانانِ خوش‌فکر و دنیا‌دیده، از دور صحبت می‌کردم. به او خبر را دادم. فکر می‌کردم خوشحال می‌شود و خوشامد می‌گوید. اما دوید میان حرفم و حرف‌هایی زد که برای من هشدار بودند. فکر می‌کنم برای دیگران هم هشدار باشند و ارزش تامل و سپس، عمل موثر داشته‌باشند. به‌او قول دادم حرف‌هایت را به هر راهی که بشود، برای دوستانِ آن همایش و دیگران منعکس می‌کنم. حالا این شما و این هم خلاصه‌ای از حرف‌هایش و حرف‌هایم:

می‌گفت: این‌ خودزنی‌های فرهنگی خیلی خطرناک‌اند و در عین‌حال پرمشتری. آدم‌های زیادی مشغول این کار می‌شوند و عده‌ی زیادی هم شنونده پیدا می‌کنند. این‌ها هم در سنت‌گرایان و هم در تجددگرایان می‌توانند ظاهر شوند. هم این‌ور آبی اش را داریم و هم آن‌ور آبی‌اش را.

می‌گفت: ما برای رشدمان نیازمند داشتنِ الگو و قهرمانیم، البته‌ قهرمانان و الگوهایی واقعی و خود‌جوش، نه پوشالی و دروغین.

می‌گفت: قبول دارم که ما ایرانی‌ها خیلی خودشیفته‌ایم. خیلی نژادپرستیم. خیلی دروغ می‌گوییم. خیلی کارهای زشت دیگر انجام می‌دهیم. امّا کسی از همین منتقدین نمی‌رود به‌سراغ ملت‌های دیگر تا به‌ما بگوید که آنان در چه وضع اخلاقی‌ و فرهنگی‌ای هستند. فقط از خودمان بد می‌گوییم و بس!

می‌گفت: مهم این است که ببینیم بعد از این انتقادات به‌کجا می‌خواهیم برسیم؟ این نقد خود ما را به‌کجا می‌خواهد برساند؟ آیا نتیجه‌ی این بحث‌ها این نیست که ما را از خودمان بیشتر و بیشتر متنفر کند و فراری؟ آیا باعث نمی‌شود چشمان بیشتری به دنبال ملل دیگر باشند و آرزوی مهاجرت را در همه‌ی مردم نهادینه کنیم؟ آیا این‌ نقدها کمکی به رشد ملی و فردی جامعه و فرد ایرانی می‌کنند یا نه؟

می‌گفت: متاسفانه، این بحث‌ها بیشتر در مسیر شدیدکردن تنفر از خود و بیگانه‌دوستی و فرار از واقعیات موجود در میان جماعت ایرانی عمل می‌کند و نتیجتاً به بی‌عملی‌ی بیشتر و انحطاط اخلاقی‌ی بیشتر منجر می‌شود.

گفتم:

«خیلی از حرف‌هایت برای من هشداردهنده‌اند. امّا هیچ‌کس را از شرکت در این بحث بی‌نیاز نمی‌کنند. درست است که نداشتن عزت نفس ملی‌، به‌تنهایی خود مشکل بزرگی است، امّا آگاه‌بودن و آگاه‌شدن از رذیلت‌های فرهنگی و اخلاقی‌مان هم، بخش مهمی از ماجراست. اگر ندانیم کجای کارمان معیوب است، چه‌طور می‌توانیم عیب را رفع کنیم. پس از کجا و از چه‌وقتی باید شروع کنیم؟ باید بدانیم مشکلات‌مان چیست و بلافاصله با نیت اصلاح وضع موجود، خود به‌عنوان اولین کنش‌گر، اقدام لازم را برای تغییر شروع کنیم. یعنی خودمان را از دست آن اشکالات اخلاقی و فرهنگی رها کنیم.»

«بله، درست است که نباید فقط در تخریب خود، درجا بزنیم، هم‌چنان‌که در خودشیفته‌گی و نژادپرستی و افتخارات موهوم هم نباید درجا زد. امّا باید که خود را بی‌تعارف و صریح بشناسیم و بدون معطلی، راه حل بهبود را هم ارائه بدهیم یا به‌دنبال‌اش برویم.»

«فرزانه‌ای می‌گفت: اگر نماینده‌گان و نخبه‌گان ملت‌ها به‌جای فخرفروشی به ایل و تبار و تخمه‌ و نژاده و پادشاهان جهان‌گشای‌شان و افتخار به هنرمندان و ساختمان‌های عظیم و باشکوه‌شان، فروتنانه در کنار هم بنشینند و از رذایل و ضعف‌های تاریخی‌ی خود سخن بگویند، و پس از آن، در حضور یکدیگر، جویای کمک همه‌‌گان برای رفع این رذایل شوند، دشمنی و کینه و نفرت و جنگ اقوام و ملت‌ها از میان برمی‌خیزد و بشریت به مسیر تازه‌ای از رشد اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی وارد می‌شود.»

گفتم: «هشدارهایت را، تا حدّ هشدار باید درنظر داشت و مراقب بود که به ورطه‌ی حقارت فرهنگی و بی‌عملی و لختی‌ی اجتماعی سقوط نکنیم. امّا باید همه‌ی زندگی‌ی ما ایرانیان، بی‌تعصب و بی تحقیر و بی‌خودشیفته‌گی،‌حلّاجی و نقد شود تا  ببینیم، چه چیزهای مثبتی داریم و چه‌چیزهای منفی‌ای.»

گفتم: «من خودم بارها تعاریفی از زبان خارجیان در مورد بعضی از جنبه‌های حیات ایرانی، شنیده و خوانده‌ام. گلایه‌ها و انتقاداتی هم شنیده‌ام. مثلا بعضی خانم‌ها بوده‌اند که از امنیت رفت‌وآمدی‌ی خانم‌ها در ایران تعریف کرده‌اند. این امنیت، به‌طور نسبی، انکارشدنی نیست، امّا همه‌ی زنده‌گی‌ی ایرانی در این نوع امنیت نسبی برای خانم‌ها خلاصه نمی‌شود. پس لازم است همه‌ی جنبه‌های رفتار فردی و جمعی‌ی بشر ایرانی زیر ذره‌بین بروند، و خوب و بدشان معلوم شود تا بتوان خوب‌اش را تقویت و بدش را کم کرد. منتها می‌پذیرم که این کار باید آگاهانه و با هدف بهبود همین وضع موجود انجام شود.

و امّا نتیجه‌ای که باید از این چند کلام گرفت این که:

نقد فرهنگی‌ی جدی و بی‌رحمانه، لازم و حیاتی است. مشکلات اجتماعی و اخلاقی و رفتاری، از نقد نشدن شروع شده‌اند. امّا نقد نباید در خود بماند و به تحقیر و خودزنی‌ی فرهنگی منجر شود. باید بلافاصله، به‌دنبال راه حل، از همه کمک گرفت و پیش و بیش از هرکس، خودِ منتقد، دست به تغییر رفتار خود بزند تا سخت‌ترین بخش قضیه انجام شود، یعنی: برداشتن گام اول که به معنی‌ی شکسته‌شدن طلسم درخودمانده‌گی و رشد‌نایافته‌گی است.

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

گزارشی از دو شب با خیام


مدت سه‌سال ونیمی است که عضو انجمن «کاوْچ سِرفینگ» شده‌ام. امّا در آن فعال نبوده‌ام. بعد از این که به‌طور اتفاقی دوباره  بحثی از آقای محمد میرافشاری در باره‌ی خبر رسانی از تغییر نام بحث‌انگیز پروفایل آقای رضا معمار خواندم (وی، اسم پروفایل خودش رو به خلیج صلح تغییر داده‌بود، که خواندنش را به همه پیش‌نهاد می‌کنم.)، که نسبتا به‌خوبی و همراه با فضایی محترمانه مدیریت شده بود، علاقه‌مند شدم که با فضاهای ایرانی‌ی ‌ اوون بیشتر آشنا بشم.

عضو یکی دو گروه ایرانی‌ی سایت بودم. عضو یکی دو تا دیگه هم شدم. به پروفایل و گروه خلیج صلح علاقه‌مند شدم. خیلی تاثیر‌گذار و عالی و جامع نوشته شده بود. در فضای اینترنت، و در دنیای واقعی، خیلی کم با این نوع شخصیت اصول‌مندی برخورد کرده بودم. … کم‌کم ، نامه‌ها و بحث‌هاشون رو خوندم. دعوتی دیدم برای همایشی به اسم «خیام خوانی». روز شنبه 24 اسفند 1393، خودم و دو تا نوجوان خودم رو برداشتم و رفتیم مهرشهر کرج، منزل یکی از اعضاء که لطف کرده‌بودند و با سخاوت جای مناسبی به جمع داده و چای و کیک شایسته‌ای را هم فراهم کرده‌بودند.

برگزارکننده‌ یا مدیر شب شعر، آقای رضا معمار، از حاضرین خواست تا یک‌یک خودشون رو معرفی کنند. هر نفر بعد از معرفی خود با هدایت مدیر، به پرسش‌های مفید و اساسی او پاسخ می‌داد و جمع او را تشویق می‌کرد. بعد از آن فرصتی بود که به پرسش‌های دیگران، در مورد تجربیات و کار و زندگی و علائق خود جواب بدهد. بعد از آن دوباره کف‌زدن و ادای احترام، و … نوبت نفر بعدی.

برنامه‌ی معرفی از ساعت 6 و ربع شروع و تا ساعت 8 و ربع بعدازظهر تموم شد (دو ساعت). بعد راحت‌باش داده‌شد. درطی راحت‌باش، کسانی که داستان‌شان برای مخاطبین خود، آموزنده و جالب بود، با آنان دورهم جمع شدند و با هم بیشتر آشنا شدند. بعد از آن، آقای معمار، رباعیاتی از خیام بزرگوار را با فصاحت و روانی‌ی تمام خواندند. آقای خمسه لطف کردند و با نی‌نوازی و دف نوازی‌ی همراه با دف آقای چگینی، ما را به کهکشان‌‌ها پیوند دادند و شعر خوانی را تکمیل کردند. پس از آن بود که دوستی گرامی بلافاصله با پیانوی سنتی‌تایزر، قطعاتی و ترانه‌هایی روح‌پرور را برای‌مان نواختند و خواندند. این کار آنچه را که تکمیل بود، تکمیل‌تر کرد. مرتبه‌ای بالاتر از مرتبتی دیگر!

قرار بود از 6 تا 9 بعدازظهر دور هم باشیم. اما وقت کم آمد. تا 9و نیم هنوز جلسه رسمیت داشت و حرف توی حرف زده نمی‌شد. بعد از آن بود که جمع، تازه پراکنده شد و هر چند نفر شروع به گپ‌و گفت‌های چند نفره‌ی غیر رسمی‌تر کردند. برای من و همراهانم دیر وقت بود. از جمع اجازه گرفتیم و از میزبان به‌خاطر پذیرایی‌ی گرم و چای و کیک همیشه‌ آماده‌شان سپاس‌گزاری کردیم و مسیر برگشت‌مان را هم ، با صدای بلند اعلام کردیم تا مسافری اگر بود همراه شویم. بعد سه‌نفری، این نشست خیلی مفید و بدون اتلاف وقت را با بی‌میلی ترک کردیم. در واقع من شخصا خیلی دوست داشتم که بمانم و از آن همه تنوع فکری و تجربه و سرگذشت، بیشتر بیاموزم. اما حیف‌که فرصت کم بود.

بیشتر حاضرین جوان بودند. بانوان و خواهران هم حضور داشتند و جمع را از برکت وجود خود، محترمانه‌تر کردند. من و میزبان محترم بودیم که پیر جمع حساب می‌شدیم. هریک از افرادی که خود را معرفی کردند، تجربه و ویژگی‌ها و کیفیاتی داشتند که فضا را هر بار برای همه عوض می‌کردند. یکی به پاکستان رفته بود و نپال. سفری بسیار پرخطر. دیگری‌، بانویی بود که 80 کشور را به تنهایی سفر کرده‌بود. او به‌تازگی از سیاحتی پرمخاطره به آمریکای لاتین برگشته‌بود. سفری که دزدان و طراران، زندگی‌اش را برده‌بودند و او دوباره خود را آغاز کرده‌بود. و آن دیگری درویشی بود که در سکوت و اراده، فاصله‌ی ماکو تا آنکارا را دو بار با اسکیت  و با جیبی تقریبا خالی، طی کرده‌بود (جناب آقای علی اسدپور).

تعبیر و تعریف زیبای «پروفایل خلیج‌صلح» از اعضای جدی‌ی کاوْچ سرفینگ، این است: «درویشان خانه‌به‌دوش غیردینی‌ی دنیای مدرن». و من به‌درستی، مصداق این تعبیر را در بعضی از این دوستان می‌بینم. کسی که می‌تواند کاوچ سرفر واقعی باشد، باید ساده زیست و ‌»بی‌خیال فرش» زندگی کند. دنیا را زیاد سخت نگیرد و به تعبیر ثورو ( این‌جا و این‌جا و این‌جا)، آن‌قدر غنی باشد که تفریحات و فراغتش بتوانند، رایگان‌ترین چیزها، مثل دریا و کوه و صدای پرنده و رودخانه و آفتابْ‌طلوع و آفتابْ‌غروب و برف و سکوت و نسیم و باد و بوی علف و گل و شکوفه و … هم باشند. باید آماده‌ی آموختن باشد، آماده‌ی آموزاندن باشد، آن‌هم به رایگان! باید بتواند «خودش» باشد [و قیافه نگیرد] تا بتواند هم‌‌دلی‌ی هم‌نشینی را به‌دست آورد که هیچ از زبان او نمی‌داند و بتواند همدلی‌خود را هم به او هدیه دهد.

چند هفته پیش‌تر، از راه ای‌میل به نشستی از دوستانی خام‌میوه‌خوار، دعوت شدم. رفتم. گزارشی هم از این رفتن نوشتم (این‌جا یا این‌جا). در این جمع بود که برای اولین بار در عمرم، در کلاسی شرکت کردم که هیچ لحظه‌ای از آن را هدر رفته ندیدم. همه‌ی لحظات به خوبی و با یادگیری و یاددهی گذشت (البته فارغ از محتوای مطالب ارائه‌شده).

ایونت (یا همان رویداد، همایش، دورهمی‌ یا گدرینگ) «شب خیام» هم از همان دست بود. همه‌، آموختن بود و آموزاندن و … تازه! لحظاتی هم به سماع با آنچه که مولوی گفت  گذشت که لذت آموزش را دوچندان کرد. (:خشک سیم و خشک چوب و خشک پوست! از کجا می‌آید این آوای دوست؟!)

شب شعر دوم، در پارک لاله‌ی تهران برگزار شد. این بار در هوای باز. سر و صدای محیطی مزاحم بود. هوا سرد بود. و همین‌ها هم در کنار تلفن‌هایی که زنگ می‌خوردند، در مجموع این دورهمی را کم تمرکزتر از شب قبلی کرده‌بودند. اگر حرف توی حرف نمی‌آمد و افراد موقع معرفی‌ی خود، صحبت‌شان قطع نمی‌شد و مثل جلسه‌ی قبل،‌ هیچ‌‌‌‌‌‌‌کسی بدون اجازه حرف نمی‌زد و هرکس بعد از معرفی‌ی خود، با کف‌زدن حاضرین تشویق می‌شد، رسمیت جلسه تا آخر برقرار می‌ماند و از وقت بیشتر استفاده می‌شد.

بعد از آن، 15 دقیقه راحت‌باش داده‌شد. جمعیت خیلی کم‌تری باقی ماندند تا در برنامه‌ی خیام‌خوانی و مبادله‌ی کتاب که با همت مدیر جلسه، پی‌گیری می‌شد با 15 دقیقه تاخیر شرکت کنند. رباعیاتی از خیام با خوانش فصیح آقای معمار، به همراه نی‌نوا و دف زیبای  آقای خمسه خوانده‌شد و حتی کمی هم ترجمه‌شد تا دو مسافر خارجی‌مان هم بی‌نصیب نمانند.

بعد از آن برنامه‌ی بسیار عالی و خلاقانه‌ی مبادله‌ی کتاب انجام شد که هر کسی داوطلبانه کتابی را که اولاً: خوانده  ثانیاً: خوشش‌آمده، معرفی می‌کند، و وسط می‌گذارد. کتاب‌ها که معرفی شدند، نوبت قرعه‌کشی می‌رسد، نفراتی که کتاب آورده‌اند،  به‌ترتیب قرعه، اجازه دارند که زودتر از بقیه، یک کتاب را به انتخاب خود بردارند، تا نفر آخر، که آخرین کتاب باقی مانده نصیب‌اش می‌شود. هر کس باید با کتابی که آورده، خداحافظی کند.

این برنامه هم انجام شد منتهی فقط با سه شرکت‌کننده. با این‌حال، برای من خیلی تازگی داشت و  به‌نظرم آموزنده و مفید بود. ‌

حالا که همین سه نشست را مقایسه می‌کنیم با خیل‌ی از نشست‌های بی‌حاصلی که در همه‌جا با هزینه‌های سرسام‌آور و خانه‌‌خراب‌کن و «جیب‌آبادکن»، که در این دیار و در دیارهای دیگر رایج است؛ ارزش آموزشی، اجتماعی، اخلاقی و روانی‌ی این جمع های بی‌ادعا را می‌فهمیم که بی‌هیچ کاغذبازی و هزینه‌سازی و بودجه‌ای، کاری می‌کنند کارستان، که هیچ نهاد سنتی یا مدرنی در دور و بر ما تابه‌حال انجام نداده. کافی‌است نگاه کنید به سال‌هایی که از کودکی تا به‌حال گذرانده‌اید و محافل سنتی‌ را به‌یاد بیاورید و محصولات‌شان را سبک سنگین کنید. به کنفرانس‌ها و همایش‌های رنگارنگ مدرن با بریز و بپاش‌های‌شان هم، نگاه کنید و ببینید چه تغییری را توانسته‌اند در محیط پیرامون بوجود آورند.

اما این نشست‌ها، بلافاصله در روح و روان و اراده‌ی شرکت‌کننده‌ی داوطلبِ بی‌چشم‌داشت و آماده‌ی آموزش، تغییر بوجود می‌آورد و تبدیل به سرمایه‌ی روحی، روانی، اجتماعی  در او می‌شود و درنتیجه‌ی همه‌ی این‌ها، انسان‌ها را به تغییر و بهبود رفتار و شیوه‌ی زنده‌گی‌ی فردی و جمعی‌شان فرا‌می‌خواند. دوستی‌های تازه بوجود می‌آورد، معلمان و شاگردان تازه را به هم معرفی می‌کند و نظامی ارادی و آگاه برای آموزش عمومی‌ی آگاهانه و خودخواسته‌ی همگانی فراهم می‌کند، بی هیچ هزینه و بی هیچ ادعایی.

به‌نظر شما، این نشست‌ها و جمع‌ها واقعا کارکردی این‌چنینی می‌توانند داشته‌باشند؟

آیا این‌قدر که به‌نظر می‌آید می‌توانند مفید باشند؟

تشخیص با شماست. امیدوارم در همین جا بحثی در این مورد راه بیافتد. به نظرتان خوشامد می‌گویم:

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 5 دیدگاه

کاوْچ‌سِرفینگ چیست و چه می‌کند؟


                                                                  cs2

اینترنت از خیلی بابت‌ها، موجودی خُجسته و مبارک است. اگر بیشتر پدیده‌های دوران مدرن، از نگاه بعضی منتقدین فقط به سرعتِ ارتباطات و حمل و نقل و راحتی‌ی بیشترِ بشرِ برخوردار معطوف بوده‌اند، اینترنت اما، توانسته کیفیت والایی از ارتباطات تازه را به‌وجود آورد که ما را به کهکشانی متفاوت از کهکشان‌های ارتباطی‌ی پیشین وارد کرده‌است.

شاید همه متوجه شده‌باشند که به‌کمک اینترنت، رابطه‌ی یک‌سویه‌ی رسانه‌ها با مخاطب، دگرگون شده و از طرف دیگر عدالت اطلاعاتی در حال شکل‌گیری است. امروزه، صدای بی‌صدایان در انبوهه‌‌ی پرهیاهوی رسانه‌های پرقدرت و پرسر وصدا، می‌تواند شنیده‌شود؛ هر چند ضعیف، اما بالاخره شنیده می‌شود. دموکراسی‌ی اطلاعاتی در حال شکل‌گیری است. شعار سازمان ملل که روزگاری «جهانی بیاندیش، امّا محلیّ عمل‌کن» بود،‌ امروزه جانشین تازه‌ای یافته:‌‌‌‌ «محلّی بیاندیش، جهانی عمل‌کن.» یعنی سازمان ملل می‌گفت مانند یک انسان، به‌دور از تعصبات نژادی و جنسیتی و طبقاتی و ملی و قومی فکر کن و با این آرمان به حل مشکلات بومی‌ی خود بپرداز. اما فعالان اینترنتی بدون ردّ این شعار، راه تازه‌تری را در پیش مردم گذاشتند: در محل بیاندیش، امّا برای عمل، از همه‌ی دنیا کمک بگیر و نیروها را در همه‌ی دنیا بسیج کن!
این جهانی عمل‌کردن، به‌کمک اینترنت است که «شدنی» شده. همین دنیای اینترنت است که در برابر قطب‌های جهانی‌ی قدرت، که دنیا را در بیشتر مواقع بین خود تقسیم می‌کنند، نیروی تازه‌ای را به‌نام «قدرت افکار عمومی‌ی جهانی» علم می‌کند تا جلوی یکه‌تازی‌های‌شان را بگیرد. همین اینترنت است که خریداران دنیای سرمایه‌داری را آن‌چنان توان‌مند می‌کند‌ که می‌توانند بخشی از اراده‌ی خود را به صاحبان صنایع تحمیل کنند و مانع حاکمیت بی‌رقیب منافع سرمایه بر سیاست‌های تولیدی‌ و خدماتی شوند. داستان «پوشاک پاک» راوی‌ی همین اراد‌ه‌ی تحمیلی است که کارخانه‌جاتِ پوشاک را به رقابت بر سر چسباندن برچسب «پوشاک پاک از استثمار زنان و کودکان فقیرِ ملت‌های فقیر» وادار کرده‌است.

این‌همه، از صدقه‌سر ساختار نسبتاً منتشر و پراکنده و توزیع گسترده‌ی اینترنت است؛ از صدقه‌سر قدرت وبلاگ‌نویسی و آن نوع از شبکه‌های اجتماعی‌‌ی سازنده و غیرسودجو است که در خدمت صاحبان نظر و فکر و ابتکار قرار گرفته‌اند، کسانی که در همیشه‌ی تاریخ، دست‌شان کوتاه‌بوده و خرمای‌شان بر نخیل!
اندیشمندانی معتقدند که قدرت واقعی، در داشتن اطلاعات‌ است. قدرت متمرکز، خواه ناخواه در نهایت، ناکارآمد و فسادمند است، امّا این قدرت منتشر و پراکنده است که می‌تواند تا حد امکان، قدمی برای حل واقعی‌ی بعضی مشکلات بشر و رضایت و سعادت نسبی‌ی او بردارد. اینترنت تجسم همان قدرت منتشر اطلاعاتی است، هر چند که تاسیس آن از سوی قدرت متمرکز انجام گرفته، امّا کم‌کم ساختاری در آن به‌وجود آمده که فرمان را از دست قدرت بزرگ یا قدرت‌های بزرگ بیرون آورده است. الآنه اگر قدرت‌های بزرگ هم بخواهند این غول بزرگ را دوباره به شیشه‌اش برگردانند، شاید نتوانند. و این است راز اصلی‌ی قدرت پراکنده‌ی همه‌جایی‌ی اینترنت!

از میان کارهای پر سر و صدای عجیبی که اینترنت در جهان مجازی انجام داده و بر روی جهان واقعی تاثیر گذاشته، یکی همین ویکی‌پدیا است که خیلی از ما با آن آشناییم. کار این سایت عظیم، آن‌چنان بوده که دانش‌نامه‌ی پرسابقه‌ی بریتانیکا، دیگر متن کاغذی منتشر نمی‌کند و باقی‌ی دانش‌نامه‌ها هم به متن مجازی رو آورده‌اند. آن‌طور که این نگارنده‌ی کمترین خبر دارد، تعداد کل مقاله‌‌ها در 36 جلد بریتانیکا، 11هزار مقاله بوده، اما امروزه در سال 2014 (1393 خورشیدی)، ویکی‌پدیا 4 میلیون و پونصد و چهل هزار مقاله‌ی‌ انگلیسی و 395هزار مقاله‌ی فارسی دارد. متخصصانی در مورد میزان درستی یا نادرستی‌ی علمی‌ی مقالات این سایت، چندوچون‌هایی قابل شنیدن داشته‌اند که برای کاری به این عظمت، طبیعی است، و چون این طرح بزرگ در شروع کار است،‌ می‌توان امید بست که در آینده، این کاستی‌های احتمالی راه‌حل‌های خود را پیداکنند.

از امکان‌های بزرگ و ارزش‌مند اینترنت، تاسیس سایت‌هایی خدماتی و رفاهی در سپهر مجازی است که کار اجرایی انجام می‌دهند و این در جایی است که نا‌کارآمدی‌های قدرت‌های متمرکز کوچک و بزرگ محلّی و ملّی و ابرقدرت‌ها در کمک‌رسانی به نیازمندان بر همه آشکار شده‌است. این قدرت‌ها ناکارآمد، فاسد،‌ پرهزینه و در بیشتر موارد نسبت به دل‌سوزانِ بی‌ادعا، کم‌لطف یا بی‌رحم بوده‌اند. پس شاید نتوان به ضریح‌شان دخیل امیدی بست.
امّا اینترنت به‌عنوان نمونه، فضایی فراهم کرده به‌نام WWW.KIVA.ORG  ORG که به تو امکان می‌دهد حتّی بتوانی 25 دلار ناچیز پس‌اندازت را به زنی کارآفرین در نپال، قرض بدهی. زنی که به امید روزی‌ای بهتر و روزهایی سعادت‌مندتر، در جستجوی‌ی سرمایه‌ی کوچکی است که این 25 دلار ها بر روی هم می‌سازند. تو مثلا در ترکیه‌ای و او در نپال. او نیازمند خرده وام است و بانک‌ها هم فقط به کسی پول می‌دهند که به اصطلاح ما، دم‌کلفت باشد و ضامن مالی داشته‌باشد، یا به جایی وصل بوده و پارتی‌ای داشته‌باشد. اگر این‌ها را نداشته‌باشی، باید در چرخه‌ی فقر، مثل همستر و موش آن‌قدر بچرخی تا فرصت دوروزه‌ات در جهنم فقر تمام‌شود. زن کوه‌نشین نپالی هیچ‌کدام این‌ها را ندارد.
همین اینترنت در سایت دیگری به تو کمک می‌کند تا کسی را پیداکنی که برای درمان فرزند بیمارت، به تو پول می‌رساند.

kiva1

در بعضی جاهای هند، اینترنت از ریل راه‌‌آهن به عنوان خط انتقال داده‌ها برای روستایی‌ هندی استفاده می‌کند تا آن‌ها هم بتوانند در کافه‌های اینترنتی‌ی رایگانِ لبِ خط، همراه با بقیه‌ی اعضای تعاونی‌ی تولید، بر اساس آخرین داده‌های بازار کشاورزی و پیش‌بینی‌های هواشناسی، به برنامه‌ریزی‌ی کشت بنشینند.

بازهم اینترنت است که با سایت ویکی‌لیکس‌اش، درست یا غلط، راست یا دروغ، آب در خواب‌گه مورچه‌گان و موریانه‌ها و ماران و ملخ‌ها ریخته‌است. هم‌نوایی‌ی ارکستر بزرگِ قدرت‌ها را کمی به‌هم‌زده و آنان را در همه‌ی دنیا وادار کرده تا توضیحی برای رفتارهای پنهان‌شان در پیشگاه «قدرت نوزادِ افکار عمومی» بدهند.

امّا اینترنت ازین دست میوه‌های مبارک باز هم دارد: یکی از آن‌ها فضایی است به‌نام کاوْچ سِرفینگ:

(WWW.COUCHSURFING.ORG)

cs1

کاوْچ یعنی کاناپه‌، که می‌توان روی‌اش نشست و دراز کشید و حتّی خوابید. سرفینگ یعنی موج سواری، و به تعبیر اینترنتی،‌ گشت‌زنی‌ در اینترنت است و در این سایت یعنی گشت‌زنی در پهنه‌ی زمین. اعضای جدی‌ی این سایت که به تعبیر بسیار درست و زیبای یکی از اعضای فرهیخته‌ی آن در پروفایل خود، «درویشان خانه‌به‌دوش غیر‌دینی (و البته نه هرگز ضد‌دینی)ی دنیای مدرن‌اند»، طبعاً به دنبال دنیایی صلح‌آمیزتر و آشتی‌جوترند. به دنبال رضایت نسبی‌ی بیشتری برای خود و تعداد هرچه بیشتری از موجودات زنده (اعم از انسان‌ها و جانوران و گیاهان) هستند که هیچ قدرت ملی و جهانی تابه‌حال نه، توانسته برای کسی فراهم کند و نه، در فکر فراهم‌کردن آن است. هر چند که قدرت‌ها، هزاران پیمان و قرارداد و سمینار و سازمان کوچک و بزرگ ملی و بین‌المللی‌ی پرهزینه و هزاران جنگ و صلح داخلی و خارجی برای برقراری آن راه می‌اندازند، امّا نتیجه:
فقط زیادکردن درد و رنج من و تو و باقی‌ی بشر و خسارت به طبیعت زنده و مرده.

cs4

بله، درویشان کاوْچ سرفینگ (یا سی. اس.) در جستجوی میزبانی برای شب‌مانی در این یا آن‌گوشه‌ی دنیا از اینترنت استفاده‌ی بهینه می‌کنند، با اینترنت فقط چت نمی‌کنند، یا اصلا چت نمی‌کنند، اصلا لایک نمی‌کنند و یا کمتر لایک می‌کنند. میزبان‌شان را از راه اینترنت و با بهترین راه‌های موجود برای ایمنی‌ (مثل ضمانت‌های اخلاقی‌ی متقابل و معرفی‌نامه‌‌های مثبتِ پرتعدادِ میزبانان و مهمانان دیگر) انتخاب می‌کنند –هر چند امکان خطای خیلی کمی هم می‌تواند در این میان وجود داشته باشد. زمان سفر را با او هماهنگ می‌کنند، پای پیاده، با کامیون، با دوچرخه،‌ با کشتی، قطار، ماشین، هواپیما یا هر وسیله‌ی دیگری، با خریدن بلیت یا به شکل صلواتی و رایگان (HitchHiking)، خود را به میزبان‌شان در نقطه‌ی دیگری از دنیا می‌رسانند و در لحظاتی، زندگی‌ی خود را با او شریک می‌شوند. ممکن‌است در کاناپه‌، یا اتاق‌خواب‌اش بخوابند یا نخوابند، و حتیّ با او هم‌غذا بشوند یا نشوند. امّا حتما از او یاد می‌گیرند، به او یاد می‌دهند و چیزی را که به‌هردوی‌شان لذت می‌بخشد، بر سر سفره‌ای مشترک با میزبان‌شان شریک می‌شوند و بدین‌گونه، جویبارهای باریک و ناچیز صلح و آشتی و سازندگی و برادری و خواهری را از سرچشمه‌ی تفاهم و هم‌دلی با دیگری، جاری می‌کنند تا ضمن غوطه‌خوردن در احساس لذت و رضایت خود، شاید با پیوستن به سایر جویبارها، در آینده به اقیانوس آرامشی برسند که بشر تابه‌حال تجربه‌اش نکرده‌است و هیچ قدرتی هم به‌فکر ایجاد آن نیست.

cs3

هزینه‌های این تجربه، معمولا به‌خاطر ذات‌خود، خیلی کمتر از سفرهای توریستی‌ی معمولی است. ممکن است «کاوْچ سِرفرِ» جدّی، به شهری یا روستایی برود و اصلا سری به جاذبه‌های توریستی‌ی معمولی‌ای نزند که همه‌ی توریست‌های رسمی معمولا به‌سراغ‌شان می‌روند. اما در کار روزانه و تجربه‌ی یک روزْ زندگی‌ی واقعی به سبک یک آدم بومی‌ی همان شهر یا روستا شریک شود و از این تجربه لذتی را ببرد که هیچ انسانی نخواهد توانست با پول آن را بخرد. کوچ سرفر جدی مثل هر درویش واقعی، خود را برای روبروشدن با ماجراهای پیش‌بینی نشده هم آماده می‌کند. آماده است تا در جای لوکسی نخوابد. غذای لوکس و متنوع نخورد، امّا در جستجوی راهی برای انتقال حس آدمیت به «خود» و «دیگری» است. همان «دیگری»ای که در همه‌ی جماعات انسانی می‌تواند به‌عنوان دشمن، حیوان و چیزی که برای دنیای ما اضافی است تلقّی شود. این است کارکرد نهایی‌ی‌ پدیده‌ای به‌نام «کاوْچ سرفینگ واقعی».

کاوْچ‌سرفرها در شهرهای‌ نزدیک خودشان هم، دورهم جمع می‌شوند و این کار را «دورهمی» اسم می‌گذارند. این دورهمی‌ها یا رویدادها (EVENTها) هر موضوعی می‌توانند داشته‌باشند. ممکن است شرکت‌کننده در این همایش‌ها، اصلا امکان سفر یا تجربه‌ی کوچ سرفینگی نداشته‌باشد، امّا دوست‌دار تجربه‌ی سفر دیگران بوده و گوش و دلی برای شنیدن داشته‌باشد. حاضرین می‌توانند در این همایش، از موضوع مشترکی لذت ببرند که از شعرخوانی تا یاد‌گرفتن یک هنر یا مرور یک تجربه‌ی خاص، یا بحثی آشکار و علنی در مورد یک موضوع بهداشتی،‌ اجتماعی یا محیط‌زیستی یا آموزشی متفاوت باشد. خودشان هستند که موضوع را می‌توانند پیشنهاد کنند و علاقه‌مندان به موضوع، آزادانه به همایش بپیوندند. هیچ مرکزیتی در این ایونت‌ها وجود ندارد. به محض این‌که با یک ای‌میل و پس‌ورد شخصی عضو شدی و پروفایلی پرکردی، می‌توانی خود را در عرصه‌ای که مفید می‌بینی، به راحتی ابراز کنی و هم‌دلان و علاقه‌مندانی مثل خودت را در کنار خود جمع کنی تا همگی به علاقه‌ی مشترک بپردازید. لازم نیست که از کسی، بزرگتری، پیش‌کسوتی اجازه بگیری تا سفره‌ی هم‌دلی و هم فکری را پهن کنی. بلکه نقد رفتار تو و گزارش اعضاء از رفتار تو به سیستم ناظر است که سلامت این جمع را به ممکن‌ترین وجهی تامین می‌کند. این علنی بودن و آشکاره‌گی و بی‌مرکزی‌ی همه‌ی مهمان‌شدن‌ها و میزبان‌شدن‌ها و ایونت‌هاست که بزرگ‌ترین عامل قدرت‌دهنده و پیش‌برنده‌ی پروژه است، چیزی که هیچ مانعی در برابر نیروی شفاف‌اش یارای ایستادن ندارد.

در هرصورت این عرصه، میدانی می‌شود برای درک و تفاهم انسان‌های اتمیزه و منزوی و منفردشده، از سوی عوامل بیرونی‌ی تحمیلی‌ای که مانند خوره، ترس و بدبینی و عدم اتکا به نفس و بی‌اعتمادی به دیگری و انزواجویی در زندگی را به جان فرد می‌اندازند.

این است پدیده‌ی خجسته و پربرکت کاوْچ‌سرفینگ و قدرت منتشر آن و همین‌طور اینترنت، که می‌توانند یکی از پیام‌آوران صلح‌جهانی، بهبود وضع مرارت‌بار بشر کنونی، رضایت و فلاح نسبی‌ی او و سلامت محیطزیست‌ خاکی‌اش باشند.

غلامعلی کشانی، 15 فروردین 1393

KESHANIGH@GMAIL.COM   و WWW.ADAMEKHOSHOONAT.WORDPRESS.COM

cs5

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 9 دیدگاه

هر ساله 10 زبان می‌میرند


                                          lang3                                                   

فقط یک لحظه فكر كن  آخرین نفری هستی كه به فارسی صحبت می‌كنی[1]. هیچ آدم دیگری هم به زبان تو صحبت نمی‌كند. فایده‌ای هم ندارد كه زبان فارسی را به بچه‌هایت یاد بدهی، چون درآینده هیچ كسی با آن‌ها به این زبان صحبت نخواهدكرد.  شكست و زیانی را كه حس خواهی‌كرد تصور کن. تمامی مفاهیم ترجمه‌ناپذیر زبان فارسی-مثل خروس بی‌محل، شل كن-سفت‌كن، پشه لگدش زده-[2] از زبان‌ها ناپدید می‌شوند. دیگر كسی باز هم «اتل متل توتوله» یا «لالالا گل پونه» نخواهدخواند[3]. همه‌ی آن سرنخ‌های تیزبینانه‌ی تاریخ، فرهنگ و حافظه‌ی جمعی همگی محو می‌شوند.

در حدود 6000 زبان زنده در دنیا وجود دارد –و حداقل نیمی از آن‌ها در خطر جدی‌اند. در هر بخشی از دنیا،  زبان‌ها دارند ناپدید می‌شوند. در حقیقت، دانشمندی گفته‌است خطر نابودی زبان‌ها بزرگ‌تر و بیش‌تر از خطر نابودی پرندگان و پستانداران است. استاد استیو ساترلند از دانشگاه ا َنجلیای شرقی محاسبه كرده‌است كه در 500 سال گذشته 4.5 درصد زبان‌ها نابود  شده‌‌اند –این آمار را با 1.3 درصد پرندگان و 1.9 درصد پستانداران می‌توان مقایسه كرد.1

در حدود 300 زبان بیش از یک میلیون سخنگو دارند. این‌ها زبان‌های سالم و لطمه نخورده هستند –چینی ِ ماندارین، انگلیسی و اسپانیایی از همه بیش‌تر صحبت می‌شود. ده زبان عمده‌ی دنیا، زبان‌های مادری ِ نیمی ِ از جمعیت دنیا هستند. اما میانه‌ی آماری سخن‌گویان زبان‌ها در جهان، فقط 6000 نفر است نه بیش‌تر –بنابراین نیمی از زبان‌های جهان، 6000 نفر (یا كمتر از آن) سخن‌گو دارند.

                                                 lang4lang2

زبان‌ها، مانند بسیاری دیگر از شكل‌های بیانی بشری، می‌آیند و می‌روند و برای هزاران مورد از این زبان‌ها دقیقاً همین اتفاق رخ داده، بدون این‌كه هیچ ردّی و نشانه‌ای از وجود خود باقی گذاشته‌باشند. فقط تعداد انگشت‌شماری زبان –مثل زبان باسك، یونانی، عبری، لاتین– بیش از 2000 سال عمر كرده‌‌اند. اما به‌نظر می‌رسد كه سرعت ناپدیدی‌شان هر روز بیش‌تر می‌شود. یونسكو مدعی است كه میزان نابودی زبان‌ها اینک به 10 زبان در سال رسیده‌است.

پایگاه اطلاعاتی Ethnologue (یا قوم نگار) كه اطلاعات همه‌ی زبان‌های موجود دنیا را دارد3، مدعی است 417 زبان آن‌قدر کم سخن‌گو هستند كه بتوان گفت در مراحل پایانی نابودی‌اند. لحظه‌ای خود را بجای این‌ها بگذارید: تنها سخن‌گوی زنده‌ی زبان «لو» در كامرون، تنها سخن‌سرای بازمانده‌ی زبان كلاماث در ایالت اورگون آمریكا، تک و توک آدم‌هایی كه هنوز به زبان «سامی پیته» در سوئد و نروژ سخن می‌گویند! بسیار خوب! چه حسی به شما دست می‌دهد؟

در دوران گذشته، زبان‌ها در مناطق منزوی ِ كوچک شكوفا می‌شدند، اما این روزها كم آدمی پیدا می‌شود كه در تماس مرتب با سایر مردم دنیا نباشد. توانایی‌ی سخن‌گفتن به زبان بین‌المللی‌ی شناخته‌شده‌‌ای مثل فرانسه، ‌انگلیسی یا آلمانی، امتیاز آشكاری برای مردمی است كه در پی‌ی بیش‌ترین فایده و سود از فرصت‌هایی هستند كه تماس برایشان به ارمغان می‌آورد. درنتیجه، مردم ممكن است نفهمند كه كودكان‌شان در حال یادگیری زبان مادری ِ خود نیستند.

زبان‌ها ممكن است از طریق مهاجرت از بین بروند، در مواردی كه افراد از جماعات كوچک روستایی به مراكز شهری نقل مكان می‌كنند، یا وقتی محیط زیست یک جماعت به سبب كندوكاو نفتی یا چوب جنگلی نابود می‌شود. بلاهای طبیعی هم می‌توانند جمعیت‌ها و همراه با آنان، ‌زبان‌شان را محو كنند –مثل سخن‌گویان زبان پائولوهی در مالوكوی ِ اندونزی كه همه‌‌ی‌شان در نتیجه‌ی زلزله و سونامی كشته شدند و فقط 50 نفرشان باقی ماندند.4

دولت‌ها هم برای پاسخ‌دهی به مسئله‌ی نابودی زبان‌ها توجیهی برای خود دارند. نیاز پذیرفته‌شده‌‌ی كشورها به تثبیت «زبان‌های رسمی» كه كشور با آن بچه‌‌ها را آموزش دهد، امور سیاسی‌اش را اداره كند و كار و كسب‌اش را انجام دهد، تأثیری فاجعه بار بر روی بسیاری از زبان‌های كوچک داشته‌است. تا دهه‌ی 1970 بومیان آبورجین استرالیا اجازه نداشتند به زبان‌های خودشان سخن بگویند، زبان‌هایی كه زمانی از 400 تا بیش‌تر بودند. اكنون به قول «اطلس زبان‌های در خطر ناپدیدی در دنیا»، فقط در حدود 25 زبان آبورجین هنوز در دهان مردم بومی استرالیا جاری می‌شود.

وقتی زبانی محو می‌شود، چه چیزی از دست می‌رود؟ هستند كسانی كه می‌گویند نابودی و محو زبان‌ها، صرفاً نشانه‌ای است از تكامل تدریجی گونه‌های بشری، در دنیایی كه ارتباطات را تشویق می‌كنند و یک‌نواخت‌سازی‌ی فزاینده، فقط تأثیر فرعی و جانبی تكامل است و نه چیزی بدتر. معلوم است كه اگر همه‌ی مردم دنیا به‌یک زبان واحد سخن می‌گفتند مزایای بسیار بزرگی بدست می‌آمد –در بعضی صنایع هم پیش از این در دنیا به‌یک زبان سخن گفته‌اند، مثلاً با رسمیت زبان انگلیسی به عنوان زبان اجباری میان خلبانان و مأموران برج كنترل فرودگاه‌ها. اما معلوم است كه مسایل بسیار بسیار بیش‌تری در مقایسه با صـِــرف راحتی‌ی ارتباط وجود دارد. وقتی زبان‌ها از بین می‌روند، تمامی شیوه‌های زندگی و مجموعه‌هایی از دانش ممكن است همراه با آنان از میان برود. مناسک پیچیده‌ی مذهبی و اجتماعی ناپدید می‌شوند، تاریخ‌های شفاهی از طریق تكرار نشدن می‌میرند. اطلاعاتی كه در طی نسل‌ها در مورد گیاهان، جانوران و محیط‌زیست‌ها بدست آمده‌اند، به نسل‌های بعدی منتقل نمی‌شوند. و غنای نعمت انحصاری بشر، یعنی سخن گفتن در مورد آنچه كه در اطراف‌مان می‌بینیم، هر چه بیش‌تر كم رنگ‌تر و ضعیف‌تر می‌شود.

به بیان ساده‌تر،‌ زبان چیزی را در مورد واقعیت، در مورد موقعیت‌ها در جهان شرح می‌دهد. «آنی رائوهی‌هی»، معلم مائوری[4] در جزیره‌ی شمالی در زلاندنو این بحث را جمع‌بندی می‌كند: «اگر بزرگ شوی اما به زبان خودت سخن نگویی، نخواهی دانست كه چه كسی هستی.»5

                      GEISHANI

همین نیاز به احساس هویت و پیوستن به گذشته‌ی فرد عامل مهمی است در احیای زبان مائوری (زبان جمعیت بومی زلاندنو) است که پیش از ورود مهاجران اروپایی زبان غالب آنجا بوده‌است، اما تا اوایل قرن بیستم، كودكان در صورت سخن گفتن به آن زبان در مدرسه، تنبیه می‌شدند و مدارس معدودی آن زبان را تدریس می‌كردند. تا دهه‌ی 1980، كمتر از 20 درصد مائوری‌ها به اندازه‌ی كافی زبان خود را بلد بودند كه بشود به آن‌ها سخن‌گوی بومی گفت، و بسیاری از افراد شهرنشین‌شده‌‌ی مائوری اصلاً تماسی با زبان و فرهنگ خود نداشتند6. اما امروز یک نفر از هر 4 نفر در زلاندنو به مائوری سخن می‌گوید و در حدود 40 درصد پیش‌دبستانی‌های مائوری در مدارس کاملاً مائوری ثبت نام می‌كنند. مائوری زبان رسمی هم هست.

زبانی را كه مرده به حساب می‌آید حتی ممكن است بتوان به زبانی شكوفا و پویا تبدیل‌اش كرد. زبان عبری در حدود سال‌های 200 میلادی، به عنوان زبان گفتگوی روزانه، كنار گذاشته شد، اما یهودیان به عنوان «زبانی مقدس» به‌استفاده از آن ادامه دادند. در اواخر قرن 19، جنبشی احیاگر به رهبری الیازار بن‌یهودا یک‌بار دیگر، تبدیل عبری به عنوان زبان گفتگوی روزمره را به‌عنوان هدف خود در نظر گرفت تا زبانی مشترک باشد برای همه‌ی یهودیان. زبان تازه، عامل كلیدی جنبش صهیونیزم شد، به‌طوری كه وقتی یهودیان به وطن‌شان برگشتند، زبان مشتركی داشتند. بن‌یهودا هزاران واژه‌ی تازه اختراع كرد و پیشگام كاربرد عبری در خانه و مدرسه بود. اكنون بیش از 5 میلیون نفر به عبری سخن می‌گویند، جمعیتی که 81 درصد جمعیت اسرائیل‌اند.

به نظر می‌رسد دنیا می‌تواند در حال آغاز به درک آن چیزی باشد كه قرار است در آستانه‌ی از دست داد‌نش باشد. یونسكو فعالانه در حال ارتقاء چند زبانه‌گی است و لازم می‌بیند جنبه‌های ناپیدا و معنوی فرهنگ‌ها را در كنار یادمان‌های سنتی‌تر و پارك‌های ملی حفظ كند. جوزف پات، رئیس بخش زبان‌های یونسكو، از ضرورت «سه زبانه گی»سخن گفته‌است –همگی‌ی ما باید بتوانیم به زبان مادری‌مان، به زبانی «همسایه» و زبانی بین‌المللی حرف بزنیم. حتی آموختن زبانی تهدیدشده‌ در مدارس، می‌تواند سامانه‌ای نجات‌بخش خلق ‌كند.[5]

برای زبان‌هایی كه فقط تعداد انگشت‌شماری به آن‌ها سخن می‌گویند ممكن است بسیار دیر  شده‌ باشد. در مواردی، این سخنگویان سالمندند، با زبان مادری‌شان خیلی كم صحبت می‌كنند و بسیاری از واژگانی را كه زمانی بكار می‌بردند، اكنون فراموش كرده‌اند. اما به‌نظر می‌رسد كه سرانجام ارزش این زبان‌ها در حال شناسایی‌شدن است، و این نخستین گام در راه جلوگیری از اوج فاجعه‌است.

                                                             DDDD


[1]– در متن اصلی كتاب: به انگليسی صحبت می‌كنی.

[2] – در متن اصلي ِ كتاب به این شکل آمده‌است. مترجم معادل فارسي اين‌ها را نياورده‌است.

A stiff upper lip , A stitch in time, a new york minute.

[3] – در متن اصلي: «ring-a-ring o’roses» or «baa baa black sheep» (م.)

[4] –  Maori: زبان بوميان زلاندنو.

[5] – يادداشت مترجم: باوجود دقت نظر كارشناسانه در اين پيشنهاد و توصيه، عملی بودن يا غيرعملی بودن آن، در وضعیت سنگين و پرفشاری كه هم اكنون در حال گذر است، مسئله‌ای‌است ديگر: با حاكميت الگوی مصرف آمريكايي و غربي يا به عبارت ديگر حاكميت كيش مصرف بر رفتار تك تك عاملان صحنه‌ی اقتصاد خرد و كلان و توليد انبوه و حتیّ توليد دستی، میزان استقبال از اين پيشنهاد، كاملاً به زير سوال می‌رود. پرسش اين است كه رعايت‌كنندگان اين پيش‌نهاد چگونه خواهند توانست در برابر فشار سيل دائمی ِ مصرف، و فشارهای فرعی‌ ناشی از کیش مصرف مقاومت كنند و زبانی را كه ديگر مورد مصرفی اقتصادی ندارد، دوباره بر سر زبان خود و خانواده‌شان بياندازند؟

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 2 دیدگاه

ما مردم چه می‌خوریم؟ هیچ خبر دارید؟


اگر یک بسته پفک، چیپس، پودر ژله و امثال این‌ها رو بردارید و نوشته‌های ریز روی اون‌ها رو بخونید، در قسمت مواد تشکیل‌دهنده، شماره‌هایی به این شکل به چشم‌تون می‌خوره: E343  یا E450 یا … . این‌ها چی هستند؟ برای ما چه نفع و ضرری دارند؟ 

دوستی دارم که در چهار راه  ولی‌‌عصر تهران آقای آب‌میوه فروشی‌ رو می‌شناسه. یه روز ازش می‌پرسه که ببینم، این آب طالبی‌هایی که همیشه رو دستگاهت می‌بینم، همیشه سبز رنگه. در حالی که همه‌مون می‌دونیم طالبی تووی بهترین فصلش، ممکنه زرد، سفید،‌ صورتی، زرد متمایل به قرمز و رنگ‌ای دیگه باشه. پس چرا مال تو همیشه سبزه؟

طرف دست دوستمونو می‌گیره و می‌بردش پشت پرده‌ی عقب دکه. یه سطل آب طالبی رو نشونش می‌ده که بیشتر به سفیدی می‌زنه. بعد یه شیشه، اندازه شیشه‌ی شربت سینه از توو یه قفسه برمی‌داره و نشونش می‌ده. می‌گه که ببین! چند قطره از این رو  تووی این سطل می‌ریزم. هم مزه‌اش مزه‌ی طالبی می‌شه، هم عطرش، هم رنگش کاملا سبز.

خُب! اگه این داستان واقعا راست باشه یا دروغ یا کم و بیش راست و دروغ، مهم نیست، چون می‌تونیم تصور کنیم سرمایه‌داری‌ و کاسب‌کاری، در شاخه‌های دیگه‌ی زندگی‌ی ما هم، ممکنه به شکل‌های دیگه‌ای دست‌کاری کرده باشه و ما هم خبر نداشته باشیم.

مجله‌ی نشنال جیاگرافیک در  اکتبر 2006 در مقاله ای به‌نام مواد شیمیایی‌ی درون ما، عکسی انداخته بود از بچه‌ای و مادرش مشغول جاروکشی در خانه (عکس زیر). مقاله می‌گفت که موادی در همه‌ی مواد آتش‌گیر استاندارد فعلی مصرف می‌شود به نام تاخیر‌انداز شعله، با اسم شیمیایی‌ی پلی‌‌برومینیْتِد دی‌فنییل اتر (PBDE). همین ماده توانسته جان هزاران نفر را از دست آتش نجات بدهد، امّا متاسفانه در جاهایی هم  پیدا شده که قرار نبوده، یعنی از راه موکت و فرش، در بدن صد‌ها هزاران بچه‌ای که در کنار مامان‌جان عزیزشان هر روزه مشغول کار و سرگرمی‌‌ی جارو کشی هستند‌ و دارند ماست خودشان را می‌‌خورند.

                                                                 gallery.4.4

این که تعریف کردم، فقط یکی از ده‌ها مورد ماده‌ی شیمیایی‌ی ناشناخته یا بدنام است که در حال حاضر در بدن همه‌ی ماها جا خوش کرده و معلوم نیست در کنار راحت‌تر کردن زندگی‌ی ماها، چه بلایی بر سر سلول‌هامون دارن میارند.

خُب! داستان اوون E450 و ده‌ها Eی دیگر را در مقاله‌ای می خوانیم که در زیر آمده است. این نوشته در کتابی به اسم «50 واقعیت…» به‌عنوان مقاله‌ی پانزدهم آمده. در آخر کتاب به نهاد‌هایی اشاره‌ شده که تلاش می‌کنند ما رو در این مورد بیشتر کمک کنند و از بیشتر مسموم شدن مردم جلوگیری کنند، مثل دو نهاد www.slowfood.com  و  www.sustainweb.org  . مقاله را با هم بخوانیم:

متن PDF همین نوشته        

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

چرا نمی‌خواهید و نمی‌‌توانید تن سالم‌تری داشته‌باشید؟!


شاید بگویید عدم خشونت چه ربطی با تن سالم دارد. باور کنید ربط دارد.

این وبلاگ به هر چیزی که به عدم خشونت و زیست کم رنج‌تر و کم‌دردتر  و سالم‌تر همه‌ی مردم مربوط بشود، ربط دارد، حتی اگر این چیز، بهداشت خواب یا بهداشت روان باشد. همه‌ی این‌ها در خدمت بهزیستی‌ی همگان می‌توانند باشند. تن و روان سالم، قطعا می‌تواند بهتر محبت بورزد و تصمیم بگیرد و مستقل باشد و…

متن پی دی اف همین نوشته

ساعت یک بعد از ظهر چهارشنبه 23 بهمن 1392 بود که راه افتادیم. سه نفر بودیم. من، برام فکرکردن به موضوع تازه‌گی نداشت. سال‌ها بود که با اوون موضوع آشنا بودم. اما برای همراهام این موضوع خیلی تازه بود. یعنی براشون به باور زیرپوستی تبدیل نشده‌بود و هر وقت که براشون از اون مسئله می‌‌گفتم، ‌بی‌اعتماد بودند نسبت به قضیه.

سه ساعت طول کشید تا رسیدیم و مکان همایش رو راحت پیدا کردیم. گفتم همایش! فکرتون نره توی «سمی‌ناهار» و تریبون   و سالن مجلل و نورپردازی در روی سن و تاج گل و تعارفات شابدولعظیمی و بریز و بپاش پولی از کیسه‌ی دولت و ملت، جوری که تا به‌حال رسم بوده. سر راه اومدیم آدرس بپرسیم، دیدیم یک نفر دیگه هم داره همون خیابون رو می‌پرسه. پرسیدیم شمام می‌رید جلسه‌ی فلان؟ با لبخندی گشوده ‌‌‌گفت بله. جوانی بود حدود 25 ساله، با هیکلی معمولی. گفت مسافر و اهل اصفهان است. از من پرسید شما چند وقته با این موضوع آشنایید و آیا عملا هم اقدام می‌کنید. گفتم سال‌هاست که می‌دونم، اما نصفه نیمه عمل می‌کنم. بیشتر، از جنس «من ورزش‌کار نیستم، ولی ورزش‌کاران رو دوست‌دارم!» رسیدیم به محل همایش. از پله‌های ساختمانی معمولی که مال شهرداری بود بالا رفتیم، وارد یک آپارتمان معمولی شدیم که همه‌اش را به یک سالن مستطیلی تبدیل کرده‌بودند. صندلی‌هایی معمولی و یک سن به ارتفاع سی سانت. دو صندلی‌ی معمولی و یک میز روی سن. تمامی تشکیلات سالن همین‌ها بود. صدتایی صندلی چیده بودند. در همون ردیف ما، خانمی بود جوان و زیبا با هیکل درشت و قد بلند و پوست خیلی شاداب و خوش آب و رنگ، با آرایشی موقرانه و چشم‌گیر. بلند شد و با میهمان اصفهانی‌ی ما سلام و علیک خیلی گرم و مودبانه‌ای کرد.

بعد از چند دقیقه -تقریبا 5 دقیقه بعد از ساعت مقرر (ساعت 16)- خانمی آمد و برنامه رو اعلام کرد که اول آقای هومن نادری صحبت می‌کنند و بعد مهمان بسیار عزیزمان خانم جهانگیری که از اصفهان آمده‌اند برامون از تجربه‌ی خودشون حرف می‌زنند. آقای نادری، جوانی با قد بلند، هیکل درشت و سنی در حدود 35، آمد و نشست روی صندلی و بی‌حاشیه‌روی، از تجربه‌ی خودش برای مهمانانی که تازه وارد بودند، حرف زد. ایشون به‌نظر می‌اومد که خادم و میزبان اصلی‌ی این جمع باشند. معلوم شد که دیابت نوع دو داشته. مدتی با این بیماری درگیر بوده ولی فقط توانسته به کمک قرص، پیشرفت بیماری رو قدری کم کنه.  با کتاب زنده گیاه‌خواری آقای آوانسیان آشنا می شود. تصمیم می‌گیرد از او پیروی کند. بعد از مدتی که رژیم خام‌خواری را ادامه می‌دهد، می‌بیند که بی‌نیاز از دارو شده و نجات پیدا کرده و الان هم مدت هاست که دیگر از هیچ دارویی استفاده نمی‌کنه (حدود سه‌سال). تصمیم می‌گیرد که این تجربه‌ی گران‌قدر رو با دیگرون هم در میون بزاره و مردم رو از بلاتکلیفی و بی‌درمانی  خلاص کنه.

بعد از این صحبت‌ها، بدون معطلی و بدون حاشیه‌روی، خانمی آمدند و در مورد سردرگمی‌ی خام‌خواران تازه وارد صحبت کردند که می‌گن نمی‌دونن چی بخورن. بعد دستور تهیه‌ی سه نوع خوراک گیاهی‌ی خام رو تشریح کرد. فوری بعد از ایشون، آقایی اومدن و در مورد بیماری‌های بی‌درمان «اتو ایمیون» یا «خود ایمنی» صحبت کردن و گفتن که تا به‌حال 42 مورد از این نوع بیماری شناخته‌شده، ولی علت‌شون ناشناخته است. در این بیماری‌ها سامانه‌های ایمنی‌ی بدن، سلول‌های بدن رو به جای دشمن بیگانه اشتباه می‌گیرن و بهشون حمله می‌کنن. یکی از این 42 تا، درد بی‌درمانی است به اسم «ام. اس.» که بیشتر ماها اسمش رو شنیده‌ایم. قربانی‌ی حمله، نخاع و مغز است. این یعنی مرگ حتمی و دردناک تا آن‌طرف فلج کامل. یکی دیگر، بیماری لوپوس است. قربانی در این‌ بیماری، اندام مختلف بدن و از همه مهم‌تر پوست و قلب و ریه و مفاصل و خون است. یکی دیگه پسوریازیس است که به پوست حمله می‌کنه. یکی دیگه انواع حساسیت‌های ناشناخته است که به همه جای بدن، و از همه مهم‌تر به ریه حمله می‌کنن. معلوم شده که  شدت رواج این نوع بیماری‌ها در محیط‌هایی که به شدت استریل و بهداشتی‌ترند، بیشتر است. مثلا در جوامع پیشرفته با سطح بهداشت بالاتر. یعنی جاهایی که در محیط زندگی، کمی تماس با مواد و موجودات مزاحم بدن وجود دارد، شدت بروز این بیماری‌ها کم می‌شود و این تماس مانند واکسن به سامانه‌ی ایمنی‌ی آدم ها کمک می‌کند.

                                                                 sa

بعد از شنیدن صحبت‌های سریع و صریح و بی‌حاشیه‌ی ایشون، نوبت مهمون ویژه رسید که از اصفهان آمده‌بودند تا نجات خودشون از بیماری‌ی لوپوس پیش‌رفته رو برا‌مون تعریف کنند. کسی که بلند شد تا برا‌مون حرف بزند، با کمال تعجب، همون خانوم رشید و جوونی بودند که قبل از شروع جلسه، دیدیم که با مهمان دیگر اصفهانی سلام و احوال‌پرسی کرد، یعنی خانم جهانگیری. آمدند پشت میز. آقای نادری به احترامشون پا شدند. خانم هم تشکر کرده و شروع به صحبت کرد. انتظارم این بود که، آدمی که از این بیماری‌ی وحشتناک خلاص شده باشه، باید دیگه رمقی براش نمونده باشه. اما وقتی شروع به صحبت کرد، بهت‌زده شدم. آن‌قدر شور و انرژی تو کلامش بود که نظیرش رو تو هیچ سخن‌رانی تا به‌حال ندیده‌ام (سخن‌ران‌ها بلندگو هم نداشتند).

نکته‌ی مهم تووی این جلسه، چیزی بود که تا به‌حال شاهدش نبودم: هیچ لحظه‌ی تلف‌شده‌ای نداشتیم. هیچ کس حاشیه نرفت. هیچ کس پرحرفی نکرد. هیچ کس مقدمه‌ی طولانی دکلمه نکرد. هیچ کس چاپلوسی‌ی کسی را نکرد. اصلا  پذیرایی‌ نشدیم. همه‌ی وقت به‌صورت کامل استفاده شد. مدیر جلسه (آقای نادری)، نشست رو خیلی عالی اداره کرد و در طی صحبت‌های همین بانو (خانم جهانگیری)، بارها سوالاتی هدف‌مند و به‌جا از ایشون پرسیدند که هر آن‌چه که ما در ذهن‌مان داشتیم، پاسخ می‌گرفت.

همایش عالی برگزار شد تا آخر جلسه. قرار بود تا ساعت 18 باشد، یعنی 2 ساعت. اما پرسش و پاسخ‌ها و کلام شیرین و به‌جا و پر از اعتماد به نفس خانم جهانگیری، همه را میخکوب کرده بود. ایشون، گفتند بیماری‌شون چندین سال ادامه داشته، اما به مرحله‌ی خطرناکی رسیده بوده. دو تا جنین 5 ماهه و نه ماه شون رو از دست داده بودند و دچار مشکل ریوی تا حدّ خفگی شده بودند. بعد از این که در بیمارستان از درمان طبیعی آگاه می‌شن، به اختیار خودشون از بیمارستان بیرون می‌یان. اما  با تعداد زیادی قرص روزانه، که مثلا یکی از اون‌ها در دوز یک دونه‌ایش، آدم معمولی رو کله‌پا می‌کنه، ولی او باید سه تا از همون قرص می‌خورده تا زنده بمونه و نفس بکشه. در این میان تشخیص‌‌های اشتباه هم پیش اومده بوده و مدتی هم به‌خاطر تشخیص اشتباه (مثلا سرخک حین بارداری) دچار مشکل شده‌بودند. مدت بیست روز خام‌خواری رو شروع می‌کنند. کم کم از شدت حمله‌ کم می‌شه و با رفتن دوباره به دکتر برای کم کردن داروها، دکتر چندین بار دارو ها رو کم می‌کنه تا این که به‌کلی قطع می‌شه. الان 10 ماهی می‌شه که میوه‌خوارند و مدت چند ماهی است که علائم و عوارض بیماری‌شون کاملا ناپدید شده. سی کیلو وزن کم‌کرده، بی این‌که به پوستشون هیچ لطمه‌ای بخوره. 170 قد و 75 کیلو وزن  داره. بچه‌ی سه ساله‌ای دارند که اون هم تا حدود زیادی خام‌خواره. الان دیگه داره می‌ره سرکار. در حالی که در دوران شدت بیماری، نمی‌تونسته حتی توو آفتابِ رووز راه بره. قبل از بیماری ورزش‌کار حرفه‌ای بوده، در طی درمان طبیعی، دوباره ورزش سبک رو شروع می‌‌کنه و به تاثیر عمیق ورزش در بهبود جسمی و افسردگی پی‌ می‌بره.  به نظر ایشون ورزش پیوسته را هم باید به معادله ی زندگی طبیعی اضافه کرد. (اون جور که نگارنده خبر داره، ورزش متعادل, حتی در درمان بعضی بیماری های روانی و از جمله نوعی از افسردگی, اثر قطعی داره و در بعضی پروتکل ها درمان انحصاری و اختصاصی است.)

ایشون حالا، خودشون هم شدن یه‌پا مبلغ خام‌خواری.

                                                                       dd

بعد از صحبت‌های خانم جهانگیری و پرسش‌های آقای نادری از ایشون، به شرکت‌کننده‌گان فرصت پرسش داده‌شد. بعد از پرسش‌ها، افرادی که مدتی بود خام‌خواری را طی می‌کردند، به‌ترتیبِ مدت رعایت این رژیم، خودشون رو معرفی کردند و جلسه در ساعت 18و سی دقیقه تموم شد. و این تازه، اول خوش و بش و دیدار و آشنایی‌ی بیشتر حاضرین با هم بود.

با آقایی آشنا شدیم که لباس خیلی خوش‌رنگی پوشیده‌بودند و همه ایشون رو پیش‌کسوت می‌دونستند، و احترام زیادی می‌ذاشتن. مدت رعایت ایشون 37 سال بود. خیلی سرزنده، و با هیکلی کاملا متناسب، بی‌کمبود وزن و اضافه وزن.

در راه برگشت، تووی اتوبوس با خانمی چادری آشنا شدیم که ایشون هم از اون‌ همایش داشت برمی‌گشت. وقتی ازش پرسیده شد که این رژیم، آیا روی پوست هم اثری داره یا نه، گفت من لک هایی بزرگ تووی صورتم داشته‌ام که به‌همون خاطر دیگه بیرون از خونه نمی‌رفتم و درمونی هم براشون پیدا نمی‌کردم. اما الان هیچ اثری ازشون نیست، جز دو تا خال که هنوز باقی مونده‌اند و در حال کم‌رنگ شدن‌اند. مدت رعایت این خانوم دو ماه بود و البته، پوست صورت‌شون هم خیلی شفاف و روشن بود.

بیشتر حاضرین خانم بودند. و بیشتر این خانم‌ها سن بالای 55 داشتند. کسی جز یک نفر همراه ما و دو نفر اصفهانی‌ی جمع،  کم‌تر از 35 سال نداشتند. همه بالاتر از این سن بودند. من نفهمیدم علت چیه.

آدرس جایی دیگر رو دادند که در هفته سه جلسه داره. ضمنا برنامه‌ی هفته‌ی بعد در همین سالنرو به ما اطلاع دادند.

ما هم، این نشست و کارگاه واقعا آموزشی و فشرده رو با بهت و حیرت ترک کردیم. البته من کم‌تر، اما همراهان‌ام کاملا تحت تاثیر قرار گرفته بودند و صداشون در نمی‌اومد.

فارغ از درستی یا نادرستی‌ی محتوای بحث‌ها، نکته‌ی جنبی اما مهم برای من، این بود که در همه‌ی عمرم در جلسه‌ای این همه بی‌خرج و این‌ همه کارآمد از نظر زمانی، کیفی و کمّی شرکت نکرده‌بودم. یک لحظه هم هدر نرفت. فولِ فول! پر از مطلب و محتوی.

روشی که بعضی از اعضای این گروه‌ها رعایت می‌کنند، خیلی راحته: میوه‌ی فصل + خرما. بی‌نمک، بی‌پخت و پز و بی‌لبنیات و حتی بی‌شیر و بی‌عسل. همین و همین. در زمستون هم که میوه‌ی فصل کمه، سراغ جوانه‌ها و دانه‌ها و مغز‌ها و خشک‌بار می‌رن. این‌طوری خیلی راحت تره برا آدم. مزاحم وقت خودش و دیگروون نمی‌شه.

(در مقاله ی شماره 48 کتاب 50 واقعیت به ترجمه‌ی نگارنده، بر این نکته تاکید شده که برای کمک به بازگشت محیط زیست دنیا به وضعیت متعادل‌تر قبلی، بهتر است آدم میوه‌های فصل و میوه های محلی را بخورد. این هم حرف بدی نیست.)

موقع پرسش و پاسخ، من پرسیدم که: دوستان میوه‌خوار نظریه‌شون اینه که آدم پیش از اختراع آتش، فقط از راه میوه‌ها و دانه‌های جنگلی و دشت‌ها، خوراک می‌خورده. هنوز به دوران سنگ هم نرسیده بوده که بتونه شکار کنه. انسان فقط گردآور بوده، اما زنده  و قوی مونده. اما پرسش‌کنندگان ممکنه در جواب‌تون بگن، درسته، ولی ممکنه این‌ها برای رشد مغز و ابداع زبان و انجام تفکر انتزاعی و تجرید و تعمیم و آفرینش و خلاقیت کافی نباشند و ممکن است نتوانند آدم رو توو این مسیر‌ها تغذیه‌ی کافی کنند. آقایی در میان جمعیت به من جواب داد که «در دنیای معاصر، بزرگان فکری‌ی خیلی زیادی بوده‌اند که یا گیاه‌خوار بوده‌اند و یا خام‌گیاه‌خوار، مثل انیشتن و گاندی و امثال این‌ها.» گاندی رو که شاید همه بدونن، چون زندگیش رو مثل آفتاب  در برابر ما پهن کرده. اما انیشتن‌اش رو می‌ذارم به عهده‌ی خودتون که روش تحقیق کنین، و ببینین آیا این حرف شایعه‌ی بی‌اساس هوچی‌هاست یا واقعا ایشون هم این‌کاره بوده و ما نمی‌دونستیم. اگه درست گفته‌باشند، خیلی مهمه. یعنی می‌فهمیم که حداقل چند نفر رو می‌شناسیم که خام خوردن، ولی مغز هم بودن، مغزهایی به چه گنده‌گی!

                                                                                           q

اما از یه طرف دیگه، همه‌مون می‌دونیم هندوها به‌طور سنتی در دین‌شون گوشت خوردن حرومه. و خوردن گوشت (یعنی حروم خوری‌ی اروپایی)، تازه‌گی داره براشون. اما تاریخ ِ  دانش ریاضی نشون می‌ده که یکی از شاخص‌ترین ملت‌ها در ابداعات ریاضی‌اند. همین عدد نویسی‌ی امروزه ، اسمش عدد نویسی‌ی هندیه. دست کم نگیریدش. عدد نویسی‌ رومی‌ها به‌درد نمی‌خوره. صفر رو بلد نیستند. صفر رو هندی‌ها اختراع کردن و بعد عرب‌های مسلمان از اون‌ها گرفتند. بعد هم اروپایی‌ها از عرب‌ها. خُب، ملتی گیاه‌خوار که بتونه ریاضی رو پیش‌ ببره، خنگ‌بودن گیاه‌خوارها رو می‌تونه ردّ کنه. همین الان هم، بهترین برنامه‌نویس‌های کامپیوتر توو دنیا، همین جوونای هندی‌ان.

این گروه، سایتی اینترنتی داره کهآدرس‌اش رو براتون می‌نویسم. من خودم اکراه دارم از بازیچه‌ی معرکه‌گیرانِ مدرن شدن. القاپذیر هم اصلا نیستم. دنبال مرید و مراد‌بازی هم نیستم. اما در این گروه از ما پولی نمی‌خوان، مراد و پیغمبری هم ندارند. فقط به مراجعه‌کننده، خام‌خواری رو معرفی می‌کنن و بس. پیش‌نهادی هم که می‌کنن، ریسک خاصی نداره، جز این که تا مدتی باید مقاومت کنی و جلوی این شیکم کارد خورده رو بگیری تا کمی بعد به اون‌جا برسی که بوی کباب و گوشت و غذای پخته‌، حال‌تو بد می‌کنه و به‌جاش طعم‌های خوش‌مزه‌ی دیگه‌ای، آب دهنت رو راه میندازه. یعنی باز هم لذیذ خواری می‌تونی بکنی، اما قدری با صبر و تامل و با تغییر ذائقه و جایگزین کردن مزه‌های تازه به‌جای مز‌ه‌هایی که همراه با شیر مادر با گوشت و خون‌ات مخلوط شده.

پس امکان مغبون شدن و کلاه‌برداری تووی این مسیر وجود نداره. اما در هر صورت چشمان‌تان را همیشه باز نگهدارید، همیشه!

اما و امایی خیلی مهم:

طرف‌های دیگه‌ی ماجرا، صنعت درمان درد‌های جسمی‌ی مردم یعنی پزشکی محلی و ملی و جهانی و غول‌های داروسازی‌ی دنیا هستند!

تقریبا همه می‌دونن که امروزه، هیچ مسیر پژوهشی‌ی پزشکی و درمانی، در دانش‌گاه‌هایی که سرشان به تن‌شان می‌ارزد، نمی‌تونه بدون کمک مالی‌ی شرکت‌های داروساز شروع بشه و ادامه پیدا کنه. صنایع داروسازی هم، شرکت‌هایی هستند مثل باقی‌ی شرکت‌های اقتصادی. فقط خودشون رو به جبر اضافه‌کردن «پول روی پول» تسلیم کرده‌اند و بس. کاری نباید به اخلاق داشته‌باشند و ندارند. تا جایی هم که گزک دست قانون دولتی ندن، باید همون قانون فزرتی‌ی ناقص رو دور بزنن تا قانون مقدس و برتر خودشون،‌ یعنی «پول روی پول» رو اجرا کنند. پس باید دانش‌گاه‌ها رو به سراغ پژوهش‌هایی بفرستند که بازده‌مالی داشته‌باشه و چرخ داروسازی‌ها رو تندتر بچرخونه و قطعا کنُد نکنه. هر پژوهش و هر دارویی که بخواد این درآمدزایی رو کُند کنه و درمانی ایجاد کنه که ریشه‌ی یک بیماری رو از زمین بکنه، یعنی مرگ یک بخش از این صنعت. اصلا عقلانی نیست که کاری جز این، با پژوهش انجام بدن. خُب! توو همین قدم اول می‌بینیم درمان در این معامله یعنی کشک! تا همین‌جا، فاتحه‌ی سلامت رو برامون از قبل خونده‌ان. این از این!

طرف دیگه‌ی قضیه، پزشکان محترم‌اند. حرفه‌ی پزشکی‌رو گفته‌ان مقدسه. امّا پزشکان معمولی، حداکثر، ادامه‌دهنده‌ی راهی هستند که صنایع دارویی جلو پای همه‌ی مردم و دکترا می‌ذارن. این در صورتیه که پزشک محترم برامون وقت و فکر و دلسوزی و مایه بذاره، و اگر همین دکتر، برای پول مردم کیسه دوخته‌باشه، اون وقته که وای به‌حال مریض. حسابش با کرام‌الکاتبینه. باید بدنش بشه «امبارْ اسقاطی»‌ی انواع داروهای اجَق‌وَجَق که کم‌کم زیادتر هم می‌شن و قطعا سامانه‌ی بدن رو با پیامدهای رسوب خودشون، بدکارتر می‌کنند و عقب‌تر می‌برند. یعنی توو همین قدم اول، بازم می‌بینیم کل درمان باز هم یعنی کشک. چرا که همه‌مون شاهدیم، این روزها اخلاق عمومی آن‌چنان بحران‌زده است که هیچ کس دیگه نمی‌تونه از ظاهر یه پزشک محترم، باطنش رو بخونه که آیا براش جیب دوخته یا نه. اما در مقابل، مجبوره که بهش اعتماد کنه، چون چاره‌ای نداره.

یه بحث دیگه‌ای هم هستش: اگه توو اینترنت بگردید، یا از آگاه‌تر‌ها بپرسید، بهتون می‌گن این نوع درمان مرسوم پزشکی‌ی غربی رو بهش می‌گن درمان آلوپاتیک، یعنی «ضدْ ‌درمانی»، درمان‌ دیگه‌ای هم هست به اسم هومیوپاتیک که معنیش «همسان درمانی»یه. انواع درمان‌های طبیعی‌‌ هم هست مثل خاک درمانی، خوراک درمانی، گیاه درمانی و پزشکی‌‌ی سوزنی، ماساژ درمانی،آغوش درمانی ( و این‌جا ) ، آب درمانی، ورزش درمانی و امثال این‌ها که هر کدومشون رو می‌شه در دسته‌ی آلوپاتیک یا هومیوپاتیک‌ها جا داد.

AAQ

در دانش امروزی‌ی درمان، چیزی داریم به نام پزشکی‌ی جایگزین-مکمل که به‌خاطر بعضی شکست‌های درمان آلوپاتیک غربی، چشم مردم  دردمند رو تو تموم دنیا به خودش خیره کرده‌ و خیلی از نمونه‌های این  نوع درمان‌ با کلاه‌برداری و شیادی و معرکه‌گیری مخلوط شده‌ن. چرا که درمان، قبل از هر چیز، با ناچاری‌ی بیمار و اعتماد او به شخصی دیگر به نام پزشک همراه است. هر کسی از راه می‌رسد، می‌تواند ادعا کند که من چاره‌ی این یا آن درد لاعلاج تو را پیدا کرده‌ام و تو هم که همه‌ی در ها را زده‌ای، و جوابی نگرفته‌ای مجبور می‌شی به این ادعا اعتماد کنی و اون رو هم امتحان کنی.

 پزشکان مرسوم، بیشتر درمان‌های  هومیوپاتیک و جایگزین رو با کلاه‌برداری یکی می‌دونن. بعضی از این طرفی ها هم، اون ها رو کلاه بردارتر می‌دونن.

خُب، پس چه باید کرد؟  

طبیعی است که باید اصلا مریض نشد، یا بطور کلّ، تا حد ممکن کمتر مریض شد. یعنی اول از همه، پیشگیری کرد که صابون هیچ شیادی به تنت نخوره. شیاد چنان دماری ازت درمیاره، که تموم لذت‌های زندگی و لذت‌‌های شکمی رو از دماغت بیرون می‌کشه و پولت رو هم که به جونت بسته‌است،‌‌‌ از جیبت خالی می‌کنه. اون وقته که حسرت یه قولوپ آب خوش یا یه تیکه نون بیات لواش بی‌کیفیت سمّی رو هم باید بکشی و راحت از گلوت پایین نره. این‌ها رو خطاب به عشق لذت‌ها می‌گم‌ها! به دوستان سورچران‌مون که می‌گن بابا این‌قدر روضه نخوون! بزار این دو روزه‌ی دنیا، یه آب خوش درست حسابی از گلومون پایین بره. دنیا رو برامون تلخ نکن!

×××××××××××××××××××××××××

                                                                                 2

خُب! قدم اول معلوم شد:

طبیعی‌تر، ساده‌تر و کمی سخت‌تر زندگی کن تا به پُست کلاه‌برداران و درمان های سمّی‌ی احتمالی‌شون نخوری.

مثلاً: چرا فست فود؟ الان توو اروپا و آمریکا که زادگاه فست‌فود بوده‌اند، نهضتی راه افتاده به‌نام اسلو‌ فود، یعنی کند-‌خوراک به‌جای تند-خوراک. چرا ما راه‌های رفته و برگشته‌ی اونا رو دوباره بریم و بعد از خسارت زیاد، دوباره برگردیم؟ چرا سردینه‌خواری و منجمدخواری و کهنه‌خواری، چرا کنسانتره‌خواری (غلیظ خواری)؟ همه‌ی کنسانتره‌ها، اکسیدن و اکسید هم یعنی سرطان. ترشی کنسانتره است، پنیر کنسانتره است، کشک هم همین‌طور. هر چیزی که بخواد کهنه بشه و بعد مصرف بشه، رنج و درد هم همراش میاره. چرا همه‌چیز رو اکسید کنیم و بعد بخوریم که بعدش لازم بشه با هزار دوز و کلکِ مثلا درمانی (مثل خوردن آنتی‌اکسیدان‌ها) اونا رو از ته و توی سلول‌های بیمار و سرطانی بیرون بکشیم یا احیاشون کنیم، حالا بیرون بیا  و احیا شدنی‌ هم نیستن که! و ما رو به‌نام سرطان، اسیر رنج و زحمت بیمارستان و طبیبان راستین یا دروغین می‌کنند.

 دیروز یکی به من داشت اطلاع می‌داد که فلان شرکت به فلان گروه تامین اجتماعی، سالی 20 کیلو مرغ و 16 کیلو گوشت مجانی می‌ده. گفت برو دنبالش، بهت می‌دن. گفتم باشه، اما بعد از خوردنش باید 20 هزاربار برم دکتر تا مثلاً با مقّاش و انبر و پنس و داروهاشون، با ام. آر. آی.، با سیتی اسکن، و با کمیسیون هاشون، ذره ذره‌ی اون مرغا و اوون هورمونای رسوب کرده تو رگ‌هامو مثلا بیرون بکشند، بیرون کشیدنی که نگو، پر از درد و نیازمندی به مرفین و مواد ضد درد. آخرش هم با یه خلوار مواد شیمی-درمانی منو روونه‌ی قبر کنن. کدوم الاغی تووی عالم یخچال داره، کدوم گنجشکی از فریزر ساید بای ساید استفاده می‌کنه؟ کدوم الاغ و کدوم گنجشکی، بیمارستان فوقِ فوقِ تخصصی داره برای انواع سرطان، حساسیت (آلرژی)، بیماری‌های تنفسی‌ی مربوط به تنفس در هوای آلوده و امثال اینا؟ کدوم‌شون برای مریضی‌های سبک زندگی، زندگی‌ی شیمیایی و سنتتیک و کارخانه‌ای و نه ارگانیکی راستین دکتر متخصص دارن؟

هوای آلوده به 5 ماده ی سمی و سرطان زا در سراسر خاک زمین، چه در کوه هیمالایا و چه در خیابان های تهران، خودش عامل اساسی ی هزاران درد بی درمان است. هوا هم نوعی خوراک است, اما در شهر های آلوده تر ایران, خوراکی است خیلی سمی تر با سم هایی بیشتر از اوون 5 تا سمی که عرض کردم.
خُب، معلومه که، حالا هر قدر بتونی طبیعی‌تر زندگی کنی، کمتر درگیر این یا اون سبک پزشکی می‌شی.

امّا شما هم شیوه‌های غیر مرسوم پزشکی (طب مکمل-جایگزین) رو خیلی هم دست کم نگیرید، ولی با دیده‌ی شک و به‌عنوان ادعای نیازمند دلیل و مستعد کلاه‌برداری و شیادی  و مرید بازی و دکون بازکردن و حتی سوء استفاده‌ی جنسی حساب‌شون کنید تا یک‌بار دیگه هم تووی چاهی جدیدتر نیافتید. یعنی در مورد ادعاهاشون و گروه‌هاشون با چشمای باز، خوب دقت و تحقیق کنید

                                                                              a

حالا می‌خوام نمونه‌هایی رو از پزشک‌های امروزی‌ی ایران براتون بگم، شاید که رستگار شوید!

1-همکاری داشتیم با وزن 120 و قد 175. چاق بود. همین چاقی کار داده‌بود دست ستون مهره‌هاش و اونو رسونده‌بود به جراح بسیار متخصصی که مثلا پنجه طلایی هم بود و مشتاقان ایشون براش سرودست می‌شکوندند. سه روز قبل از عمل، بهش دکتری رو در همون نزدیکی‌ی خونه‌شون معرفی می‌کنند. یادم نره که بگم، این رفیق ما دیگه توان راه رفتن نداشت و برای جابجایی از برانکارد یا دو نفر همراه استفاده می‌کرد. بالاخره می‌ره سراغ این پزشکِ ارتوپد متخصص لمس‌درمانی (با ماساژ درمانی و انرژی درمانی‌های ادعایی و شاید مشکوک اشتباه نگیرید). سر این پزشک هم شلوغ بوده. امّا اصرار می‌کنند که حتما آخر شب مریضو ببینه. چند دقیقه معاینه و بعد 45 دقیقه فشار روی کمر و انگشتان پا و خود پا (طوری که طرف بی‌هوش می‌شه)، و بعد بهش می‌گه بلند شو راه برو. بیمار باور نمی‌کنه و با ترس پاشو می‌زاره زمین. می‌بینه حالا می‌تونه راه بره. بهش یه‌سری ورزش بسیار سبک مخصوص و ملایم معرفی می‌کنه و اونو رو پای خودش روونه‌ی خونه‌اش می‌کنه. این آقا فقط یک بار دیگه برای خبر دادن از وضع خودش، خدمت همون دکتر می‌ره نه بیشتر. دکتر جراح و دکتر لمس درمانی،‌ هر دو، پزشک دانشگاهی بودند. اما به‌نظر میاد یکی‌شون برای مریض جیب گشادتری دوخته‌بوده و دیگری نه. در واقع، اشکال از تشخیص صادقانه نبوده.

2- همین دکتر رو به همکار دیگری معرفی کردم که قرار بود دختر دم بختش رو قبل از عقد، جراحی‌ی ستون مهره کنند. داستان مال سال 1384 است. جراح 12 میلیون پول اون موقع رو خواسته بود، ولی این تذکر رو هم داده بود که من فقط قول 50 درصد معالجه رو می‌دم و ممکنه تا آخر عمر این مشکل، خونه‌نشین‌اش کنه. در واقع دکتر محترم، از قبل، تعلیق به محال هم کرده‌بود. من که خبردار شدم، به‌طرف گفتم عیبی نداره که یه سری هم به همون دکتر ارتوپد بزنه. اون هم با دردسر، دخترش رو به دکتر رسوند. دکتر بهش گفت دخترتون هیچ معالجه‌ی خاصی نمی‌خواد. فقط باید هفته‌ای سه جلسه‌ی دوساعته تووی استخر شنا با پا راه بره. بابای مریض هم خوشحال،‌ که دخترش رو می‌تونه به خونه‌ی بخت برسونه. معالجه رو شروع کرد. این دکتر در هر دو مورد، فقط یک ویزیت معمولی گرفته بود و برای بیمار اولی یک ویزیت اضافی هم برای 45 دقیقه لمس درمانی و فشاردادن‌هاش گرفته بود. قرار هم بود که در صورت معالجه‌ی کامل، به جای 12 میلیون به جراح، یک میلیون به من بده برای خرج در راه خیر. اما نداد که نداد.

3- دوست نازنینی ناله‌اش دراومده بود که نمی‌تونم حتی دراز بکشم از درد کمر. رفته‌بود سراغ دکترهای مختلف. قرار شد توو یکی از بیمارستان‌های مثلا خیلی با کلاس تهرون عمل بشه. این دوست ما کوهنورد هم بوده. و دکترها بهش گفته‌بودند که باید با این ورزش دیگه خداحافظی کنه. ایشون هم یکی دو روز پیش از عمل،‌ یادش اومد که با دوست خودش که دکتر متخصص ارتوپدیه، مشورت نکرده و اصلا سراغ‌اش نرفته. رفت. عکس‌ها و آزمایشات و سی‌تی‌اسکن‌ها و همه چیز رو هم با خودش برده‌بود. نظر دکترای دیگه رو برا دوستش تعریف می‌کنه و مدارک رو به سمتش دراز می‌کنه تا نگاهشون کنه. دکتر با دست می‌گیره اونارو، و بی‌توجه بهشون، پرتشون می‌کنه روی میز. به مریض می‌گه ولشون کن. بخواب رو تخت ببینم. می‌خوابه. دکتر یه سری دستور حرکتی بهش می‌ده (مثلا این انگشت یا اون انگشت پا رو تکون بده تا ببینم.). بعد عصبانی می‌شه و می‌گه که اون‌ها خیلی بی‌جا کردن که چنین و چنان گفته‌اند. تو کوهت رو بعد از این هم می‌ری! این یه دونه داروی لَخت کننده‌ی عضلات رو هم مصرف می‌کنی و این نرمش‌ها رو هم انجام می‌دی. دیگه هیچ مشکلی نداری… . دوست‌مان مشکلش رفع شد.

4- آدمی (به اسم «آقا ماشاللا») در رسانه‌ای داشت تعریف می‌کرد که حدود سال 1378، توو یکی از بیمارستان‌های مشهور مغز و اعصاب دانشگاهی‌ی تهران، منتظر جراحی‌ی تومور بدخیم مغزش بوده که طبق نظر دکترا یکی دو ماه دیگه می‌کشتش. یه روز یه پسربچه رو که تووی تخت بغلی بوده می‌برند عمل مغز. بچه می‌ره توو اغما و بیرون نمیاد. رفیق‌مون تا این وضع رو می‌بینه، ترس ورش می‌داره که اگه عمل اینه، من عمل نمی‌خوام. بذار بمیرم. از بیمارستان به مسئولیت خودش می‌زنه بیرون. بعدش می‌ره کانادا. اون‌جا هم به اصرار بستگانش مدارک و خودشو نشون می‌ده به دکترا. دکترای اون‌جا هم بهش می‌گن اگه عمل نکنی، تا یکی دو ماه دیگه زنده نمی‌مونی. اصلا تو باید مرده باشی. اون هم می‌گه گور پدر دو ماه اضافی. بزار راحت بمیرم. اون تا امروز 13 ساله که نه‌تنها سُرومُر و گنده مشغول مردنه، بلکه در مسابقه‌ای بسیار شاد و سرخوشانه هم شرکت کرده‌بود. البته می‌گفت توو این مدت گیاه‌خوار شده‌ام.

از این موارد خیلی هست. نشانه‌ی اطمینان بیش از حدّیه که آدم‌‌ها به‌خاطر مشکلاتشون به آدم‌های دیگه می‌کنند تا از درد جسمی خلاص‌شون کنن. چاره‌اش هم اینه که آدم بهتر و درست‌تر و طبیعی‌تر و تازه‌تر و سالم‌تر و ارگانیک‌تر و غیر صنعتی‌تر بخوره و توو محیطی زندگی کنه که هوای کاملا پاک‌تری داشته باشه و ورزش هم بکنه. در واقع خوراک طبیعی، هوای‌ طبیعی، زندگی‌ی طبیعی، احتمال حضور ما رو در بستر بیماری، کوتاه‌تر و کم‌تر می‌کنه. چه خوب است که طول مدت بیماری‌ی مردن ما خیلی کوتاه باشه و همه بتونن بگن این آدم عمر با عزت‌اش رو کرده و بهتره که قبل از رنج و عذاب ناتوانی، دنیا رو با مهر و محبتِ همه‌ی بستگانش ترک کنه (همون‌طور که چینی‌ها در مرگ کهن‌سالان خودشون، ساز و نقاره راه میندازن تووی تشویق جنازه!).

                                                                          az

و نکته‌ی آخر: ایوان ایلیچ، فیلسوف و اندیشمند سوئیسی می‌گفت: «در بیمارستان‌ها و دانش‌گاه‌ها رو تخته کنید، تا من نسلی سالم و فرهیخته تحویل‌تون بدم.» این حرف ممکنه عمدا اغراقی هم تووش باشه، اما شاید حقیقت، دست بالا رو تووش داشته ‌باشه.

یادمون باشه که در مورد زندگی‌ی طبیعی و خوراک طبیعی می‌شه تحقیق کرد و حتی روش خورد و خوراک خودمون رو می‌شه عوض کرد، اما انسانیت و استقلال خودمون رو نمی‌تونیم با مرید این یا اون دسته‌ی معرکه‌گیر و مدعی‌ی بهزیستی شدن، به‌خطر بندازیم و دنباله روی‌شون بشیم. پس با چشمان باز، با انتخاب نوع زندگی و خورد و خوراک، از خطر بیماری‌های جسمی و روحی دوری کنیم.

من که مخلص شما هستم، اصلا هیچ توصیه‌ای رو بهتون نمی‌کنم. فقط بهتون می‌گم خودتون برید تحقیق کنید، از منابع معتبر و سرشناس و کم‌تر دروغ‌گو خبر بگیرید و ببینید کدوم یکی از ادعا‌ها درست تره، ادعای شرکت سامسونگ  و فایزر و بایر برای زندگی‌ی سالم و شاد، یا ادعای هنری دیوید ثورو برای زندگی سالم که شعارش، ساده زی، ساده‌ زی، ساده زی بود،‌ یا ادعای دیگران برای  بهداشت بهتر.

آدرس هایی رو که می‌تونه براتون مفید باشه تا خودتون با آگاهی، شیوه‌ی خورد و خوراک و زیست خودتونو انتخاب کنین، در این‌جا می‌ذارم:

http://vegandownload.com

http://www.phce.org/

http://www.v90.ir/

: HoumanNaderi@gmail.com

موبایل: ۰۹۳۵۲۲۱۸۸۰۶

http://iranrawvegan.com

با بقیه‌‌ی منابع هم از راه همین سه تا آدرس بالاتر و گوگل کردن درست می‌تونید آشنا بشید.

 پس لطفا:

پیش به سوی خلوت کردن مطب پزشکان گرامی‌ی متعهد و نامتعهد‍! ‌ ‌

نوشته‌ی غلامعلی کشانی

30-11-1392

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 20 دیدگاه

دو میلیون دختر و زن، هر ساله ختنه می‌شوند


«پدرمادرامون بهمون می‌گفتن یه وظیفه‌است، خب ما هم رفتیم. مقاومت كردیم؛ واقعاً فكر می‌كردیم در اثر درد داریم می‌میریم. یه زن جلوی دهنت رو گرفته بود تا جیغ نكشی. دو تای دیگه دستاشون قفسه‌ی سینه و دوتای دیگه پاهات رو. بعد از این‌كه ختنه شدیم و به هوش اومدیم، طناب به پاهامون بسته بودند، طوری كه مجبور بودیم دوباره راه رفتن رو یاد بگیریم… خاطره و درد اون واقعاً هرگز فراموش نمی‌شه.»1

                                                   FGM

روز ششم فوریه‌ی هر سال (17 بهمن)، روز جهانی مبارزه با  ناقص‌سازی عضو جنسی زنان است. مقاله‌ای در اینترنت منتشر شده که مدعی است در 6 استان ایران هم، این رسم اجرا می‌شود. این نوشته بحث‌هایی درانداخته. فارغ از درستی و نادرستی‌ و دقت ادعای مقاله، به‌نظر می‌آید این رسم حداقل در جنوب ایران در میان هم‌وطنان گرامی‌ی سیاه‌پوست رایج است و  در حداقل 28 کشور آفریقای شرقی و غربی به‌شدت وجود دارد. در آفریقای امروز مثلا در کامرون، برای پیشگیری از تجاوز مردان به دختران نوجوان، مادران مقیّدتر، سینه های دخترانشان را با وسایل مختلف تحت فشار می‌گذارند و یا به شکلی»اتو» می کنند تا بزرگ و جذاب نشود و پنهان بماند. مقالات دیگری هم دم دست هستند (این‌جا و این‌جا). ویکی پدیا‌ی فارسی و انگلیسی هم به این بحث پرداخته‌اند (در این‌جا و این‌جا). برای آشنایی‌ی بیشتر با درد و رنج‌های این رسم، مقاله‌ای از کتاب «پنجاه واقعیت» در همین مورد در این‌‌‌‌‌‌‌جا می‌آید:

 دو میلیون دختر و زن، هرساله ختنه می‌شوند 

FGM1

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

نقد بینندگان از فیلم «بابا فیلم دارد» در مورد مدرسه‌ی استثنایی‌ی مخملباف


 

makhmal deaf

من همیشه جایگاه نظرات و کامنت‌ها را بالاتر از خود متنی می‌دانم که می‌خوانم. اگر زیر نوشته‌ای کامنت هایی پرو پیمان ببینم، خوش‌حال می‌شوم و متن را بهتر و دقیق‌تر می‌خوانم. در واقع شاید این عادت به‌این خاطر باشد که در بیشتر موارد، اهل نظر و سخن، که صدای‌شان از دیگران و مخاطبان  بلندتر است، همیشه متکلم وحده باقی می‌مانند و نسبت به پژواک صدای‌شان در میان مخاطبان بی‌خبر می مانند یا اصلا ناشنوا می‌شوند. همین است که هر جا اثری از مخاطبی ببینیم که حرفش را به نوبت می‌زند و تمام می‌کند و عملا نمی‌تواند در میان حرف دیگری و حرف نویسنده بدود، برای‌مان می تواند غنیمت باشد که به صدای ضعیف مخاطب کوته‌آستین هم گوش بدهیم و از او هم درس بگیریم. این را بگذارید در برابر بحث‌های حضوری و رودررو که در بیشتر مواقع، با شلوغ پلوغی و حرف زدن‌های متقاطع، بی‌نتیجه و بی‌مدیریت از دست می ‌روند. این هم یکی از فایده‌های اینترنت.

فیلم آموزشی‌ی قوی و هنری‌ی «بابا فیلم دارد»  ساخته‌ی حسن صلح جو در برنامه‌ی آپارات، مخاطبانی بسیار زیاد و از همه قماش داشت. بعضی از این مخاطبان فرصت داشتند تا کمی از حرف‌های‌شان را در نظرگاهی بنویسند. با هم می‌خوانیم‌شان:

عکس

کامنت ها در زیر متن اصلی‌ی «فیلم نون و گلدون» آمده‌اند.

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2014/01/140129_aparat04-14.shtml

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | برچسب‌خورده با , , , , , , | دیدگاهی بنویسید

مخملباف و مدرسه‌‌ی خلاق‌اش


آموزش و پرورش دغدغه و دل‌نگرانی‌ی بزرگ‌تر‌ها در همه‌ی طول تاریخ خانواده‌ی بشری است. این که بچه‌‌ی‌مان حداقل از خودمان بدتر نشود یا بهتر از ما شود، آرزوی همه‌ی بزرگ‌تر هاست.  از طرف دیگر، تا آن‌جایی که اهل دانش به ما خبر داده‌اند، به‌نظر می‌آید مغز انسان، از نظر ظرفیت رشد و یادگیری‌ و توانایی تصمیم‌گیری خیلی معرکه است و تا حدودی با اندازه‌های قابل فهم ما می‌شود گفت ظرفیتش بی‌نهایت است. ظاهرا به‌گفته‌ی روان‌شناسان و عصب‌شناسان، ما آدم‌ها در واقع مغزهای‌مان را هدر می‌دهیم و تلف می‌کنیم. یعنی بخش خیلی بزرگ آن ظرفیت را بیکار می‌گذاریم و تقریبا همان طور که «اوس کریم» آن را به ما تحویل داده، همان‌طور هم دست نخورده تحویل  خاک می‌دهیم‌اش.

آن‌طور که بعضی از خبره‌گان ساختارشکن دانشِ آموزش و پرورش مدعی شده‌اند، آموزش و پرورش رسمی و مدرنی که بیشتر دولت‌ها برای تامین نیروی‌ی انسانی‌ی لازم برای راه‌انداختن و حفظ و دوام دولت‌ها راه انداخته‌اند، بیشتر به تباهی نسل‌ها و تربیت انسان خدمت‌گزار به دولت مستقر کمک می‌کند و استعدادکُش است.

بعضی از معترضین به‌ نظام‌های آموزش و پرورش رسمی،‌ مانند پائولو فریر، ایوان ایلیچ، رابیندرانات تاگور، و گاندی، تلاش کرده‌اند روش‌های آموزش و پرورشی‌ی جای‌گزینی را بنیاد کنند که بتواند انسان مفید‌تری را تحویل بدهد. انسانی که خوش‌تر فکر کند، خلاق‌تر باشد، عاطفه‌ورز‌تر باشد، معنوی‌تر باشد، مفیدتر باشد، کمتر ایدئولوژیک باشد، با کارِ دستی بیگانه نباشد و هماهنگی و یگانگی‌ی بیشتری با خود، همسایگان و طبیعت داشته‌باشد.

                   paolo

                 فریر                                                                       

    images

 ایلیچ

     tagore                    images (1)

تاگور                                                                                 گاندی

یکی از این معترضین، «محسن مخملباف» فیلم‌سازِ مولفِ مطرحِ ایران و جهان است. او آدمی است خودساخته و خودآموخته. آدمی که همه چیز را از صفر شروع کرده و بارها و بارها جرات دیگرشدن و بهترشدن را داشته‌است.

خوشبختانه او تلاش کرده است تا فکرش را عمل کند. از رابیندرانات تاگور و مدرسه‌ی سانتینی‌کِ‌تانِ او الگو گرفته است و مدرسه‌ای کوچک برای خانواده‌ی کوچک خود و چند نفر دیگر ساخته‌است که بیشتر از مدرسه‌ی فیلم‌سازی، به مدرسه‌ی زندگی شبیه‌ است. کار عملی در کنار کار پژوهشی به معنای واقعی‌ی کلمه و کار نظری. همان که گاندی هم می‌گفت: دست ورزی همگام با مغزورزی.

محصولاتِ در حال رشد مدرسه‌اش در جلوی چشم همگان‌اند. از همسرش گرفته تا سه فرزندش. به قول خودش، نمی‌داند آیا فرصت رشد کافی برای استعدادهای این شاگردان فراهم شد یا نه؟ آیا می‌شد بهتر از این‌ها عمل کرد یا نه؟ امّا به هر صورت، او جرات کرده و دست به عمل زده و کاری کرده کارستان که تمام فکر و ذکرش را تا مدت‌ها اشغال کرده و در آخر هم  نتیجه بخشیده.

دانش‌آموخته‌گان مدرسه‌ی مخملباف: اول از همه خود آقای مخملباف و…

     Mohsen Makhmalbaf

  محسن

      Marziyeh Meshkiny

  مرضیه

       Samira Makhmalbaf                  

    سمیرا

Maysam Makhmalbaf

میثم

    Hana Makhmalbaf

حنا

مخملباف با این تجربه‌ی ناب و جسورانه، به‌عنوان یکی از شاخص‌ترین مربیان ایرانی، نام خود را به عنوان یک «صاحب عمل» در مقابل هزاران «صاحب نظر» آموزش و پرورش در همه‌ی جهان ثبت می کند. صاحب نظرانی که ممکن است درمورد فلسفه‌ی این یا آن نظام تربیتی‌ی موهوم یا واقعی، ایدئولوژیک یا لیبرال، هزاران صفحه داد سخن بدهند ، امّا بعضی‌شان از باز کردن یک گره‌ِ واقعی از مشکلات آموزشی و پرورشی مردم عاجز باشند.

او خوب یا بد، به آن‌چه که باور داشت، عمل کرد و منتظر نماند تا جهان تغییر کند و او از مزایای تغییر، سود خود را ببرد. خطر کرد و مایه‌های رشد و نمو خانواده‌ی خود را از تباهی نجات داد. در وقت‌شان سال‌ها صرفه جویی کرد تا در کلاس‌های کسالت‌آور مدرسه‌ی رسمی، به خاطر آموزشی مشکوک و خیلی ناچیز به هدر نرود.

جمعه شبِ این هفته (ساعت  21، چهارم بهمن 1392)، تلویزیون بی‌بی‌سی در برنامه‌ی آپارات، مستندی را به نام «بابا فیلم دارد» ، ساخته‌ی حسن صلح‌جو، به نمایش گذاشت که شرح حال مفیدی از جریان مدرسه‌ی فیلم سازی‌ی مخملباف برای خانواده‌اش و چند نفر شاگرد دیگر بود.

این فیلم را باید در تمام دانشگاه‌های سراسر جهان به عنوان یک بررسی‌ی موردی‌ی استثنایی و خلاقه به نمایش گذاشت، در همه‌ی خانه‌ها برای همه نشان داد. در همه‌ی مدارس بارها و بارها تماشا کرد تا همه‌گان در مورد چرایی و چگونه‌گی‌ی جریان فعلی درس و مشق دوبار فکر کنند، تا جرقه‌های طرحی نو برای خلق آموزش و پرورشی نو زده شود و همه‌گان برای اجرای آن آستین بالا بزنند و قدم‌هایی کوچک، اما مهم بردارند.

سازنده ی این فیلم قوی، حسن صلح‌جو، شایسته‌ی دست مریزادی است که برای خلق اثری هنری و هم‌زمان آموزشی باید به او گفته‌شود.

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

کارکردهای مناسک و شعائر دینی، کلامی از مصطفی ملکیان


imgresباز هم از مصطفا ملکیان بشنویم: در جمعی که برای بحث در مورد کتاب «حج» نوشته‌ی آقای علی طهماسبی برگزار شد، از او هم دعوت کردند در همین مورد حرف بزند. آقای ملکیان هم کوتاه نیامد و به‌جای نقد و بررسی‌ی خود کتاب و باورهای نویسنده، کار خودش را کرد و طبق معمول وارد بحثی نشد که مورد اختلاف طرفینی احتمالی باشد، بلکه به روش خود، از تعریف 9 کارکرد نیایش صحبت کرد و یادآور شد هر قدر نیایشی که می کنی، خالی از این 9 کارکرد باشد، همان قدر هم نیایشت بی‌معنی‌تر،‌‌‌‌ بی‌وجه‌تر، عبث‌تر و به‌گزاف‌تر خواهد بود. به این ترتیب سنجه‌ای برای ما بجا گذاشت تا با آن بتوانیم حرکات ذهنی و عینی‌ی خود و میلیاردها انسان دیگر را که روزانه ممکن است عملی به نام نیایش انجام دهند، بسنجیم و بهتر درک کنیم و از خودفریفته‌گی، خود‌شیفته‌گی و پپسی بازکردن برای خود دست برداریم. ملکیان، بجای ورود در عرصه‌های اختلاف برانگیز، باز هم در این جا با تعریف پایه‌ها و بدیهیات اولیه‌ی بحث، به ما کمک می‌کند تا زبان مشترکی برای درک یکدیگر پیدا کنیم. من خود نه مدعی‌ی زهدم، نه عبادت و نه عرفان. اما نمی‌توان از شناخت وتعریف درست‌تر مسئله‌ای که جهان بشری را در کنار مسئله‌ی نان و لذتّ، درگیر خود می‌سازد، دست برداشت.‌ ملکیان هم، کسی است که مدعی‌است عقد اخوت با هیچ باور بشری نبسته‌ است. ما هم با او عقد اخوت دائمی نمی‌بندیم هم‌چنان‌که با دیگر کسان. اما تعاریف‌اش ارزش تامل و فکر کردن دارند. پس با هم می‌خوانیم: http://neeloofar.org/mostafamalekian/lecture/642-karkarde-manaseke-dini.html

http://neeloofar.org/phocadownload/malekian/karkarde-manasek/karkarde-manaseke-dinimanasek-.pdf

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

ماندلای بزرگوار از گاندی می گوید


متن پی دی اف همین  نوشته

nonviolence1

ماندلا هم مرد. همه می میرند. امّا بعضی‌ها خوش‌نام می‌میرند و بعضی هم بدنام. آن‌طور که معلوم است ماندلا از خوش‌نامان است. خوش‌نامی‌اش قطعاً به این خاطر است که موقعی که قدرت یافت و قدرت داشت، مست نشد و خود را کنترل کرد و هشیار ماند. به خود و به جهان و کائنات و بی‌ارزشی‌ی خود در مقابل این عظمت‌ها فکر کرد و خود را نباخت. کینه را رها کرد، کسی که زمانی جان‌اش و سلاح‌اش را به‌دست گرفته بود و حتّی حاضربود برای زندگی‌بخشیدن به آرمان‌اش بمیرد، حالا راضی به هم‌سفره‌گی با قاضی‌ای می‌شد که حکم اعدام اش را صادر کرده بود. با روسای رژیم پیشین به احترام رفتار می کرد و ملت‌اش را به رها کردن کینه و ساختن رنگین‌کمان نژادی و مذهبی و قومی تشویق می‌کرد. این است فرق قدرت شجاعان با قدرت بزدلان. شجاعان‌اند که در اوج قدرت و با داشتن توانایی‌ی انتقام، حرمت حیات (به قول آلبرت شوایتزر) را بزرگ می‌شمارند و به زندگی سلامی دوباره می‌کنند و تولدی دیگر را جشن می گیرند.

ای کاش خوش‌نامانی مثل تولستوی، رومن رولان، گاندی، واسلاوهاول، مارتین لوترکینگ، آلبرت شوایتزر و … زنده بودند و نظرشان را در مورد این مرده‌ی تازه برای‌مان می گفتند. شاید نکاتی تازه برای درس‌آموزی از دفتر بسته‌شده‌ی زندگی‌ی او برای‌مان رو می کردند که شاید می‌توانست راهی تازه به رهایی‌ی بشر از درد و رنج باشد. امّا این چنین نیست. این بزرگان همه رفته‌اند و شاید بزرگانی دیگر باشند که در موردش برای‌مان حرفی برای گفتن داشته باشند. بر عکس، به مناسبت رفتن مادیبا، نظر او را در مورد مهاتما گاندی در این‌جا می‌آورم، چرا که این دو از نظر تاکتیک و راهبرد، و صحنه‌ی عمل، تفاوت‌ها و شباهت‌هایی با هم داشته‌اند، تفاوت‌هایی‌ که برای کنش‌گران اهمیت دارد.

باید توجه داشت که هم نظرات ماندلا و هم نظرات گاندی، الزاماً هیچ یک خالی از نقد و نظر نمی‌توانند باشند و خواننده خود باید حرف ها را سبک سنگین کند:

 2987_1

Time, 2003,  THE SACRED WARRIOR – BY NELSON MANDELA

سایت: Tolstoy Farm (مزرعه‌ی تولستوی)
رزمنده‌ی مقدس، نوشته‌ی نلسون ماندلا

هند محل تولد گاندی است، آفریقای جنوبی وطن خود‌گزیده‌ی اوست. او هم شهروند هند بود، هم شهروند آفریقای جنوبی. هر دو کشور به نبوغ فکری و اخلاقی‌اش کمک کردند، و او هم به جنبش‌های آزادی‌بخش در هر دو جبهه‌ی استعماری شکل داد.

او نمونه ی آرمانی‌ی انقلابی‌ی ضد‌استعماری است. راهبرد عدم-همکاری‌ی او، تاکیدش بر این که دیگران فقط وقتی بر ما مسلط می‌شوند که خود‌ِ ما با سلطه گران‌مان همکار کنیم، و مقاومت بی‌خشونت‌ او، همگی به جنبش‌های ضد استعماری و ضد نژادی در قرن ما الهام بخشیدند.

هم من و هم گاندی، هر دوی‌مان از ستم استعماری رنج بردیم؛ هر دوی ما، مرد‌م‌ کشور‌های خود را برانگیختیم تا بر علیه دولت‌هایی که آزادی‌‌های‌مان را زیر پا می‌گذاشتند مبارزه کنند.

تاثیر کنش گاندی‌ درست تا دهه‌ی 1960 بر مبارزات آزادی‌بخش قاره‌ی آفریقا مسلط بود، چون در میان ظاهراً بی‌قدرتان، قدرت می‌آفرید و اتحّاد بوجود می‌آورد. بی‌خشونتی، موضع رسمی‌ی همه‌ی ائتلاف‌های عمده‌ی آفریقایی بود، و کنگره‌ی ملّی‌ی آفریقا در آفریقای جنوبی، در بیشتر مدت عمرش سرسختانه مخالف خشونت باقی ماند.

گاندی به بی‌خشونتی متعهد باقی ماند؛ من هم تا زمانی‌که می‌توانستم از راهبرد گاندی پیروی کردم، اما طیّ‌ی مبارزه‌مان زمانی رسید که دیگر نمی‌شد با نیروی سنگ‌دل ستم‌گر فقط از راه مقاومت منفی برخورد کرد. جناح مسلح «نیزه‌ی ملت» را ساختیم و بعدی نظامی به مبارزه‌مان دادیم. حتیّ در آن موقع هم خراب‌کاری را انتخاب کردیم، چون این کار جان کسی را نمی‌گرفت، و بهترین امید را برای آینده‌ی روابط نژادی فراهم می‌کرد. اقدام مسلحانه بخشی از دستور کار آفریقایی شد که رسما از سوی سازمان اتحّاد آفریقا، و پس از سخنان من خطاب به نشست جنبش آزادی همه‌ی آفریقا درآفریقای شرقی و مرکزی در سال 1962 پشتیبانی شد. در آن‌جا گفتم، «زور تنها زبانی است که امپریالیست‌ها می‌توانند بشنوند؛ و هیچ کشوری بدون نوعی از خشونت ازاد نشده‌است.»

خود گاندی هرگز خشونت را به‌طور مطلق و بی‌قید و شرط رد نکرد. او به ضرورت کاربرد اسلحه در بعضی شرایط اعتراف داشت. می‌گفت، «وقتی انتخاب میان بزدلی و خشونت باشد، من خشونت را توصیه می‌کنم… ترجیح می‌دهم از اسلحه در دفاع از شرف‌ام استفاده کنم تا این‌که شاهد فرومایه‌ی بی‌شرافتی باشم …»

خشونت یا بی‌خشونتی از دو سو، مانعه‌الجمع نیستند؛ این چیره‌گی‌ی یکی بر دیگری است که مبارزه را برچسب می‌زند.

گاندی در سال 1893 در سن 23 ساله‌گی به افریقای جنوبی وارد شد. در عرض یک‌هفته، با کلّه به نژادپرستی برخورد کرد. پاسخ ذهنی‌ی بیدرنگ او فرار کردن از کشوری بود که آدم های رنگین پوست را تا این حدّ تحقیر می کردند، امّا بعدِ آن انعطاف‌پذیری‌ی درونی‌اش با احساسی از جنس ماموریت و رسالت بر او غلبه کرد، و در آن‌جا باقی ماند تا توانست حرمت و والایی‌ی انسان‌های استثمارشده‌ی نژادی را باز پس بگیرد، تا راه آزادی‌ی همه‌ی دنیای مستعمره را هموار کند و طرح کلیّ‌ی یک نظم نوین اجتماعی را بریزد.

21 سال بعد در حالی که تقریباً به یک مهاتما (روح بزرگ) تبدیل شده بود، این کشور را ترک کرد. شکیّ ندارم در موقعی که با خشونت از جهان‌مان درگذشت، حتماً به این مقام رسیده بود.

 6940986_m

رهبری غیر عادیّ: الهام یافته از خدا

رهبری معمولی نبود. کسانی هستند که باور دارند از خدا الهام می‌گرفت، کسانی که باورنکردن‌ حرف‌شان دشوار است. او شجاعت‌اش را داشت که بی‌خشونتی را در زمانی تشویق و تبلیغ کند که خشونت هیروشیما و ناکازاکی بر سرمان منفجر شده‌بودند؛ در موقعی اخلاق را ترویج می‌کرد که علم، فناّوری و نظام سرمایه‌داری آن را به «چیزی زیادی» تبدیل کرده بودند؛ او گروه-کامی را جانشین خود-کامی کرد، بی این‌که اهمیت «خود» را به حداقل برساند. در واقع، «برهمبستگی»‌ی اجتماعی و فردی در قلب فلسفه‌ی اوست. او به دنبال تکامل همزمان و برهم‌کنشانه‌ی فرد اخلاقی و جامعه‌ی اخلاقی است.

فلسفه‌ی ساتیاگراهای او[1]، هم مبارزه‌ای شخصی و هم مبارزه‌ای اجتماعی برای تحقق حقیقت است، که آن را به‌عنوان خدا، اخلاقیت مطلق می‌شناسد. این حقیقت را نه در انزوا، خودپسندی و خود محوری، بلکه همراه با مردم جست‌و‌جو می‌کرد. می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفت، «می‌خواهم خدا را پیدا کنم، و چون می‌خواهم خدا را پیدا کنم، باید که همراه سایر مردم به دنالش بگردم. اعتقاد ندارم که بتوانم تنهایی خدا را پیدا کنم. اگر این باور را داشتم، باید به سمت کوه‌های هیمالایا فرار می‌کردم تا خدا را داخل غاری پیدا کنم. امّا به این‌خاطر که معتقدم هیچ‌کس نمی‌تواند خدا را به تنهایی پیدا کند، باید با مردم کار کنم. باید آنان را با خودم ببرم. تنهایی نمی‌توانم به او برسم.»

او انقلابش را با تعادل میان آخرت و دنیا، با دنیای معاصر هم‌زمان می‌کند.

بیداری

بیداری‌اش در تپه‌زارهای باصطلاح شورش بامباتا رخ داد. در آن جا به عنوان یک میهن‌پرست پراحساس بریتانیایی، سپاه زخمی-بر‌های هندی را هدایت می کرد تا به امپراتوری خدمت کند، امّا بی‌رحمی‌ی بریتانیایی‌ها نسبت به زولوها آن‌چنان روحش را بر ضد خشونت تکان داد که هیچ چیز دیگری پیش از آن نتوانسته‌بود برانگیزد. او در آن جبهه، تصمیم گرفت خود را از همه‌ی وابستگی‌های مادی آزاد کرده و به‌طور کامل و همه جانبه، وقف از میان‌بردن خشونت و خدمت به بشریت کند. منظره‌ی زولو‌های شلاّق‌خورده‌ی زخمی، که تعقیب‌کننده‌گان بریتانیایی بی‌رحمانه ترک‌شان کرده‌بودند، آن‌چنان منزجرش کرد که از تحسین‌گری‌ی هر آن‌چه بریتانیایی است، به بزرگ‌داشت بومیان و اقوام چرخش کامل کرد. او فرهنگ استعمارشده‌گان و سرشاری‌ی مقاومت هندیان در برابر بریتانیایی‌ها را از نو زنده کرد، صنایع دستی‌ی هندیان را نجات داد و با فراخوان مردم به «سوادشی»، آن صنایع را به سلاحی اقتصادی در برابر استعمارگر تبدیل کرد. سوادشی، نهضت خودکفایی و استفاده از ساخته‌های خود و تحریم تولیدات قدرتِ ستم‌گری بود، که مردم را از مهارت‌ها و سرمایه‌های‌شان محروم می‌کرد.

یک علت بزرگ فقر امروزین جهانی و بخصوص فقر آفریقایی، به‌خاطر ادامه‌ی وابستگی‌ به بازارهای خارجی برای کالاهای ساخته‌شده است، که جدا از انباشت مهارناپذیر قرض‌های خارجی، به تولید داخلی آسیب می‌زند و جلوی مهارت های بومی را می گیرد. اصرار گاندی به خودکفایی، اصل بنیادی‌ی اقتصادی‌ای است که، اگر امروزه دنبال می شد، می‌توانست فقر جهان سوم را به‌شدتّ کم کند و تکامل و توسعه را برانگیزد. گاندی نیم قرن پیش‌گام‌تر از  فرانتز فانون[2] و جنبش های آگاهی‌بخشی به سیاهان در افریقای جنوبی و آمریکا بود و رستاخیز خرد، روحیه و سخت کوشی‌ی بومیان را به‌راه انداخت.

گاندی تصوّر آدام اسمیت را که آدم‌ها به انگیزه‌ی سود فردی و نیازهای حیوانی رفتار می‌کنند ردّ می‌کند و ما را به بعد روحانی‌ی‌مان با انگیزه‌های‌اش برای بی‌خشونتی، عدالت و برابری برمی‌گرداند.

او سفسطه‌ی این ادعّا را نشان می‌دهد که هر کسی می‌تواند ثروت‌مند و موفقّ شود، به این شرط که سخت کار کند. او بر روی میلیون‌ها نفر انگشت‌ می‌گذارد که تا شیره‌ی جان‌شان عرق می‌ریزند و باز هم گرسنه‌اند. او انجیل برابری، انجیل سرمشق‌ قراردادن دهقان[3]، نه زمیندار و ارباب را موعظه می‌کرد، چرا که «همه می‌توانند دهقان باشند، امّا زمین‌داران و ارباب‌ها انگشت‌شمارند.»

او از فراز زندگی‌ی راحت‌اش پایین آمد تا به تراز توده‌ها بپیوندد و همراه‌شان برابری را جست‌و‌جو کند. «امیدی ندارم که برابری‌ی اقتصادی را بوجود بیاورم… به‌جای آن باید خودم را تا سطح فقیرترین فقیران پایین بیاورم.»

از برداشت‌اش در مورد ثروت و فقر، برداشت‌اش از کار و سرمایه زاییده‌شد، که او را به راه حلّ «امانت‌داری‌ی‌ سرمایه» بر اساس این‌ باور هدایت کرد که مالکیت خصوصی ‌بر سرمایه نباید وجود داشته‌باشد، بلکه سرمایه به‌عنوان مال امانتی برای بازتوزیع و برابرسازی داده می‌شود. به همین نحو، در عین شناسایی و پذیرش شایستگی‌ها و استعداد‌های ناهم‌سان، بر این باور بود که این‌ها هم هدایایی از سوی خدا هستند که باید برای خیر همگانی خرج شوند.

او در جستجوی نظامی اقتصادی است که جانشین سرمایه‌داری و کمونیسم‌ باشد، و این نظام را در «ساروُدایا (رشد برای همه)»[4] بر اساس بی‌خشونتی (آهیمسا) پیدا می‌کند.

 POTD-mandela_2617707b

او «بقای اصلح» داروین[5]، «بگذار کارمان را بکنیم» آدام اسمیت[6] و نظریه‌ی کارل مارکس در مورد دشمنی‌ی طبیعی‌ی کار و سرمایه را ردّ می‌کند و بر روی «برهمبستگی‌»‌ی میان این دو تمرکز می‌کند.

به ظرفیت انسان برای تغییر باور دارد و ساتیاگراها را بر ضد ستم‌گر به‌کار می‌گیرد، نه برای این‌که او را نابود کند، بلکه او را متحول کند که از ستم‌اش دست بردارد و برای جستجوی حقیقت، به ستم‌کشیده بپیوندد.

ما در آفریقای جنوبی، فارغ از این که آیا مستقیما تحت تاثیر گاندی بودیم یا نه، بر پایه‌ی این چنین اندیشیدنی بود که مردم سالاری‌ی تازه مان را نسبتاً آشتی‌جویانه به‌وجود آوردیم.

گاندی، امروزه تنها منتقد کامل و ریشه‌ای‌ی جامعه‌ی پیشرفته‌ی صنعتی است که به‌جا مانده است. دیگران تمامیت خواهی‌ی آن را به زیر پرسش برده‌اند، اما نه ساز و کار تولیدی‌ی آن را. او برضد علم و فنّاوری نیست، امّا حقّ کارکردن را برتر از هر چیز می‌داند و با ماشینی‌شدن کارها تا آن حدّ که این حقّ را غصب کند، مخالف است. معتقد است ماشین‌آلات بزرگ-مقیاس ثروت را در دستان انسانی متمرکز می‌کند که به باقی‌ی مردم ستم می کند. طرف‌دار ماشین کوچک است؛ به‌دنبال حفظ آقایی و کنترل  فرد بر ابزارش است، به‌دنبال برقراری‌ی رابطه‌ی عاشقانه‌ی «برهمبسته» میان این دو است، مثل کریکت‌باز[7] با چوب‌دستی‌اش یا کریشنا[8] با نی‌اش. و بالاتر از همه، به‌دنبال آزادسازی ی فرد از «از خود بیگانه‌گی» نسبت به ماشین  و برگرداندن اخلاق به فرایند تولیدی است.

موقعی که خود را در اقتصاد‌ های «بی‌شغل» می‌بینیم، جوامعی که اقلیت‌های کوچکی مصرف می‌کنند، و در همان‌حال توده‌ها گرسنگی می‌کشند، خود را مجبور می‌بینیم که به علتّ وجودی‌ی جهانی‌گردانی‌ی فعلی‌‌ی‌مان دوباره فکر کنیم و به جایگزین و چاره‌ی گاندی‌وار عمیقاً بیاندیشیم.

در دورانی که فروید سکس را داشت آزاد می‌کرد، گاندی ‌مهارش می کرد؛

 وقتی که مارکس داشت کارگر را در برابر سرمایه‌دار قرار می‌داد، گاندی آنان را با هم آشتی می داد؛

موقعی که اندیشه‌ی غالب اروپایی خدا  و روح را از عرصه‌ی اجتماعی بیرون کرده‌بود،

او داشت جامعه را بر روی خدا و روح متمرکز می‌کرد؛

در زمانی که استعمارزده‌گان دست از فکر کردن و کنترل بر امور خود برداشته بودند، او جرات کرد فکر کند و فرماندهی بر خود داشته‌باشد؛

و در دورانی که ایدئولوژی‌‌‌‌‌‌‌های جوامع استعمارزده، عملاً ناپدید شده‌بودند، او با توان‌مندی‌ای که بردگان را آزاد می‌کرد و باز می ‌خرید  آنان را از نو زنده و توان‌مند ساخت.

متن پی دی اف همین  نوشته را می‌توانید از این جا دانلود کنید:
https://dl.dropboxusercontent.com/u/32319997/MANDELA%20GANDHI.pdf


[1] – Satyagraha: نظریه‌ی پایداری و پایبندی به حقیقت که گاندی تعبیر آن را خود ابداع کرد و در اول بار، به جای استفاده از عبارت مقاومت منفی یا نافرمانی‌ی مدنی، جنبش‌های اعتراضی‌ در آفریقای جنوبی را با این تعبیر تعریف کرد. ساتیاگراها حتما نیازمند آهیمسا یا بی‌خشونتی است. همان‌طور که ماندلا می گوید خواستار نابودی نیست. برد-برد است. ولی نیازمند شجاعتی بیشتر از شجاعت شمشیر به دستان و اهل سلاح است. جرات و جسارتی بالاتر می‌خواهد. خودش می‌گوید این نظریه به اندازه‌ی کوه‌های هیمالایا قدمت دارد.

[2] – Frantz Fanon: فرانتز عمر فانون (1961-1925)، روان‌پزشک، فیلسوف، انقلابی، روشنفکر و نویسنده‌ای بود که کارهایش در زمینه‌های پسا-استعماری، نظریه‌ی انتقادی، و مارکسیسم تاثیرگذار بودند. او سیاه‌پوست فرانسوی‌ای بود که در جزیره‌ی مارتینیک دریای آنتیل کوچک، در غرب اقیانوس اطلس (مستعمره‌ی فرانسه) متولد شد. عضو جبهه‌ی آزادی‌بخش ملی‌ی الجزائر بود که برای استقلال بر ضد فرانسه می‌جنگید. در مدت 4 دهه، زندگی و کارهای فرانتز فانون الهام‌بخش جنبش‌‌های آزادی‌بخش ملی‌ی ضد استعماری‌ در فلسطین، سریلانکا و آمریکا بوده است. چهره‌ی اجتماعی‌ی او تا حدّی شبیه به ارنستو چه گوارا بود. پیش از بهمن 1357، کتاب پر آوازه‌ی او به نام مغضوبین زمین، از سوی علی‌ شریعتی ترجمه شده‌بود و به همین خاطر در میان طرف‌داران شریعتی نام‌دار بود.

[3] – در زبان هندی: kisan

[4] -Sarvodaya: به سانسکریت به معنی «بیدارکردن جهانی». این اصطلاح درسال 1908 از سوی گاندی به عنوان نام کتابی که در اقتباس از کتاب نام‌‌دار اقتصاد سیاسی Unto This Last اثر جان راسکین نوشت، انتخاب شد. برداشت گاندی از این نام و از خود کتاب راسکین، رشد و توسعه برای همه بود. گاندی از این تعبیر برای نام گزاری‌ی آرمان فلسفه‌ی سیاسی‌ی خود استفاده کرد. فعالان پس از گاندی این اصطلاح را برای جنبش‌های اجتماعی‌ی پسا-استقلال خود و تضمین خود-مختاری و برابری در همه‌ی لایه‌های اجتماعی  به‌کار بردند.

[5] – survival of the fittest: اصل بزرگ نظریه‌ی تکامل جانوران چارلز داروین (1882-1809)، زیست شناس نام دار. این اصل می‌گوید جانورانی که بهتر از بقیه، توان سازگاری با محیط خود را یافته‌اند، باقی مانده و به روند تکامل یاری رسانده‌اند. ترجمه و کاربرد این اصل در عرصه های اقتصادی و اجتماعی و فلسفی، همواره بحث‌انگیزتر از خود نظریه‌ی زیست‌شناسانه‌ی داروین بزرگ بوده است.

[6] – laissez-faire: بگذار به حال خود باشیم یا بگذار کارمان را بکنیم، شعاری است که بر پایه‌ی آن، باید فضایی بوجود بیاید که معاملات و تهاترهای میان طرف‌های خصوصی معاملات اقتصادی، از تعرفه‌ها، یارانه‌ها و محدودیت‌های دولتی آزاد باشد و فقط مقرراتی کافی برای حفظ حقوق مالکیت وجود داشته‌باشد. آدام اسمیت (1790-1723)ٰ، اقتصاد دان بزرگی است که طرفدار همین شعار بوده است. شعار کامل عبارت است از: «بگذار کارمان را بکنیم  و بگذار راحت از مرز بگذریم، دنیا خودش کارش را خوب بلد است.»

[7] – نوعی بازی شبیه چوگان، منتها بی‌اسب. مرسوم در کشور‌های هم‌سود انگلیس، از جمله در پاکستان و هند.

[8] – Krishna: هشتمین تجسد خدای ویشنو در هندوگری که همیشه با یک نی تجسمّ می‌شود.

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

چرا باز هم گاندی؟! (دانلود کتاب «گاندی: نوعی زندگی»)


باز هم از گاندی سخن می‌گوییم ، اما چرا؟ آیا هنوز هم نیازی به او هست؟

65 سال از ترور او در سال 1948 می‌گذرد. تقریبا بسیاری از تصوراتی که او در مورد هند آرمانی‌ی خویش داشت، نقش برآب شده است. هند اکنون حاکمانی بظاهر تماما هندی دارد و هر گونه دخالت رسمی دولت انگلیس در امور آن، ظاهرا با پاسخ دندان شکن دیپلماتیک مقامات هندی روبرو می‌شود. پس هند بظاهر استقلال دارد و بیگانگان را بیرون ریخته است، یا به تعبیری محترمانه‌تر، عذرشان را خواسته‌است. پس باید دوران خوشی را بگذراند. اما واقعیت چنین نیست. اکنون همه می‌دانیم شاید زاغه نشینانی بیشتر از کل جمعیت هند در سال 1948، در اطراف شهر ها و خیابان‌های شهرها در خیابان بدنیا می‌آیند و می‌خورند و می‌خوابند و دفع می‌کنند و می‌زیند و می‌زایند و در همان جا نیز می‌میرند. یعنی فلاکت و سرافکندگی‌ی مطلق بشری!

او میان دزد هندی با انگلیسی فرقی نمی‌گذاشت. جریان امور را در آن زمان جنایت شهرنشینان برخوردار هندی و انگلیسی بر ضد خیل عظیم فقرای روستایی و شهری هند می‌دانست و در رویاهای خود هند را اقیانوسی می‌دید که با جزیره های بی‌شمار روستایی‌ی تقریبا خود-بسنده و مستقل خود، و با بازار‌های محلی‌ی پرجنب و جوش کوچک خود، شرافت و تلاش انسانی میلیون‌ها انسان را به نمایش می‌گذارد، نه این که مثلا 100 شهر بزرگ داشته‌باشد و موشک هوا کند و انقلاب سبز راه بیاندازد و برنج صادر کند و در عین همه‌ی این‌ها، میلیون‌ها موجود مفلوک سرافکنده‌ی ذلیل را در خود بپرورد.

این نگاه او پاسخی است دندان شکن به همه‌ی استقلال طلبان رویا پرور ملی و قومی در سراسر دنیای فعلی، که تا زمانی که عدم تمرکز ملی و محلی و استقلال لیبرالیستی‌ی واحد‌های کوچک مولد را نتوانسته باشند به مرحله‌ی اجرا درآورند ، یا حداقل در چشم اندازی واقعی و قطعی داشته باشند، هر گونه تلاش برای استقلال، تنها به عوض شدن ظاهر اربابان خدمت می‌کند؛ و این بار اربابی هم‌زبان حق‌شان را خوب‌تر می خورد و بس! واین تازه در صورتی است که هزینه ای بخاطر مقاومت حاکمیت متروپل به استقلال طلبان بار نشود. در این صورت، حکایت «مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!» مصداق پیدا می‌کند.

راهبرد عملیاتی‌ی گاندی، تبدیل هر روستا به پایگاه و دژ اقتصاد اتکا-به-خود و شجاعت اخلاقی‌ی منضبطی بود که اقتدار حاکم را، چه از نوع بیگانه، یا از نوع خودی و بومی‌ی آن، در صورتی که بر خلاف خواست‌های مردم عمل کند، خودبخود فلج سازد.

لطفا برای خواندن دنباله‌ی کتاب، یکی از دو آدرس زیر را کلیک کنید:

https://dl.dropboxusercontent.com/u/32319997/GANDHI-A-LIFE.docx

https://dl.dropboxusercontent.com/u/32319997/GANDHI-A-LIFE.pdf

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

خشونت، و آلودگی دستان همگان !


گفت و گو با راج موهان گاندي (نوه‌ي مهاتما گاندي)

مهاتما گاندي بمثابه ی یکی از مطرح ترین شخصیت‌های قرن بیستم شناخته شده است، اینشتین درمورد وی چنین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید:
«نسل هایی خواهند آمد که بسختی باور خواهند کرد کسی چون او، در قالبی از گوشت و پوست و خون ، زنده بر روی همین کره‌ی خاکی گام نهاده‌است.»
بخشی از میراث وی، دو نواده‌اش هستند که هم اینک برای صلح جهانی فعالیت می‌کنند.
آنچه درپی می آید مصاحبه ای است با دکتر راج موهان گاندی یکی از دو نواده‌ی وی، که در 14 اوت 1998 انجام گرفته است. با توجه به اهمیت مطالب مطرح برای کنش‌گران اجتماعی، این گفت وگو خواندنی، قابل تامل وبحث انگیز است:

چگونه می‌توان درطی 50 سال بعدی به صلح جهانی دست‌یابیم؟

س: چه پیامی برای کودکان جهان دارید تا به آنها در جهت برقراری صلح جهانی در آینده یاری کند؟

گ: قبل از هر چیز می باید به سخن شان گوش فرا داد. این‌که چه تجربه ای از جهان دارند؟ از چه چیزهایی نگرانند؟ چه توصیه ای بما دارند؟
آنان از دنیایشان بسیار بیشتر از من و امثال من می دانند.
پس ازین پرسش هاست که من نیز، از تجربه هایم با آنان سخن خواهم گفت و از دلبستگی های مشترک‌مان با آنان سخن خواهم گفت. اگر قصد کارکردن با کودکان را داریم بنظر می آید که می باید سخن شان را بشنویم.

س: نظرتان در مورد ریشه های تعارضات میان گروهی چیست؟
گ:1- قرائت گزینشی تاریخ.
2- شهوت ِ «بازی با احساسات عصبی، خشن و صدمه زننده ی دیگران».*
3- کمک رهبران هر یک ازجوامع به خود ما، برای شانه خالی کردن و فرار ما و خودشان از مسئولیت حل مشکلات اقتصادی، آموزشی، فرهنگی و بهداشتی، از طریق تحریک واکنش های عاطفی و آشوبگرانه‌ی ما بر ضد دیگران، اما در واقع به ضرر خودمان! و در پی آن براه افتادن و براه انداختن انواع خصومت در سطح خانه، محله، شهر، کشور و ملت ها و اقوام و ادیان.**
4- بیگانگان را علت العلل مشکلات معرفی کردن، متهم کردن دیگران.

س: پادزهر این درد ها چیست؟ این ها را چگونه می توان درمان کرد؟
گ: بشریت باید بفهمد که غیر خودی و بیگانه ای وجود ندارد، لازم است بدانیم که «دشمن» مثل «خود» ماست، لازم است دشمن را در» خود»هامان ببينيم، «دشمنان»مان بيش از «تفاوت» با ما، به خود ما بیشتر «شباهت» دارند.

در عمل باید 4 نکته را خوب درک کنیم:
1- «دشمن» همان «من» است.
2- نفرت بیش از لطمه به «دیگری» به خود ما آسیب می زند.
3- «بخشش» امكان پذير است. ما مي توانيم از بيماري نفرت و انتقام شفا يابيم.
4- بزهكاران مي توانند توبه كنند و بخشوده شوند.
مقصر دانستن ديگران، نفرت و جنگ كمكي به حال ما نمي كنند. اين راه حل ها قرنها آزمايش شده اند، امّا بشـر را به جايي نرسانده اند.

س: چگونه مي توان بشريت را به اين نكات متقاعد كرد؟ انسانها را چگونه مي توان در اين جهت حركت داد؟
گ: مي‌بايد هر چه كه از دستمان برمي‌آيد انجام‌دهيم. راديو، تلويزيون، والدين، برنامه‌هاي درسي مدارس ، رهبران فرهمند، نیایش و دعا، و… همه و همه، مي‌توانند در اين راستا مؤثر باشند. ما مي‌بايد از نقش فردي خودمان در هر يك ازين زمينه‌ها آگاه شويم. خود من شخصاً به اهميت «دعا» بسيار باور دارم.

س: اگر قرار بود از رهبران جهان سئوالاتي در مورد چگونگي دست يابي به صلح بپرسيد ، چه مي‌پرسيديد؟
گ: مي پرسيدم:
– سخت‌ترين تجربه‌ي زندگي‌تان چه بوده است؟
– اميدبخش‌ترين تجربه‌ي زندگي‌تان چه بوده‌است ؟
– چه گام عمده‌اي را در زندگي‌ات، می‌خواهی متفاوت برداری؟
– اگر60 ثانيه، فقط 60 ثانيه، وقت داشتيد كه با کل بشريت سخن بگویید، به آنان چه می‌گفتید؟

آقای گاندی، از شما متشكرم،بخاطر وقتي كه به ما داديد تا در مورد تحقق و برقراري صلح جهاني گفتگو كنيم.

و شما: خواننده ي گرامی، اگر فقط 60 ثانيه وقت، براي سخن گفتن با کل بشريت داشتيد، به آنان چه مي‌گفتيد؟
ما را از نظرتان بی خبر نسازيد.
منبع: http://www.awesomelibrary.org/gandhi.html
ترجمه: غلامعلی کشانی،  1380

* بزبان خودمانی، انگولک کردن شخصیت و روحیه ی کسانی که بر آنان احساس برتری داریم یا در حال «کل کل کردن» با آنان هستیم.(مترجم)
** تولید و ساخت شبه مسئله بجای حل مسائل واقعی (مترجم)


نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

بسیار خردسال‌تر از آن‌که عروس شوند!


 

child-bride-afghanistan_9674_10675 jux-mountain-after (1)

این نوشته از معضلی سخن می گوید که شاید خود ما هم در گوشه و کنار میهن‌مان شاهدش بوده‌ایم. معضلی که پیش از هر نهاد دیگری،باید بدست خود مردم حل شود. اما آگاهی از میزان دردناکی‌ی آن، گام نخست است:

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 3 دیدگاه

فراوانی در بسندگی است!


 

پرسشی که کتاب «فراوانی در بسندگی است» در میان می‌گذارد، پرسشی عمومی، وجودی و هم‌زمان اقتصادی در باره‌ی همه‌ی زندگی است: چگونه کارکنیم، چگونه مصرف کنیم و در عین‌حال چگونه به رویاهایمان هر چه بیشتر نزدیک‌تر بمانیم؟
    مخاطب کتاب، همگان‌اند، بویژه جوانان. جوانانی که در آستانه‌ی انتخاب چگونه زیستن خود هستند. اما مسائلی که متن حاضر مطرح می کند، تنها به انتخاب شغل و زیست فردی محدود نمی‌شود، بلکه فرهنگ سرمایه‌داری و مصرف‌زدگی‌ای را نشانه می‌گیرد که همه‌ی زیست ساکنان کره زمین را تحت تاثیر قرار داده‌است، تاثیری که اگر هر چه زودتر چاره نشود، همگان، از انسان گرفته تا حیوان را به ورطه‌ی نابودی خواهد کشاند.
    در کنار نقد این دو فرهنگ ِ پیوسته به‌هم، این کتاب به رشد انسان مستقل تفردیافته  و وجدان و اخلاق او نیز می‌پردازد. نویسنده‌ی کتاب، بیشتر امیدوار بوده که پرسش‌‌هایی در برابر خواننده بگذارد تا نقطه شروع بحث‌های بیشتری در مورد چگونه زیستن بشر بر روی این کره ی خاکی باشند. خواننده‌‌ی کتاب می‌تواند در حدّ وسع و موقعیت خود، پاسخ هایی به این پرسش ها بدهد و امکان حضور این گفتمان را در ذهن خود و اطرافیان خود فراهم سازد.
    به هر رو، مباحث طرح شده در این متن، نه کهنگی می‌پذیرند و نه وابسته به جغرافیایی خاص هستند. همگانی‌اند و همه جایی و همه گاهی.
    امید که واکنش خوانندگان، به رواج این گفتمان در میان همگان منتهی شود.
از نظرات خوانندگان در مورد این کتاب و در همین وبلاگ استقبال می‌شود.
ای میل مترجم :keshanigh-at-gmail.com

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

صدو یک راه، که جوانان می‌توانند جهان را دگرگون کنند!


 

متن اصلی کتاب مختصری که ترجمه‌اش را در پیش رو دارید محصول اندیشه‌ امیدواری ‌است که مدعی است «یک دست صدا ندارد.»
امّا چه ضرورت‌هایی به ترجمه‌ آن تاکید دارد؟
در حوزه ی فرهنگی انسان جهان سومی، به‌نظر می‌رسد بر روی نقش دولت به مثابه فعال ما یشاء همه‌ی امور بشر، تاکید بسیار زیادتر از حد واقعی آن شده‌است. این نگاهی است نژند و بیمارگونه که از روابط و واقعیاتی ناخوش‌آیند حکایت می کند.
بدون ورود به آن واقعیات ناخوش‌آیند، می توان با تغییر نگاه،‌ به سمت تغییر واقعیت‌ها گام برداشت:
متن حاضر، در پی کاهش درد و رنج انسان‌های واقعی و معمولی کوچه و بازار با دستان آدم‌هایی از جنس خودشان است. البته انسان‌هایی مسئولیت‌پذیرتر و معنویت‌گراتر، که خود را تا حدّی وقف  آفرینش دنیایی بهتر می‌کنند و طبعا ً منتظر دستان دیگران و از جمله دولت‌ها نمی شوند، چرا که می دانند تکیه بر دوش ناتوان و ناکارآمد دولت‌ها و دیگران، تعلیق به محال کردن آرزوهای بشری  و رهایی نسبی از رنج و درد است.

خواننده‌ی ایرانی به محض آغاز به خواندن، متوجه ی تفاوت‌های عمیق و شدید اجتماعی و ساختاری میان دنیای  خود و دنیای نویسنده می‌شود. انواع نهاد های تاسیس شده در کشور نویسنده، بر اساس نیاز هایی که مردم حس کرده‌اند، بوجود آمده‌اند تا مشکلات خود مردم به دست خود مردم کمتر و کمتر شود. در این‌جا نقش دولت به مثابه غول ساده لوحی که شهروند  یا رعیت، در صدد کلاهبرداری از اوست، بشدت کم‌رنگ می شود. و در عین حال روند درگیرسازی مدنی شهروند به خوبی پیش می‌رود.
با وجود این تفاوت‌ها، آشنایی با نهاد های رنگارنگ و متنوع موجود در کشور نویسنده، نه تنها خالی از لطف نیست، بلکه، بسیار آموزنده و آگاه کننده است. شناخت این تفاوت‌ها گام نخست و حرکتی بنیادی است به سوی دگرگونی  و بهسازی سطحی و عمقی ساخت‌های فرهنگی.
همان‌طور که نویسنده در آخر متن می‌گوید ممکن است هیچ یک از راهکار های این متن به کارتان نیاید، اما می توانند بیدارکننده‌ی انگیزه‌ی ابداع راه های خودتان باشند و شما را به فکر  طرح خودتان بیاندازند. به همین خاطر  این نوشته می‌تواند برای عموم خوانندگان علاقه‌مند به موضوع، فایده‌ی خود را داشته باشد. امید که این چنین نیز بگردد.

لينك كتاب:

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

پنجاه واقعيتي كه جهان را بايد دگرگون كنند


واقعت های دردناک یا تاثیر گذار کم نیستند، اما از میان آن‌ها، می‌توان مهم ترین هاشان را دید و در مورد چاره‌شان اندیشید.
جهانیان از درد‌های بسیاری رنج می ‌برند، ولی به‌نظر نویسنده‌ی کتاب «پنجاه واقعیتی که …» مواردی وجود دارند که با محو شدن یا کم‌رنگ شدن‌شان زندگی‌ی بشر به اندازه‌ی قابل توجهی بهتر می‌شود.
نویسنده پس از شرح مفصل پنجاه واقعیت، راه های آستین بالا زدن برای تغییر وضع  حال خود و دیگران را نیز معرفی کرده‌است.
                                                                                                         DDDD
كتاب 50 واقعيت هديه ايست به خوانندگان  از هر سليقه اي «تا چه افتد و چه در نظر آيد».
لطفا بخوانيد و نظرات تان را به مترجم بازتاب دهيد.لينك كتاب:

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 2 دیدگاه

خواب يك سوم زندگی!


 

چرا خواب؟
آدمی‌زاد باید بپذیرد که رفتارش در تمام عرصه ها و میدان‌های زندگی (چه در خیابان،‌ یا بیابان و دریا و کوه؛ یا کارخانه و مزرعه و اداره و خانه و مدرسه) متاثر از یک رشته مواد درون ریز هم هست که بعضی‌ها‌شان را اهل دانش شناسایی کرده‌اند و بسیاری از آن‌ها هنوز ناشناخته‌ مانده‌اند. نام عمومی این مواد هورمون و آنزیم است. بسیاری از این شناخت‌ها بدون ‌آگاهی از چگونگی‌ی سازو کار این مواد در بدن و بویژه در مغز است. یعنی دانش‌مندان نمی‌دانند که بیشتر این مواد چگونه عمل می‌کنند، امّا کورکورانه متوجه شده‌اند رابطه‌ی معینی میان هر وضعیت روانی-جسمی با کم و زیاد شدن میزان یک یا چند مادهّ‌ی خاصّ در مغز وجود دارد. علت این نا‌آگاهی در این است که آنان با پدیده‌ی بسیار پیچیده‌ای به‌نام مغز روبرو هستند که ناشناخته‌ترین پدیده‌ی دانش طبیعی است.
بیش از 20 اندام، آنزیم و هورمون به درون بدن می‌ریزند. این مواد مستقیما ً‌ یا غیرمستقیم بر روی زیست جسمی- روانی‌ی انسان و بر روی زندگی‌ی جمعی- فردی او تاثیر می‌گذارند. این تاثیرات بی‌واسطه و بی‌درنگ یا باواسطه و تاخیر، بر روی  مغز و کارکرد آن اعمال می‌شوند. مغز مرکز سامانه‌ی عصبی انسان است و در اثر کم و زیادشدن هورمون‌ها دچار مشکلاتی می‌شود که پیامدهای آن‌ها به‌صورت ناهنجاری‌های نهفته؛ ‌و پنهان یا آشکار رفتاری شناخته می‌شود و فرد و جمع را دچار درد و رنج می‌کند. روان‌پزشکان تلاش می‌کنند از دانش میان‌رشته‌ای ِ عصب-روان‌شناسی برای کاهش این رنج و دردها استفاده کنند.
 امّا نگاه مردم عادی به ‌بیماری‌های رفتاری چگونه‌است؟ آیا برای آن‌ها اهمیتی برابر با بیماری‌های جسمی‌ی محض قائلند یا به‌کلی به‌آن‌ها بی‌محلی می‌کنند؟
آن‌طور که همه شاهدیم، آدم‌ها پس‌از احساس درد جسمی فورا ً به‌یاد پزشک و درمان جسمی می‌افتند، اما در مورد تعارضات رفتاری‌ی خود و دیگران، واکنش بسیار کند و رقیقی از خود نشان می‌دهند. این واکنش ضعیف، به‌نسبت کمبود آگاهی‌ی جمعی از اهمیت اختلالات رفتاری، ضعیف‌تر و ضعیف‌تر می‌شود.  همین بی‌اهمیتی‌ در کشورهای نابسامان‌تر و فقیرتر، باز هم بیشتر از قبل تضعیف می شود؛ چرا که در این جوامع، نیازهای مشهود و اولیه‌ی دیگری هنوز هستند که در ذهن و جسم آدم عامی هنوز ارضاء نشده‌اند و به همین خاطر اصولاً به ناهنجاری‌های رفتاری به عنوان یکی از عوامل مهم نابسامانی اجتماعی و میان فردی نگاه نمی‌کنند تا به درمانش بپردازند.
و اما خواب:
 خواب نیز با شدّت بسیار بیشتری، از همین کمبود آگاهی‌ها متاثر است، چرا که خواب هم منحصرا ً با مغز سروکار دارد و به همين خاطر آگاهي بسيار ناچيزی از سازو كارهای آن وجود دارد.
در مورد ساز و کار خواب هم همانند هورمون‌ها و آنزیم‌های مؤثر بر مغز، غفلت شده است و حتی غفلت‌های بیشتر. بشر تقریبا ً یک سوم عمرش را باید در خواب بگذراند، امّا شاید کمتر کسی دیده شده که یک سوم توجه‌اش به خواب باشد. خواب در چشم مردم عادی، معمولا به عنوان دوران تعطیلی‌ی کل حیات بشری (به جز اندام گردش خون و گوارش) دیده می شده است، و نه به‌عنوان پرکارترین لحظات زیست شبانه روزی.
   خواب واگذاشته‌ترین بخش فرهنگ بشر کنونی است، حتی واگذاشته‌تر از هورمون‌ها و آنزیم‌ها. بهداشت خواب، تعبیری است ناآشنا و غریبه. و یاد کردن از آن، شاید ریش‌خند دیگران را بدنبال داشته باشد.
  احتمالا ً کمتر شنیده‌ایم که خوروپف و نرسیدن اکسیژن، نه تنها لذت خواب خوب را تباه می‌کند، بلکه فردا و فرداهای جسمی و روانی‌ی آدم را نیز. شاید سفره‌ی خوراک‌مان را هر چند سال یک‌بار عوض کنیم، امّا هیچ وقت به فکر نوسازی هر 5 سال یک بار تشک و بالش از دید «بهداشت درست خوابیدن» نمی‌افتیم. هم اکنون، بالش‌هایی در بازار لوازم بهداشتی ایران و جهان وجود دارند که قیمت‌شان بسیار بالاست، بالشی که ارزش این قیمت بالا را نیز دارد، ولی مردم از ضرورت حیاتی‌ی آن بی‌خبرند.
   مقاله‌ی حاضر تلاش دارد تا مشکل بی‌توجهی به خواب را در نگاه‌مان بنشاند و با دادن آگاهی‌های شگفت‌آور، ما را به اصلاح رفتار و رویه‌مان در برابر یک سوم عمرمان تشویق کند، شاید که گامی باشد در امیدی تازه به کاهش نابسامانی‌های رفتار فردی- جمعی بشر و کاهش بخشی از درد و رنج عمومی انسان‌ها:
نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

باستان شناسي؛ تشديد مرارت يا تقرير حقيقت


 

          
پیداشدن یک تکه سفال یا سنگ‌نبشته‌ی چند هزارساله در سرزمین آبا و اجدادی ِ تو! چه تاثیری بر روحیه‌ات می‌گذارد؟ لابد خوشحالت می‌کند. چرا؟ لابد احساس افتخار می‌کنی که کشورت را کهن‌سال‌تر نشان می‌دهد یا گوشه‌ی دیگری از شکوه و عظمت بزرگان کشورت را در دوران قدیم کشف می‌کند و به همه نشان می‌دهد که پادشاهان سرزمین‌ات چه عظمتی داشته‌اند. به غریبه‌ها و خارجی‌ها می‌گوید تو کم کسی نیستی. باید بر روی تو بیشتر حساب کنند. مرزهای سرزمین تو پیش از این، چند کشور دیگر را در خود جا داده‌بوده و امروزه به‌دلایلی تاسف‌بار، کوچک شده‌است. به‌آنان اعلام می‌کنی مثلا ً از قرن‌ها پیش فلان دریا را به‌نام قوم تو یا سرزمین‌ات می‌نامیده‌اند که سرزمینی بسیار کهن است و دیگران حقّ‌ ندارند خود را برتر از تو بنشانند و در شاه‌نشین مجلس جهانی تکیه بزنند.
بسیار خوب! این چیزهای باستانی، کاربردشان فقط همین است؟ یا این‌که کاربردهای دیگری هم می‌تواند داشته‌باشد؟ موزه‌ها به چه دردی می‌خورند؟ فقط برای تفاخر و کمی هم سرگرمی‌ی توریستی یا کار دیگری هم می‌توانند بکنند؟
مقاله‌ی علمی‌ی زیر مقاله‌ایست باستان‌شناسنامه، با شواهد بسیار زیاد. امّا به درد فخرفروشی‌ی مردم این یا آن سرزمین نمی‌خورد، مقام قومی را بالا نمی‌برد یا قوم دیگری را به پایین نمی‌آورد.
این نوشته تلاش می‌کند پرونده‌ی تاریخ ذهن ِ «انسان به‌مثابه ِ انسان» را برای ما باز کند و نه بیشتر. تلاش می‌کند، امّا باز هم معلوم نیست موفق می‌شود یا نه. می‌گویند پرسش‌ درست از هر پاسخی بهتر است. خواننده، پس از خواندن این مقال،‌ خود را با پرسش‌هایی روبرو می‌بیند که پاسخ می‌خواهند و فروتنی. پاسخ‌هایی برآمده از جستجوی فروتنانه.
با خواندن متن این پژوهش، فرق میان باستان‌شناسی برای کینه‌ورزی و تفاخر؛ و تشدید مرارت و رنج و درگیری ِ پس از تحقیر و کینه و تفاخر در میان انسان‌ها با باستان‌شناسی برای تقلیل مرارت و رنج و درگیری میان انسان‌ها را خواهید دید. تقلیل مرارتی که ناشی از جستجوی حقیقت  و دریافت پاره‌هایی از آن است.
آن‌گاه که انسان دریابد و بالاتر از آن بپذیرد که آدمیان همگی از یک جنس‌اند، جایی برای تفاخر    مرارت زا و جنگ‌آفرین نیز باقی نمی‌ماند.
اين شما و متن گزارش ” زايش دين” . شايد كه پرسشي بر‌انگيزد:
نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

پرسش از پاسخ برتر است- کتاب پرسش‌ها


questions

آموخته‌ایم بسته‌ای از پاسخ‌های آسان و آماده‌ی مصرف را در برابر پرسش‌های‌مان در اختیارمان بگذارند، پاسخ هایی به همه‌ی پرسش‌های‌مان.

این ساخت تربیت ماست که به «برون‌آمدن دستی از غیب» و «آماده خوری» عادت داریم.
باید بتوان خلاف‌آمد این شیوه‌ی زیست گام برداشت.
در لینک زیر با کتاب بسیار پر تاملی آشنا می شویم که فقط پرسش است و بس! و گامی در راه ترک آن عادت و آن تربیت.
پرسش درست، بخش بزرگی از حل مساله است.
پرسش‌هایی که در کتاب زیر مطرح شده‌اند تلاش دارند تا پرسش‌هایی اساسی، عمیق و وجودی باشند، پرسش‌هایی که بتوانند ما را با خودمان درگیر کنند تا خود را به واسطه‌ی آنان بهتر بشناسیم. پرسش‌هایی که کمتر جرات می کنیم حتی با خودمان و در تنهایی مطرح کنیم. از این پرسش‌ها نیز می‌توان در جمع های دوستانه و خانوادگی به خوبی استفاده کرد تا یک گردهمایی ساده را به نقطه‌ی آغازی برای اندیشیدن و تفریح ِ هم‌هنگام تبدیل کرد:

لینک فایل کم حجم ورد کتاب پرسش‌ها

لینک فایل پر حجم پی دی اف کتاب پرسش‌ها

امّا، نظر شما چیست؟  از نظرهایتان استقبال می‌شود و امکان نشر در همین جا برایشان وجود دارد.

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 2 دیدگاه

میراث مشترک بشری


 

بشر بعنوان عنصری گروه-زیست، ناچار از بده-بستان است. این بده-بستان‌ها همواره بوده و خواهند بود. اشاره به نمونه‌هایی از این ارتباطات در زمینه ی بنیادی‌ترین برساخت بشر یعنی زبان، اشاره به برتری یک قوم بر دیگری نخواهد بود، اما می‌تواند کمکی باشد به فهم و درک حرکت فرهنگ و فنّآوری از یک سو به سویی دیگر در پهنه‌ی جغرافیا و درازای تاریخ، در لحظه ای از زمان و سپس از سویی به سویه‌های دیگر در لحظه ای دیگر.
در لینک زیر با نمونه‌هایی بسیار پر معنی و آموزنده از این بده-بستان‌ها در عرصه‌ی زبان فارسی آشنا می‌شویم:

لینک فایل کم حجم ورد میراث مشترک بشری
لینک فایل پر حجم پی دی اف میراث مشترک بشری

امّا، نظر شما چیست؟

از نظرهایتان استقبال می‌شود و امکان نشر در همین جا برایشان وجود دارد.

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

باز هم شادی! رویای بزرگ شادی


 

شاد زیستن گم‌شده‌ی دیرین ما ایرانیان است. گم‌شده‌ی کل مردم جهان است. ظاهرا ً پیشرفت‌های کنونی ِ بشر به شکل مشهور و رایج آن، یعنی توسعه به سبک غربی هم نتوانسته آدم‌ها را به پاسخی قطعی و وضعیتی واقعا و تماما شاد برساند، همان‌طور که سایر مدعیان پیشین هم نتوانستند. این‌که آیا راهی قطعی و حتمی برای آن وجود دارد یا ممکن و محتمل است و باید آن را کشف کرد، هنوز زیر سئوال است. به‌نظر می رسد شاید دراین‌جا هم ناچاریم بپذیریم رهایی از رنج نسبی است، اگر اساسا ً بتواند وجود داشته‌باشد.

 

این بار نیز با یکی از پاسخ ها به پرسش «شادی، چگونه؟» آشنا می‌شویم:
امّا، نظر شما چیست؟

از دیدگاه‌تان استقبال می‌شود و امکان نشر آن در همین جا برایشان وجود دارد.

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

کیوا، معجزه‌ی اینترنت برای کاهش فقر


كيوا نام بنيادي اينترنتي است با هدف توانمند سازي نيازمند ترين كارآفرينان در سراسر جهان، بكمك تلاش ‏هاي بسيار كوچك فردی‌یِ داوطلبان كمك رسان. ‏
كاري بس سترگ، اما با گام‌هايي كوچك و اقداماتی كه از عموم ما، مردم برمي آيد.‏
‏ بد نيست با آن بيشتر آشنا شويم و… ‏
شايد خودمان هم دست در جيبي كنيم و آستين ابتكاري بالا بزنيم، كه فردا بسيار دير است!‏

کیوا معجزه‌ی اینترنت برای کاهش رنج فقر است. شاید از دست و توان تو هم کاری برآید.

با پیوستن به کیوا، می توان آن را تکمیل و کم عیب تر کرد و به باز توزیع جهانی‌ی ثروت های هر چند کوچک خود و اطرافیان خود یاری رساند.
کیوا شبکه‌ی جهانی و معتبری است به آدرس http://www.kiva.org/ ، برای گردآوری‌ی پول، شناسایی‌ نیازمندترین کارآفرینان، معرفی و عرضه‌ی آنان در اینترنت به تمام کاربران اینترنتی که توانایی‌ی مالی‌ی بیشتری دارند، اتصال هر دو طرف ماجرا به یکدیگر و کمک به انتقال این پول به نیازمند ترین کارآفرینان، چه در ایران و چه در سایر نقاط جهان.
هر کس که وظیفه‌ای برای باز توزیع ثروت بر گردن خود می بیند، می‌تواند در این شبکه وارد شود و پس از اطمینان یافتن از امانت داری ی شبکه، پول خود را شخصا بصورت وام به کارآفرین نیازمندی که خودش شناسایی کرده؛ تحویل دهد؛ روند مصرف پول خود را پیگیری نموده، و آن را باز دریافت کند.
سازمان ها و مجامع مهم و سایت های معتبری همچون گوگل، پی پال، ویزا، یاهو، اینتل، یوتیوب، فیس بوک، لینکد این، اَمریکن اکسپرس، مایکروسافت و استارباکز از این شبکه حمایت کرده و کلیات کار آن را ضمانت می کنند. در عین حال طبیعی است کسانی که بخواهند با کمک این شبکه، به ندای وجدان خود پاسخ دهند، طبعا باید به قدر کفایت، از امانت داری و صحت‌کار عناصر شبکه اطمینان پیدا کنند.
برای آشنایی بیشتر با این نهاد، در لینک زیر ترجمه‌ی صفحاتی از سایت کیوا آمده‌است که خواندنی است:

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | 2 دیدگاه

مهاتما گاندی، عبدالغفارخان و فلسطین امروز


راج موهان گاندی ، عضو سابق راجیا سابها (مجلس عالی هند)، استاد میهمان «برنامه‌ی بررسی‌های جنوب آسیا و خاورمیانه» در دانشگاه ایلینویز در اوربانا چمپین است. آخرین کتابش «غفّارخان: پادشاه بی‌ستیزه‌ی پشتون‌ها» است. وی ضمنا ً مولف «قایقران نیک»، زندگی نامه‌ای برای پدر بزرگش، موهانداس (مهاتما) گاندی است. وی در این نوشته، تلاش دارد تا راه حل مسئله ی فلسطین- اسرائیل را از نظر گاه گاندی و همراه دیرینش عبدالغفار خان ببیند.

برای خواندن ادامه‌ی مقاله لینک زیر را کلیک کنید:

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

نگاهی به چند همسران آمریکا و پیشینه ی مورمون ها


1
ادیان پدیده های تاریخی، امّا زنده ی عرصه ی فرهنگ بشری اند، بسیار هم زنده اند. همه ی ادیان از تکافوی ادلّه برای باورمندان خود برخوردارند و هیچ دین و آیین و سنت مقدسی در سراسر زمین، نمی تواند بدون توجیه کافی روانی و روحی و ذهنی، از سوی باورمند به ورزه درآید و مراسم و مناسکش اجرا شود.
امّا و امّایی بس مهم: می دانیم که بشر بعنوان کودک محصور در شرایط ژنتیکی و زیست محیطی و فرهنگی فعلی خود (شرایط جغرافیایی و تاریخی جاری)، امکان انتخاب چهار چیز را ندارد و تاثیرات یک یک این چهار ویژگی را تا آخر عمر با خود یدک می‌کشد، هر چند با اراده ی خود بخواهد بر آن‌ها غلبه کند:
1- پدر ومادر
2- زبان مادری
3- وطن مالوف
4- دین و آیین
– بسیاری از فرزند خوانده ها تا آخر عمر حسرت دیدار پدر و مادر را در دل تحمل می کنند.
– آخرین کلمات و دردآمیز ترین ناله ها در لحظات «بی خودی» فقط به زبان مادری بیان می شود، هر چند که ده ها سال به آن سخن نگفته باشی.
– لحظه لحظه ی ساعات خلوت هر مهاجری، بشکلی گریز ناپذیر، با فلاش بک های سریع و با ارجاع به خاطرات پر رنگ و کم رنگ دوران کودکی در وطن مالوف آکنده است.
– و در آخر، تصوراتی که از جهان و هستی و چیستی های آن، در ذهن هر کسی شکل می گیرد، کاملا متاثر از آموخته های دینی ایست که با لالایی و شیر مادر به کام جان کودکی او ریخته شده است، هر چند در بزرگسالی بخواهد بر خلاف جریان آب شنا کند و راهی دیگر در پیش گیرد.
بخش بزرگتر مفهوم خود و دیگری بشکلی ناخودآگاه در ذهن نوجوان وسپس فرد بالغ بعنوان فردی از جماعت، بواسطه ی این چهار پدیده شکل می گیرد و عامل چهارم یعنی دین و آیین (و در مواردی عامل دوم) ، بویژه با تصریح مستقیم به مفهوم «خودی-غیر خودی»، مهمترین و اصلی ترین موتور محرک حرکات تمایز طلبانه ی شخصیتی- فرهنگی جماعت های بشری می شوند.
و در این میان تاثیرگذار ترین پدیده، آموزه‌ها و مناسک و مراسم و آداب دینی ایست که به کودکان آموخته می شود و به این ترتیب، پدران و مادران، بر اساس دستورات مقدس و واجب آیین خود، تمامیت حیات شخصیتی- فرهنگی خود را با انتقال دین خود به کودکشان، تداوم می بخشند و به این ترتیب چرخه ی حیات آیین و گروه آیینی، پیوسته تکرار می شود.. در دنیای معاصر، کم هستند پدران و مادرانی که به شکل دیگری برخورد کنند.
بشر برای شناخت خود، لازم است که این جنبه‌ی تاریخ ساز، بحث انگیز و پیچیده ی فرهنگ خود را با بررسی های مقایسه ای بیشتر بشناسد. بررسی مقایسه ای بر خلاف سایر نگاه ها، نگاهی است جامعه شناسانه تر، از بیرون و بیطرفانه تر.
مورمون ها و جماعت انشعابی از آنان که در مقاله ی مجله ی نشنال جئوگرافیک (American Polygamists, May, 2010) آمده اند، گویای همین قصه اند.
خواهیم دید که این جمعیت با وجود تمامی فراز و نشیب ها و اما و اگر هایی که در افکار عمومی داشته اند، منتقدانی را که پیش از این، از خودشان بوده اند، اما امروزه جدا شده اند، بعنوان گمراه (از راه راست ما) می بینند و آرزو می کنند که روزی روزگاری به راه راست ما برگردند و یا به هر شکل دیگری شرّشان کم شود.
برای خواندن ترجمه ی مقاله و نکات بیشتری در همین مورد، لینک زیر را کلیک کنید:

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

شادترین مردم جهان در کدام کشورها زندگی می‌کنند


حسّ‌های سه‌گانه‌ی«شادی، آرامش و امید» ادراکاتی هستند که زیستن رضایتمندانه‌ی ما آدمیان را در فرصت کوتاه میان تولد و مرگ شکل می دهند.
این رضایت و این حس ها با چه ابزار و واسطه‌هایی بدست می‌آیند؟
کدام مردمان و در کجای دنیا در مجموع از زندگی راضی ترند؟
چگونه می‌توان احتمال بروز و حضور وجود رضایتمندی را در خودمان بیشتر کنیم؟
آیا رضایتمندی و سعادت، اسباب و عواملی مادی و عینی می خواهد که با چشم بتوان دید و در خانه ها و کوچه ها و خیابان ها و ادارات و اجتماعات «حس»شان کرد؟
آیا این سه حس فقط به عناصر مادی و عینی وابسته اند یا عوامل دیگری نیز باید در ایجاد آنان دست داشته باشد؟گزارشِ «شادترین مردم جهان در کدام کشورها زندگی میکنند؟» شاید بتواند عرصه‌ی پاسخ به یکی از این پرسش ها را باز تر کند:

براستی !
شادترین مردم جهان در کدام کشورها زندگی میکنند؟
چرا شاد هستند و شادی چگونه به زندگی‌شان راه یافته است؟

نظر شما در این مورد چیست؟ آیا ملاک های این مقاله می توانند ملاک های معتبری -حتی برای فقط یکی از گوشه های قضیه – باشند؟
آیا ملاک های دیگری بنظرتان می رسد؟
مجله اقتصادی «فوربس 02/09/2009» مردم ‌10 كشور جهان را به عنوان شادترین ساكنان این كره خاكی اعلام كرده است. یكی از معیارهای انتخاب این ‌10 كشور به عنوان شادترین كشورها در جهان، میزان تولید ناخالص داخلی در این كشورها بوده است. كارشناسان مجله اقتصادی «فوربس» طی تحقیقات خود اعلام كردند كه ساكنان ‌10 كشور جهان، جزو شادترین و خوشحال‌ترین مردم روی كره زمین به شمار رفته و با توجه به بحران اقتصادی رو به رشدی كه جهان را در بر گرفته، مردم این ‌10 كشور باز هم شاد هستند.بنابر گزارش رسمی مجله «فوربس»، كشورهای دانمارك، فنلاند و هلند در صدر این لیست قرار داشته و پس از آن سوئد، ایرلند، كانادا، سوئیس، نیوزلند، نروژ و بلژیك به ترتیب در رده‌های بعدی قرار دارند.
این در حالیست كه بر اساس گزارش مجله فوربس، میزان رضایتمندی مردم از زندگی در دانمارك 90.1 درصد، فنلاند 85.9 درصد، هلند 85.1 درصد، سوئد 82.7 درصد، ایرلند 81.1 درصد،‌ كانادا ‌78 درصد ، سوئیس 77.4 درصد، نیوزلند 76.7 درصد، نروژ 76.5 درصد و در بلژیك 76.3 درصد است.

گفتنی است، یكی از معیارهای انتخاب این ‌10 كشور به عنوان شادترین كشورها در جهان، میزان تولید ناخالص داخلی در این كشورها بوده است، چرا كه به عنوان مثال دانمارك با داشتن ‌68 هزار دلار تولید ناخالص داخلی در سال ‌2009 میلادی به عنوان اولین كشور در صدر قرار گرفته است. یكی دیگر از معیارها، میزان ساعت كاری در هفته است، به طوری كه در كشورهای اسكاندیناوی مردم كمتر از ‌37 ساعت در هفته كار می‌كنند، ولی در كشورهایی نظیر چین مردم بیش از ‌47 ساعت در هفته كار می‌كنند، اما همچنان از زندگی می‌نالند و از نوع زندگی خود ناراضی هستند.

علاوه بر این، میزان نرخ بیكاری در كشورهایی نظیر دانمارك دو درصد، در نروژ 2.6 درصد و در هلند 4.5 درصد است اما این میزان بر اساس اعلام وزارت كار آمریكا در این كشور هم اكنون ‌9 درصد تخمین زده شده است. به همین دلیل گفته می‌شود كه این ‌10 كشور جزو بهترین و شادترین مناطق روی زمین به شمار می‌روند و میزان طول عمر مردم در این كشورها ، ‌85 تا ‌90 سال است.

1. دانمارک «Denmark» 
میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 90.1
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 92.3
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $68,362
نرخ بیكاری: 2%

کشور پادشاهی دانمارک در صدر این گزارش قرار دارد و بر اساس پژوهش های انجام شده، شادترین مردم دنیا در دانمارک زندگی می کنند. دانمارک در حدود 5.5 میلیون نفر جمعیت دارد و درصد فقر در این کشور بسیار ناچیز است. براحتی میتوان فهمید که چرا دانمارک شادترین مردم جهان را دارد چرا که سطح آموزش و پرورش در این کشور بسیار بالاست. مدارس از کیفیت بالای آموزشی برخوردارند و میزان شهریه مدارس خصوصی با توان مالی مردم سازگار است و مردم این کشور هم از درآمد خوبی برخودار هستند. دانمارک با کشورهای آلمان، سوئد و نروژ هم مرز است. متوسط عمر افراد در حدود 78 سال میباشد. در آمد سرانه مردم دانمارک 34.600 دلار در سال است. دانمارک از دموکراسی، برابری اجتماعی و محیط صلح آمیزی برخوردار و كشوری شکوفا و آباد است.

2. فنلاند «Finland»
میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 85.9
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 88.0
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $55,344
نرخ بیكاری: 6.4%
از نظر روحیه شاد و سطح زندگی مردم فنلاند در رده دوم جهان قرار دارند. دارای 5.200.000 نفر جمعیت است و متوسط طول عمر افراد 79 سال و درآمد سرانه مردم این کشور 30.900 دلار است. دارای مرز مشترک با سوئد، روسیه، استونیا و نروژ میباشد. این کشور از نظر استاندارد های بهداشت و پزشکی و آسایش مردم در سطح بسیار بالایی قرار دارد و فقر در این کشور تقریبا قابل ذکر نیست.

3. هلند «Holland»
میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 85.1
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 88.2
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $55,453
نرخ بیكاری: 4.5%
هلندی ها نیز سومین رده از این لیست را به خود اختصاص داده اند. حکومت هلند پادشاهی مشروطه‌است که در آن شاه یا ملکه نقشی در سیاست ندارد و تنها نماد ملی است. هلند در واقع یک دلتای سرسبز است که رودخانه‌هایی چون راین از میان آن می‌گذرد. از این رو هلند کوه ندارد و ارتفاع بلندترین تپه در جنوب این کشور ۳۲۲ متر بیشتر نیست.

4. سوئد «Sweden»
میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 82.7
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 85.6
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $54,908
نرخ بیكاری: 6.4%
مردم سوئد چهارمین کشور شاد و سرزنده جهان هستند. دارای 9 میلیون جمعیت و متوسط طول عمر 81 سال و درآمد سرانه افراد این کشور 28.900 دلار میباشد. این کشور مالیات بسیار بالایی از شهروندان خود دریافت میکند اما در عوض یکی از بهترین سیستم های سلامتی و بهداشت در اروپا را داراست. مزایای دریافتی و کار و شرایط مناسب آن لبخند بر لبان شهروندان سوئدی میآورد. مردم این کشور براستی از آزادیها و حقوق قانونی برخوردارند. مردم عادی این کشور در صورت تمایل میتوانند نامه های رسمی نخست وزیر را ببینند! سوئد با کشورهای دانمارک، نروژ و فنلاند هم مرز است.

5. ایرلند «Ireland»
میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 81.1
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 91.4
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $63,788
نرخ بیكاری: 6.2%
ایرلندی ها پنجمین کشور شاد جهان هستند. ایرلند با 4 میلیون جمعیت و متوسط عمر 78 سال و درآمد سرانه 41.000 دلار در سال و اقتصاد کاملا باز و سیستم آموزشی بسیار بالا و سطح زندگی قابل مقایسه با استانداردهای اروپایی، توانسته است که آسایش و آرامش و شادی را به مردم کشورش به ارمغان بیاورد. مشکل مسکن وجود ندارد و درجه فقر و بیکاری بسیار پائین است. متوسط طول عمر افراد 80 سال و در آمد سرانه مردم این کشور 35.700 دلار میباشد.

6. کانادا «Canada»
میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 78.0
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 87.3
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $46,799
نرخ بیكاری: 6.1%
کانادایی ها در رده ششم قرار دارند و دارای 33 میلیون جمعیت و متوسط عمر 80 سال و درآمد سرانه 34.000 دلار که خود نشان از آرامش و آسایش است. کانادا دارای سیستم بهداشت و پزشکی فوق العاده بالایی میباشد و درصد جرائم در این کشور بسیار پائین است. کانادا از نظر استاندارد زندگی در رده 3 کشور بالای رده بندی جهانی قرار دارد.

7. سوئیس «Switzerland»
میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 77.4
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 80.9
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $65,563
نرخ بیكاری: 3%
کشور آرام و زیبای سوئیس در رده هفتم جدول شادترین مردم جهان قزار دارد. دارای 7.5 میلیون جمعیت است و متوسط طول عمر در این کشور در حدود 81 سال میباشد. نرخ جرائم در سوئیس بسیار پائین است و کشور از زیر بنای محکم اقتصادی برخوردار است. در آمد سرانه مردم این کشور 32.300 دلار است. مرکز صلیب سرخ جهانی در این کشور قرار گرفته است. فعالیت های ورزشی از جمله اسکی و قایقرانی نقش بسزایی در زندگی روزمره مردم این کشور دارد. معدل بودجه سلامتی برای هر نفر در این کشور در سال 3.445 دلار است. دارای مرز مشترک با آلمان، فرانسه، ایتالیا و اتریش میباشد.

8. نیوزیلند «New Zealand»
میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 76.7
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 85.5
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $30,556
نرخ بیكاری: 4%
نیوزیلند یا زلاندنو کشوری در جنوب غربی اقیانوس آرام است و در رده هشتم این رده بندی قرار دارد. نیوزیلند فاصله زیادی با دیگر خشكی‌های كره زمین دارد، بطوریکه استرالیا نزدیكترین همسایه این سرزمین در دو هزار كیلومتری آن قرار دارد. نرخ باروری در نیوزیلند به نسبت كشورهای توسعه یافته بسیار بالا است. هر زن نیوزیلندی به ‌طور میانگین ۲/۲ فرزند را در طول عمر خود به‌ دنیا می‌آورد. امید به زندگی هر کودک دختر ۸۱/۹ سال و هر پسر ۷۷/۹ سال است. نیوزیلند یک كشور عمدتا شهرنشین است. ۷۲٪ مردم در ۱۶ منطقه شهری این كشور زندگی می‌كنند و نیمی از آن‌ها در چهار شهر اصلی اوکلند، ولینگتون، همیلتون و کرایست‌چرچ به‌سر‌ می‌برند.

9. نروژ «Norway»
میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 76.5
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 84.3
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $98,822
نرخ بیكاری: 2.6%
نروِژ هم نهمین كشور انتخابی در این مجموعه می باشد. مساحت نروژ ۳۸۵٬۱۵۵ کیلومتر مربع است. ۹۴/۲ درصد خاک کشور، زمین قابل کشت است. نروژ ۲٬۵۴۴ کیلومتر مرز مشترک با همسایگان خود دارد. با فنلاند ۷۲۹ کیلومتر، با سوئد ۱٬۶۱۹ کیلومتر و با روسیه ۱۹۶ کیلومتر. نروژ یکی از بهترین و مرغوب ترین چاه های نفت دنیا را در اختیار دارد. همین طور بعلت اینکه نروژ را دریا احاطه کرده، یکی از چرخه های اقتصاد این کشور را آبزیان دریایی تشکیل داده اند. لازم به ذکر است که نروژ 3 نوع ماهی دارد که در هیچ جای دنیا یافت نمی شود. در بیشتر مناطق شمالی نروژ معمولا شش ماه شب است و شش ماه روز است. اکثر مناطق شمالی نروژ معمولا 9 ماه در سال بارش برف و باران را به همراه دارند.

10. بلژیک «Belgium»
میزان رضایتمندی مردم از زندگی: 76.3
خشنودی پیش بینی شده با زندگی آینده: 75.5
میزان تولید ناخالص داخلی در سال 2009: $49,888
نرخ بیكاری: 6.5%
پادشاهی بلژیک، دهمین انتخاب این رده بندی کشوری است در غرب اروپا. پایتخت آن بروکسل است. در شمال با هلند، در شرق با آلمان، در جنوب شرقی با لوکزامبورگ، در جنوب با فرانسه و از شمال غربی با دریای شمال مجاور است. بلژیک یکی از مهم ترین و اصلی ترین اعضاء اتحادیه اروپا به شمار می‌رود. زندگی فرهنگی بلژیک به تمرکز بین هر اقلیت گرایش دارد.

ترجمه، برگرفته از سایت پرستاری :

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

از قدس چه کم می دانیم!


             غلامعلی کشانی 27-6-1385

 دیروز و پریروز (22 و 23 آبان 1387)، رسانه ها خبری داشتند از جنگ و دعوای اسقف های ارتودوکس یونانی و ارتودوکس ارمنی در کلیسای مرقد مقدس شهر بیت المقدس؛ بر سر تصاحب جا و حضور در این کلیسا!

جریان ازین قرار است که 6 فرقه ی کوچک مسیحی (در غیاب و در قیاس با کثرت جمعیت کاتولیک ها و پروتستان ها و انگلیکن های مسیحی که همه‌ی اروپای غربی و قاره ی آمریکا و آسیا را، شامل می شوند)، قرن هاست که بر سر تصاحب متر به متر صلیب‌گاه مسیح – که اینک کلیسایی است که عکس آن در متن زیر دیده می شود- در جنگند. این ها اصلا به آن فرقه های بزرگ مسیحی اجازه ی ورود به این میراث خواری را نمی دهند، چون ادعای تاریخیت بزرگ تری را دارند. می گویند «ما پیش کسوت تریم. این چشم آبی ها و مو بور ها اصلا کی هستند که در این جا «خود» را نشان بدهند و …»

جنگ میان بزرگان معنوی ِ شش ملت، آنچنان مغلوبه است که همیشه پلیس مجبور به دخالت می‌شود.

نکته اینجاست که همین دعاوی را می توان در میان سایر مدعیان تاریخی ی این شهر دید.

و این است بهانه ی وجودی ِ این همه جدال های تاریخی و معاصر بر سر این تکه خاک ( فلسطین – اسراییل). فلسطین و اسراییلی که هر دو اشاره به یک واقعیت جغرافیایی واحد یا دو واحد جغرافیایی همسایه داشته و با اقوامی که در اساطیرشان، خود را برادر یکدیگر می دانند قرن ها با یکدیگر تعامل همسایگی داشته اند.

اما خواننده‌ی جستجو گر، منتظر این بهانه های بظاهر تاریخی نمی ماند تا شرح قضیه را بفهمد. او در عوض به ریشه های تداوم بقای قدرت های اجتماعی ِ متعدد می اندیشد و  بدنبال آن خواهد بود که چه گروه های متخالف سیاسی- اجتماعی ای در طول تاریخ معاصر و گذشته، میراث ها را بهانه کرده اند تا از طریق راه اندازی ِ دشمنی و نفرت و جنگ، بقای خود را تداوم بخشند.

از سویی دیگر، برای لمس هر چه نزدیکتر دنیای درونی و برونی همسایگان دور و نزدیک، یعنی «هم‌چراغانی» که به آنان تعلقی نداریم و یا حتی بدانان کینه می ورزیم، باید 2 مانع را به عقب راند، عقب راندنی که مقدمه‌ی همزیستی‌ی «بی‌ستیزه» و «خرد تفاهمی» است: 1- مانع زبان و 2- مانع دسترسی به شواهد و مدارک و دسترسی به خود آن همسایگان و شنیدن مستقیم زبان‌حالشان.

اینترنت به مدد تلاش و کارکرد‌ ذاتی نهاد‌های رسمی دولت آمریکا و نه دولت شوروی سابق و نه دولت ‌های جهان سومی، و سپس با تلاش مردم آمریکا و پس از آن با تلاش تمامی مردم جهان، بویژه مردم کشور‌های مردم سالار، توانسته است سدّ دسترسی به شواهد را به شکلی شگرف از سر راه مفاهمه‌ و خرد ارتباطی و تفاهمی بردارد. دسترسی مجازی به واقعیت و امکان کنترل متقابل و جرح و تعدیل و شناسایی اطلاعات خام یا تحریف شده، کاری است سترگ که در دوران اینترنت و دمکراسی‌ی برآمده از آن، بهتر از هر دوره‌ای و بشکلی عظیم‌تر ازهمه‌ی دوران‌ها ممکن شده است. اینک می‌توانیم اطلاعات را سرند کنیم، تقلبی‌ها و جعلی‌ها وتحریف شده‌ها و ناقص‌ها را کنار بگذاریم. باقیمانده آن‌ها را با قرائن مشابه چک کنیم. اسناد و مدارک ادعایی هر یک را پیگیری کنیم. به وثاقت هر یک از مراجع آنها شک کنیم، باز هم کنترل متقابل کنیم و باز هم و باز هم ………. تا برسیم به اقناعی از دریافت نسبی واقعیت، که تاکنون در طول تاریخ بشر سابقه نداشته است. واقعیت مجازی معجزه‌ی اینترنت است. حال می‌توانی به چیزی – بشکلی نسبتاً قاطع- اعتماد کنی که با پوست دستت لمس‌اش نکرده‌ای ولی میزان این قطعیت را در هیچ دوره‌ی پیشینی‌ای لمس نکرده باشی.

اما مانع زبان، مانع دیگری است که با وجود مبارک اینترنت، هنوز خود را به خرد جوینده تحمیل می‌کند. اگر این مانع هم نباشد، جوینده می‌تواند خود مستقیماً به مدرک بیاندیشد و واقعیت را مستقیم‌تر لمس کند.

مسئله‌ی اعراب-اسرائیل و فلسطین-اسرائیل، مسئله‌ایست که همیشه با این دو مانع روبرو بوده و با وجود این دو، هر آن‌کس که می‌خواسته اطلاعات تحریف شده را در این مورد به خورد مصرف کننده‌اش بدهد تا بتواند از منافع این تحریف سود ببرد، در کارش موفق بوده است، چرا که با وجود دوری جغرافیایی از خود صحنه، با وجود تزریق تعصبات بصورت اطلاعات تاریخی اجتماعی و دینی تحریف شده، و با وجود قرائت‌های سودپرستانه‌ی شخصی، گروهی، فرقه‌ای از هر تاریخ واحد و با وجود سد زبانی، امکان ایجاد افکار عمومی دلخواه برای صاحبان منافع فراهم است.

این سدها باید بشکنند. باید مردم بدانند که طرفین کیستند، چه می‌خواهند، چه بوده‌اند، از چه چیزهایی رنج می‌برند و به کدام امیدهایی دل بسته‌اند.

اطلاعات و دانسته‌های ملموس و دست اول مردم فارس زبان، از این منطقه‌ی پرآشوب‌ و تراژیک نزدیک به صفر است.

شاید در صورت در دست داشتن اطلاعات دست اول از زیست دیروزین و امروزین مردم این منطقه، قضاوت ما کاملاً متفاوت با قضاوت امروزین‌مان باشد، شاید ما را در قضاوت کنونی‌مان پا برجاتر کند و شاید ما را با سئوال‌های بیشتری روبرو کند.

ترجمه‌ی زیر گامی است کوچک در این مسیر که «یکی داستان[ها] است پر آب چشم!»

شاید بتواند جرقه‌های خرد تفاهمی را در خواننده برانگیزد.

لطفا نوشته ی زیر را کلیک کنید:

 متن کامل سه چهره ی اورشلیم (قدس) 

 

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

پروژه‌ي «بررسي ِ جهاني ِ ارزش‌‌ها» چيست و چه فايده اي براي ما ایرانیان دارد؟


مقاله‌ي ويكي پديا در همین مورد به ما كمك مي كند تا اهميت اين نقش و فايده را بفهميم و درس هاي خود را از اين پروژه بگيريم. در پايان ِ اين مقال، فايل پاور پوينتي خواهد آمد كه حاصل 25 سال كار در سطح جهان است و براي ما ايرانيان آموزه هاي فراواني با خود دارد. در ادامه‌ي فايل پاورپوينت، فهرستي شگفت آور از ملت هاي شاد و ناشاد مي آيد كه آنهم درس های مکمل خود را دارد. اما یک نکته:
یادمان باشد که نتایج هیچ پروژه‌ی پژوهشی بویژه در زمینه‌ی علوم انسانی، نباید کاملا قطعی و مطلق تلقی‌شود، بویژه آن‌که همواره با افزایش محدودیت ِ فراوانی‌ی نمونه‌های مورد بررسی، امکان تعمیم بخشی و کلیت پذیری هر نتیجه‌ای کمتر می‌شود.

لینک زیر فایل پاورپوینتی رادر خود دارد که ماحصل کار را ارائه کرده است و نمودار‌هایش با دقتی بسیار زیاد به فارسی برگردانده‌شده‌است:

برای تکمیل بیشتر این یافته‌هایتان می‌توانید به این سایت حتما نگاه کنید تااز نظر میزان و جود عوامل 9 گانه‌ی احساس خوشبختی در میان کشور های جهان، مقایسه های شگفت انگیزی انجام دهید و با نتایج پیشین مقایسه کنید:
عوامل 9 گانه ادراک خوشبختی در سایت به ترتیب در زیرهم، آمده‌اند.
برای فهم نمودار های سایت لازم است معنی آن عوامل را بدانیم:
1- ECONOMICAL FUNDAMENTALS:
بنیاد‌های اقتصادی (اقتصاد پیشرونده‌‌ی سالمی که فرصت ثروت آفرینی راتامین می‌کند)
2- SAFETY AND SECURITY:
ایمنی و امنیت (محیط سالمی که افراد، بتوانند در آن بدنبال فرصت‌ها بروند)
3- ENTREPRENEURSHIP AND INNOVATION:
کارآفرینی و ابداع و آفرینش (محیط امن و دوستانه ای برای نهاد‌ها و ریسک‌های اقتصادی تازه و تجاری‌کردن فکرهای نو)
4- GOVERNANCE:
نحوه‌ی حکومت قانون(وجود حکومتی صالح و صمیمی و موثر که نظم را حفظ و شهروندی‌ی سازنده را تشویق می‌کند.)
5- DEMOCRATIC INSTITUTIONS:
نهاد‌های مردم‌سالار (وجود نهاد‌های شفاف، قابل حساب کشی و پاسخ‌گو که رشد اقتصادی را ارتقاء می‌بخشند)
6- PERSONAL FREEDOM:
آزادی فردی (میزان توانایی و آزادی‌ی افراد برای انتخاب روند و مسیر زندگی‌شان)
آموزش (سیستم آموزشی‌ی با کیفیتی که در دسترس همگان بوده و تکامل و توسعه‌ی انسانی را بپروراند.)
8- SOCIAL CAPITAL:
سرمایه‌ی اجتماعی ( اعتمادپذیری در روابط میان-فردی و گروهی و نهادهای خصوصی و عمومی و نیز وجود انجمن‌ها و جماعات پرقدرت)
9- HEALTH:
بهداشت (سلامت بدنی و روحی‌ی توده‌ی مردم)
نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

حنا! چشاتو وا کن!


سخن پایانی ِ فیلم «دیکتاتور بزرگ» شاهکار چارلی چاپلین 
نوشته و اجرا: چارلی چاپلین

هِــنکـِـل، سلمانی ِ یهودی (چارلی چاپلین) در پشت میکروفون رادیو و با لحن عامیانه:

ببخشیدا! …اما من نمی خوام یه امپراتور باشم. این کارا، کار امثال من نیست. نمی خوام حاکم هیچ کسی باشم یا سرزمینی رو بگیرم. اگر بشه، دلم می خواد به همه کمک کنم؛ به یهودیا، به غیر یهودیا، به سیاها، به سفیدا. راستش همه‌مون می‌خوایم به هم کمک کنیم. اصلن آدما اینجوری باید باشن. ماها، نون و آب مون باید از توو شادی ِ همدیگه دربیاد، نه این که خوشبختی‌مون رو، روی خونه خرابی‌ی دیگرون بسازیم. نمی‌خوایم از هم نفرت و کینه داشته باشیم. این دنیا واسه همه جا داره و این زمین نازنین، پر از نعمته و همه رو می تونه راضی کنه.
هر «راه» و هر «مدل زندگی‌ای» می‌تونه مُــجاز و قشنگ باشه، اما ماها خود ِ «راه» رو گم کرده‌ایم.

حرص و زیاده خواهی، روح آدما رو مسموم کرده؛ دنیا رو با نفرت، سنگربندی کرده؛ ما رو با رژه‌ی نظامی به فلاکت و قتلگاه کشونده. ما ها توو سرعت پیش رفته‌ایم، اما خودمونو زندونی کرده‌ایم. ماشینی که این همه رفاه و فراوانی رو به ما هدیه می‌ده، ما رو تووی اقیانوس خواسته و نیازهامون تنها گذاشته. دانش‌مون، ما رو خودپسند کرده؛ زرنگی‌مون، ما رو سخت‌دل و نامهربون کرده.
زیاد فکر می‌کنیم و کم احساس. ما بیشتر از ماشین، به انسانیت نیازمندیم. بیشتر از زرنگی، به مهربونی و نرم‌دلی احتیاج داریم. بدون این چیزا، زندگی خشن می‌شه و همه چیز از دست می‌ره.

هواپیما و رادیو، فاصله‌ی ما رو از هم کوتاه‌تر کرده. اصل این اختراعات، خوبی‌ی آدما رو داد می‌زنن، برای اتحاد همه‌ی ما، برادری ِ جهانی رو فریاد می‌کنن. حتی همین الآن، به کمک همین رادیو، صدای من به میلیون‌ها نفر در سرتاسر دنیا داره می‌رسه، به میلیون ها زن ومرد ناامید و بچه‌های کوچک، به قربانیان سیستمی که آدما رو وادار می کنه تا آدمای بی گناه رو شکنجه و زندان کنن.
به اونایی که صدامو می‌شنفن می‌گم که:»ناامید نشید. »
فلاکتی که روی سرمون سایه انداخته، چیزی نیست جز نشانه‌های حتمی‌ی مرگ حرص و زیاده خواهی. چیزی نیست جز نشانه‌های دلخوری ِ آدمایی که از جریان پیشرفت انسان‌ها می‌ترسن دلخوری و نفرت آدما گذراست و دیکتاتورا می‌میرن؛ قدرتی که اونا از چنگ مردم درآورده‌ان، دوباره به مردم برمی‌گرده و تا اون موقع که آدما حاضرن برای آزادگی بمیرن، آزادگی هرگز نابود نمیشه.

آهای سربازا: خودتونو ابزار دست بی رحما نکنید، اونایی که ازتون نفرت دارن، بـَـرده‌تون می‌کنن، زندگی‌تون رو تحت فشار می‌زارن و با این کاراشون شما رو نظامی بار میارن، بهتون می‌گن چه بکنید- چه نکنید، چی فکر کنید و چی احساس کنید؛ مشق نظامی بهتون می‌دن، خوراک بهتون می‌دن، باهاتون مثل گله‌ی گاوا رفتار می‌کنن، مثل گوشت دم توپ ازتون استفاده می‌کنند. خودتونو به دست این آدما ندید؛ آدمای غیرطبیعی، آدمای ماشینی، با مغزای ماشینی، و قلبای ماشینی! شما ها آدمید! ، شماها عشق به بشریت رو تو سینه‌هاتون دارید. شما کینه‌ای ندارید؛ فقط اونایی که با عشق غریبه‌اند، به دیگران کینه دارن؛ آره! فقط بی‌عشق‌ها و غیرطبیعی‌ها.

آهای سربازا: برای بردگی نجنگید! برای آزادگی بجنگید! در فصل 17 انجیل لوقا نوشته: «عرش خدا تووی دل آدماست» – نه توو دل یه آدم بخصوص، نه یه گروه بخصوص، بلکه توو دل همه‌ی آدما، توو دل شما. شما آدمایید که قدرت اصلی توو دست‌تونه، شمایی که قدرت آفرینش این ماشین‌ها رو دارید، همون هایی هستید که قدرت آفرینش شادی رو هم دارید. شما آدمایی هستید که قدرت دارید این زندگی رو آزاد و قشنگ کنید، این زندگی رو، یه تجربه‌ی محشر کنید.

پس به نام حکومت مردم، بیایم این قدرت رو بکار بگیریم! بیایم همگی متحد شیم!! بیایم برای دنیایی تازه بجنگیم، دنیایی شایسته، که به آدما فرصت کار کردن می‌ده، کاری که آینده‌ی روشنی رو بهتون می‌ده و به سال‌مندان تامین اجتماعی می‌بخشه.  بی‌رحمای بزرگ با همین شعارها سر کار اومدند، اما اونا دروغ می گن! اونا به قولشون عمل نمی کنن؛ هرگز به قولشون عمل نمی کنن. بله! دیکتاتور ها خودشونو آزاد می کنن، و بجاش، مردمو برده می کنن! پس بیایم برای عمل به اون قول‌ها، بجنگیم! بیاییم برای آزاد کردن دنیا بجنگیم، مرزهای ملی رو کنار بزاریم، طمع و زیاده‌طلبی رو کنار بزاریم، نفرت رو، بی مدارایی رو. بیایم برای دنیایی با شعور بجنگیم، دنیایی که دانش و پیشرفت، همه‌ی آدما رو در آخر، به یه دنیای شاد می رسونه.

آهای سربازا: به نام دمکراسی، بیایم همگی متحد شیم!
آهای حنا، حرفام به گوشت می رسه؟ هر جایی که هستی، چشاتو وا کن حنا. ابرا دارن می‌رن. خورشید داره سر می‌زنه. داریم از تاریکی به روشنایی پا می‌زاریم. داریم وارد دنیایی تازه می‌شیم، دنیایی مهربون‌تر، دنیایی که آدما کینه‌شون رو، زیاده خواهی‌شون رو، بی رحمی‌شون رو پشت سر می‌زارن.
چشاتو وا کن حنا. به روح آدم، بال هایی داده‌شده، و سر آخر با همین بال‌ها شروع به پرواز می‌کنه. پرواز می‌کنه تووی رنگین کمون – تووی نور امید، تووی آینده، آینده‌ی قشنگی که مال توئه، مال منه، و مال همه ی ماس.
چشاتو وا کن حنا، چشاتو واکن!

 ترجمه: غلامعلی کشانی

مرداد 1380

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

نافرمانی مدنی، شاهکار دیگری از هنری دیوید ثورو


از نافرمانی مدنی چه می دانیم؟ 

نافرمانی مدنی در جنبش گاندی و مارتین لوترکینگ چه نقشی می توانستند ایفا کنند؟

نویسنده‌ی این رساله‌ی کوچک، شاهکار دیگری به نام والدن (یا زندگی در جنگل ) دارد که هنوز به فارسی ترجمه نشده است. هر دوی این کتاب ها جزء کتب کلاسیک ادبیات و اندیشه‌ی آمریکا بوده و نقد های بسیاری را برانگیخته اند.

برای آشنایی با ریشه ی این بحث ها، خواندن این کتاب تاریخی و کلاسیک یک «باید» پژوهشی و اخلاقی است :

کتاب نافرمانی مدنی:

 https://dl.dropboxusercontent.com/u/32319997/CivilDisobedience.pdf

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | برچسب‌خورده با | 2 دیدگاه

گاندی و استالین اثر لویی فیشر


گاندی که بود، استالین چه کرد؟

گاندی چونان انسان، چه تشابهاتی با استالین داشته است؟ و چه تفاوت‌هایی؟
آیا می توان از رفتار این دو، آموزه‌هایی برای به‌زیستی و کاستن از درد و رنج خود و همسایگان خود برگیریم؟
آیا باز هم، گاندی ها و استالین های تازه ای ممکن اند؟
آیا مسئله‌ی این دو، هنوز برای ما می‌تواند تازگی داشته‌باشد؟
کتاب گاندی و استالین:
نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

از ترور تا جنگ ، خسرو ناقد، 21 شهریور 1384


آلبرت آينشتين در دوران بحرانی دهه سی سده‌ی بيستم، خطر وقوع جنگ جديدی را احساس کرده بود و در ۲۶ اکتبر سال ۱۹۲۹ ميلادی در نيويورک، در گفت‌وگويی، با هشدار به‌جهانيان، «ندای صلح‌طلبی» سر می‌دهد.

يک دهه بيشتر از پايان جنگ جهانی اول نگذشته بود و ويرانی‌ها و فقر و بيکاری ناشی از اين جنگ هنوز به‌وضوح ديده می‌شد. اوضاع اقتصادی جهان در آن سال‌ها بسيار بحرانی و وضعيت اجتماعی وخيم و خطرناک بود. آمريکای شمالی و بخش بزرگی از اروپا را بحران اجتماعی گسترده و رکود اقتصادی همه جانبه‌ای دربرگرفته است و ميليونها بيکار در وضعيتی اسفبار روزگار می‌گذرانند. ژاپن سرزمين منچوری را در شمال شرقی چين اشغال کرده و ديرزمانی بود که موسولينی، ديکتاتور ايتاليا، چشم طمع به‌حبشه و ليبی و شمال آفريقا و آلبانی و منطقه بالکان دوخته بود و در شرق اروپا نظام کمونيستی و در رأس آن استالين پايه‌های حکومت ترس و ترور خود را با «پاکسازی» معترضان و منتقدان و تبعيد و قتل مخالفان استحکام بخشيده بود و در آلمان نيز حزب ناسيونال سوسياليست کارگری آلمان به‌رهبری آدولف هيتلر با بحران آفرينی و ترور مخالفان و ارعاب و ضرب و شتم دگرانديشان، زمينه استقرار نظام تماميت‌خواه نازيسم را فراهم می‌آورد. نظام‌های توتاليتر در گوشه و کنار جهان پا می‌گرفتند و شبح شوم جنگ در راه بود. يک دهه پس از انتشار اين گفتار، تروريسم جنگ می‌آفريند و فاجعه‌ی جنگ جهانی دوم آغاز می‌شود.

بحران‌های عميق در جهان برای تبديل شدن به‌جنگ بهانه می‌جويند. ناگزير شايد بتوان اين قاعده‌ی کلی را کمابيش پذيرفت که بحران‌ها هرگاه شدت می‌گيرند و عميق‌تر می‌شوند، بوی مشمئز‌کننده‌ی جنگ به‌مشام می‌رسد و خطر بروز فاجعه‌ای جديد بيشتر می‌شود. نه جنگ هشت ساله‌ی ايران و عراق و نه جنگ دوم خليج فارس را از اين قاعده نمی‌توان مستثنی کرد. فاجعه‌ی يازده سپتامبر ۲۰۰۱ ميلادی به‌شروع جنگی که در عراق آغاز شد و هنوز ادامه دارد، شتاب داد. غده‌ی سرطانی تروريسم که در سه دهه‌ی پايانی سده بيستم ميلادی مجال رشد و گسترش يافته بود، در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم ميلادی سر بازکرد و فاجعه‌ی يازده سپتامبر سال ۲۰۰۱ ميلادی را بوجود آورد و بهانه‌ای به‌دست کسانی داد که در کمين نشسته و آماده بودند تا پروژه‌های از پيش طراحی شده‌ی خود را در منطقه‌ی خاور ميانه عملياتی کنند. اما در اين ميان عيان شده است که مبارزه با تروريسم که اکنون ابعادی جهانی‌ يافته است، با لشکر‌کشی و جنگ و کشتار، راه به‌جايی نمی‌برد و تنها دور باطل ترور، جنگ، ترور را تداوم می‌بخشد. مبارزه با تروريسم، اين پديده‌ی پليد و پلشت و پست‌فطرت عصر ما، با ريشه‌يابی علل پيدايش و گسترش آن آغاز می‌شود. تروريسم با هر نام و به‌هر نشان، ، چه نوع افسارگسيخته‌اش و چه نوع دولتی‌اش، چه آن گونه‌اش که به‌نام خدا و دين دست به‌جنايت و کشتار می‌زند و نام پاک آئين‌های الهی را به‌ناپاکی می‌آلايد‌، و چه آن قسم که خود را ناجی بشريت و برپاکننده‌ی بهشت بر روی زمين می‌انگارد، ولی به‌شَر و شور جهان می‌افزايد و به‌شوربختی بشريت می‌انجامد، محکوم به‌نابودی است. اما راه مقابله با آن نه مقابله به‌مثل است و نه برپايی جنگ و گسترش خشونت. برای خشکاند ريشه‌های زهرآگين تروريسم بايد به‌زمينه‌های پيدايش و گسترش آن نقب زد.

اينک در سالگرد يازده سپتامبر و در اين روزها که در کشور همسايه ما جنگ و درگيری‌های خونبار شدت گرفته و نه تنها اميد به‌پايان کشتارها و ترورها کمرنگ‌تر شده است، بلکه خطر گسترش آن نيز افزايش يافته است، به «ندای صلح‌طلبی» آلبرت آينشتين گوش بسپاريم و لحظه‌ای درنگ کنيم تا شايد در آن نکته‌ای بيابيم که ما را در خشکاندن ريشه‌های خشونت و ترور جنگ به‌کار آيد.
«»«»«»
بی گُمان اگر منابع و ذخاير جهان به درستی تقسيم می شد و ما نيز چون بردگان، اسير دست نظريه ها و سنتهای سرسخت اقتصادی نمی بوديم، هم پول و کار و هم مواد غذايی به اندازه کافی برای همه وجود می داشت. پيش از هر چيز اما، نبايد اجازه دهيم که از انديشه ها و تلاشهای سازندهء ما جلوگيری شود و از فعاليت هايمان در جهت تدارک جنگی جديد سوءاستفاده شود. من نيز همانند متفکر بزرگ آمريکايی، بنجامين فرانکلين بر اين باورم که «هرگز جنگی خوب و صلحی بد وجود نداشته است».

من نه تنها صلح طلبم، بلکه صلح طلبی مبارزه جويم که برای برقراری صلح با تمام وجود می جنگد. هيچ چيز قادر به از ميان برداشتن جنگ نيست، مگر آنکه انسانها خود از رفتن به جبهه سرباز زنند. برای تحقق آرمانهای بزرگ، نخست اقليتی مبارز تلاش و کوشش می کند. آيا بهتر نيست در راه صلح که به آن ايمان داريم رنج کشيد تا در جنگ که به آن باوری نيست، نابود شد؟

هر جنگ حلقه ای است که به زنجیر بدبختی بشر افزوده می شود و مانع رشد انسان می گردد. از این رو سرپیچی عده ای هر چند کم از شرکت در جنگ، می تواند نمایشگر اعتراض عمومی علیه آن باشد. توده های مردم، اگر در معرض تبلیغات مسموم قرار نگیرند، هرگز هوای جنگ در سر ندارند. باید به آنها در مقابل این تبلیغات مصونیت داد. باید فرزندان خود را در مقابل نظامیگری «واکسینه» کنیم؛ و این کار زمانی ممکن می گردد که آنان را با روح صلح طلبی تربیت کنیم. بدبختانه ملت ها با هدف های نادرست تربیت شده اند. در کتاب های درسی به جنگ ارج می نهند و وحشت و خرابی های آنرا نادیده می گیرند و از این طریق کینه توزی را به کودکان تلقین می کنند. من اما می خواهم آشتی بياموزم نه نفرت، عشق بياموزم نه جنگ.

کتابهای درسی از نو بايد نوشته شوند تا بتوانند به جای دامن زدن به اختلافات قديمی و ابدی ساختن پيشداوری های بی مورد، روح تازه ای در نظام آموزشی ما بدمند. تربيت از گهواره آغاز می شود و بر عهده مادران جهان است که کودکان خود را صلح خواه و صلح دوست تربيت کنند. البته ممکن نخواهد بود که غرايز جنگ طلبی را در محدوده يک نسل از ميان برداشت؛ حتی مطلوب نخواهد بود که اين غريزه را به کل ريشه کن کرد. انسانها بايد همواره مبارزه کنند، اما مبارزه در راهی ارزشمند و نه در محدوده های موهوم و با تعصبات نژادی و با انگيزه زياده خواهی که بيشتر تحت لوای ميهن دوستی صورت می گيرد. سلاح ما خِرد ماست، نه توپ و تانک.

چه جهان زیبایی می توانستیم بسازیم، اگر تمام نیرویی که در یک جنگ به هدر می رود در خدمت سازندگی به کار می گرفتیم. یک دهم از نیروی تلف شده در جنگ جهانی اول و بخش کوچکی از ثروتی که برای تولید تسلیحات و گازهای سمی از میان رفت، کافی بود تا زندگی بایسته ای برای انسانهای کشورهای درگیر جنگ فراهم آورد و از فاجعهء گرسنگی و بیکاری جلوگیری کرد.

ما امروز به همان اندازه که برای جنگ ایثار و ازخودگذشتگی نشان دادیم، باید در راه صلح نیز آمادهء فداکاری باشیم. هیچ چیز برای من مهمتر از مسألهء صلح نیست. جز اين، هر آنچه می گويم و هر آنچه انجام می دهم، قادر به تغییر ساخت جهان نیست. اما شاید ندای من بتواند در خدمت امری بزرگ قرار گیرد؛ ندایی که اتحاد انسان ها و صلح در جهان را فریاد می زند.

ماخذ :

http://roozonline.com/02article/010065.shtml

 

 

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید

چرا باز هم گاندی؟!


باز هم از گاندی سخن می گوییم ، اما چرا؟ آیا هنوز هم نیازی به او هست؟

65 سال از ترور او در سال 1948 می گذرد. تقریبا بسیاری از تصوراتی که او در مورد هند آرمانی ی خویش داشت، نقش برآب شده است. هند اکنون حاکمانی بظاهر تماما هندی دارد و هر گونه دخالت رسمی دولت انگلیس در امور آن، ظاهرا با پاسخ دندان شکن دیپلماتیک مقامات هندی روبرو می شود. پس هند بظاهر استقلال دارد و بیگانگان را بیرون ریخته است ، یا به تعبیری محترمانه تر، عذرشان را خواسته است. پس باید دوران خوشی را بگذراند. اما واقعیت چنین نیست. اکنون همه می دانیم شاید زاغه نشینانی بیشتر از کل جمعیت هند در سال 1948، در اطراف شهر ها و خیابان های شهر ها در خیابان بدنیا می ایند و می خورند و می خوابند و می زیند و در همان جا نیز می میرند. یعنی فلاکت و سرافکندگی ی مطلق بشری!

او میان دزد هندی با انگلیسی فرقی نمی گذاشت. جریان امور را در آن زمان جنایت شهرنشینان هندی و انگلیسی بر ضد خیل عظیم فقرای شهری و روستایی هند می دانست و در رویاهای خود هند را اقیانوسی می دید که با جزیره های بی شمار روستایی ی تقریبا خود-بسنده و مستقل خود، و با بازار های محلی پرجنب و جوش کوچک خود، شرافت و تلاش انسانی میلیون ها انسان را به نمایش می گذارد ، نه این که 100 هر بزرگ داشته باشد و موشک هوا کند و انقلاب سبزی راه بیاندازد و برنج صادر کند و در عین همه ی این ها، میلیون ها موجود مفلوک سرافکنده ی ذلیل را در خود بپرورد.

نوشته‌شده در دسته‌بندی عمومی | دیدگاهی بنویسید